<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[CompleX LanD]]></title>
		<link>http://silveraster.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[سفر]]></title>
					<link>http://silveraster.blogsky.com/1387/07/12/post-99/</link>
					<description><![CDATA[<p align="center"><font color="#ff0000"><strong><font color="#009900">سلام به خدا ...</font>&nbsp;</strong></font></p><p align="center"></p><p><font color="#ff0000">و به دوستان دیگر هم نیز ...&nbsp;</font></p><p></p><p><font color="#ff0000">گفته بودم با یک پست عجیب و غریب بر می گردم . اما انگار توفیق خواندن آن فعلا نصیب تان نمی شود . چه قدر حیف ! در حال نوشتن آن هستم ، به محض اینکه آماده شود در مورد نحوه ی انتشار آن تصمیم خواهم گرفت . شاید اصلا به هیچ کس جز مینا تسلا اجازه ی خواندن اش را ندهم ، شاید هم آن را در همین سرزمین پیچیده نوشتم تا مایه ی عبرت سایرین شود ، شاید به ایمیل دوستان ارسال شود و شاید هم هیچ !!&nbsp;</font></p><p></p><p><font color="#ff0000">نمی دانم اصلا نوشتن آن درست است یا نه . برایم دوست داشتنی نیست . اما چون از کودکی یاد گرفته ام هیچ کاری را نیمه کاره ( ! ) رها نکنم و همیشه از پشتکارم در این مسیر استفاده کرده ام ، حالا هم تصمیم دارم این داستان را که تا نیمه پیش رفته ، تمام کنم .<br />چه وقت و چه روزش را خدا می داند ...&nbsp;</font></p><p></p><p><br /><strong><font color="#3300ff">سکوت این روزهایم ...</font></strong>&nbsp;</p><p></p><p><font color="#3300ff">این روزها باز هوای سفر دارم . اما این بار به دورترها . به آنجایی که گاهی دلم را به سوی آسمانش روانه کرده ام . با هوایش آشنایم . </font></p><p><font color="#3300ff">آنجا وقتی دو قطره اشک به جانمازت هدیه می دهی ، دو شاخه یاس جایزه می گیری . اگر دلت تنگ قدم های بی صدای صبورترین مرد دنیا باشد ، نگاه مهربانش را حس می کنی . </font></p><p><font color="#3300ff">آنجا وقتی آسمان بغض می کند ، نمی بارد . آن قدر بغضش را می خورد تا سیر شود از اشک . </font></p><p><font color="#3300ff">می توانی آنجا تمام سکوتت را به کسی تقدیم کنی که خلوت این روزها را نصیبت کرده ، او هم آن را می شکند تا دیگر نگویند سکوت علامت رضا است !</font></p><p><font color="#3300ff">آنجا اگر سکوت کنی باخته ای . هر چه را نداری می بازی . هر چه را می خواهی می بازی . تمام آرزوهایت را می بازی ! بشکن ، قبل از اینکه شکسته شود .</font></p><p><font color="#3300ff">اینجا زمین اش خاکی نیست ، اگر بیفتی ریز ریز می شوی ؛ اما آنجا زمین خوردن دنیایی دارد ، اگر زمین خوردی ، خاکی می شوی ، زیبا می شوی ...</font></p><p><font color="#3300ff">آنجا دیگر باران نیست . فقط خودت باید بباری . اینجا پاییز می گرید ، اما آنجا باید تمام هست و نیست بهار را گریاند ...</font></p><p><font color="#3300ff">آنجا را باید ببینی ! آنجا را باید ببینم ...</font></p><p><font color="#3300ff">اشتیاق و نشاط تمام دلم را پر می کند وقتی به آرزوی بزرگ این روزهایم فکر می کنم .&nbsp;&nbsp;</font></p><p></p><p><font color="#3300ff">گفت : &quot;باید رنجش ها و تلخی ها را ، غصه ها را ، دلبستگی هایت و دلت را اینجا ، روی زمین بگذاری ...&quot;<br />گفتم : &quot; چشم &quot;<br />گفت : &quot; سلام . خوش آمدی ! &quot;<br />من اما ، جز اشک هایم چیزی برای هدیه دادن به او ، همراه نداشتم ...&nbsp;&nbsp;</font></p><p></p><p><font color="#3300ff"><font color="#ff0000">&nbsp;</font></font><font color="#3300ff"><font color="#ff0000">جمله هایم شاید کمی بوی دلتنگی بدهند ، اما صدای بال کبوتر دلم شادی ام می بخشد . هنوز بال و پر دارد برای پرواز . هنوز منتظر است ...</font>&nbsp;&nbsp;&nbsp;</font></p><p><font color="#ff0000">من از هر روز و هر ساعتی شادترم این روزها . دلیلش را نیز هم خدا می داند ...</font>&nbsp;&nbsp;</p><p align="center"><img style="WIDTH: 386px; HEIGHT: 312px" height="312" alt="آرزو" hspace="0" src="http://i38.tinypic.com/1037gi9.jpg" width="386" align="baseline" border="0" /></p><p align="center"><font color="#ff0000"><strong>مهرتان افزون&nbsp;&nbsp; شادیتان فروزان ...</strong></font></p>]]></description>
					<pubDate>Fri, 3 Oct 2008 23:38:49 GMT</pubDate>
					<comments>http://silveraster.blogsky.com/Comments.bs?PostID=99</comments>
          <guid>http://silveraster.blogsky.com/1387/07/12/post-99/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[یه تشکر بزرگ]]></title>
					<link>http://silveraster.blogsky.com/1387/06/27/post-98/</link>
					<description><![CDATA[<p align="center"><strong><font color="#009900">سلام به خدا ...&nbsp;</font></strong></p><p align="center"></p><p><font color="#ff0000">اومدم که یه حرکت انقلابی انجام بدم و برم دنبال زندگانی م .&nbsp;</font></p><p></p><p><font color="#ff0000">یه سری از دوستان هستن که یه سری حق و حقوقی به گردن این جانب دارن ، خواستم به صورت مجازی و تا حدودی ادای دین کرده باشم . البته از هر کدوم شون به ترتیب و بدون استثنا یه آبنبات چوبی خواهیم ستانید !!&nbsp;</font></p><p></p><p><font color="#ff0000">توضیح اینکه این پست خیلی پیش تر از این ها قرار بود نوشته و آپ بشه ، ولیکن به دلایل امنیتی ِ بسیار پیچیده که در این محفل گرم و صمیمانه به هیچ وجه قابل ذکر نمی باشد ، نوشتنش تا کنون به تعویق افتاده است ، گردید ! ( علامت تکلم ! سر سطر !!! )&nbsp;</font></p><p></p><p><font color="#ff0000">بگذریم از احوال پرسی که کلا فراموشش کرده ام . یه کمی زمان لازمه تا دوباره یاد بگیرم با دیگران ( ! ) چه طور برخورد کنم .&nbsp;&nbsp;</font></p><p></p><p><font color="#ff0000">تا یادم نرفته بگم که آخر این پست به دلیل قولی که به هنگامه ی خوبم دادم ، باید آخرین جملاتم رو هم بنویسم . چشم . حتما .&nbsp;</font></p><p><br /><font color="#ff0000">برویم سر بحث شیرین خودمان که از هرچه بگذریم سخن دوست خوش تر است و این حرفا !!&nbsp;</font></p><p></p><p><br /><font color="#3300ff">یه دوستی دارم به نام لیلا ، داخل پرانتز زینب . اسمش برای من فرقی نداره . خدا یه گلی آفریده و فرستاده به زمین ما . حالا دیگه این که چی صداش بزنیم ( یا بگیم نره و بذاره نگاش کنیم ! ) قراردادی است فی مابین ما و او . حالا ! از بچگی با آشنای ما آشنا بوده . گاهی خیلی مظلوم میشه ( البته در موارد خاص که خودش خوب می دونه ! ) . یه مدت بود حافظه ش رو فراموش کرده بود و ما کلی زحمت کشیدیم تا دوباره به دستش آورد . قراره یه بار بیاد با خانم سرافراز !! بریم جمکران . خودش خواست . من گفتم با یکی دیگه بریم !! قبول نکرد . این دوست من رو با خانم ساروخانی اشتباه نگیرید ها ! ( الکی ! اشتباه بگیرید ! ) یه بنده خدایی گفت من خیلی به این دوستم شبیه هستم . حالا از چه لحاظ و چرا ، خدا میدونه . * لیلای نازنینم ، به خاطر همه ی خوبی ها و مهربونی هات ازت ممنونم . دوستت دارم زیاد زیاد ! *&nbsp;</font></p><p></p><p><font color="#3300ff">من می دونم که خدا همیشه دنبال یه نفر بوده که برای من بفرسته تا نذاره من غصه بخورم . یکی که اون قدر به خود خدا نزدیک باشه که اگه من صدام گرفت و به آسمون نرسید ، اون حرف من رو به خدا بگه . من خیلی گشتم ، پیداش نکردم . بعد خدا خودش برام فرستادش . * میترای گلم ، هنوز برام قشنگ ترینی ... *<br />&nbsp;<br />یه دوست دیگه ای دارم که اسمش رضوان استش . یه مهربونیه که خدا می دونه . یه لپ تاپ داره ، از اون باکلاس ها !! مرحله مرحله داره نزدیک میشه به پرند . من نیز هم در آرزوی روزی هستم که برای همیشه پیشم بمونه . واااای از دست این رضوان . خدا نکنه یه وقت دیر بهش جواب بدی یا دور از جون یادت بره جوابش رو بدی . بابا گفتم که خدا نکنه !! * رضوان خوبم ، خیلی گلی ، خیلی عزیزی . به قول خودت دوستت دارم هوار تا ! *&nbsp;</font></p><p></p><p><font color="#3300ff">&nbsp;در این دنیای بی وفا یه آبجی نرگس گلی هم نیز داریم که خدا نصیب مون کرد . دستش درد نگیره که حسابی خوش به حالم شده . مهربون ، دوست داشتنی ، مثل خودم بچه ی آخر !! و چراغ خونه و اینا !!! ( فکر کردید ؟! اون کلمه ای رو که شماها فکر می کنید هیچ وقت نمیگم ! ) * نرگس مهربونم ، خودت می دونی که چه قدر دوستت می دارم ... *&nbsp;</font></p><p></p><p><font color="#3300ff">یه الهام لاوین نازنینی هم داریم در این دنیای پیچیده ، که هرچی از خوبی و مهربونی و معرفت و وقار و خانومی ش بگم کم گفتم . خیلی خوبه سوین ! خیلی ها فکر می کنن که آدم حتما باید با یکی مثل خودش همراه بشه ( شاید واقعا همین طور باشه ) ، اما با اینکه بر عکس خودم خیلی آروم و بی آزاره ، ولی حسابی با هم دوستیم و خیلی هم برای این دوستی مون ارزش قائلیم . * الهام دوست داشتنی من ، به اندازه ی تمام سحابی هام دوستت دارم . *&nbsp;</font></p><p></p><p><font color="#3300ff">از قرار ، از همان روزهای اول دانشگاه ، خدا ما را مورد لطف بی حساب خودش قرار داده و موجودی عجیب و در عین حال گل و نازنــــنین برای ما فرستاد تا مایه ی دلخوشی ما در روزهای سخت و طاقت فرسای &quot; اسمش رو نیار &quot; باشد . ( فکرهای حاشیه ای ممنوع ! )&nbsp; این موجود که هنوز وجودش در کتاب های رکود دنیا به ثبت نرسیده ، اما در قلب ما بارها مقام اول المپیاد معرفت و صبوری را کسب فرموده ، کسی نیست جز همان که باید باشد ؛ شهره ، سوین ، معصومه یا هر چی دوست دارید صداش بزنید ، اما برای من همونی هست که گفتم . بهانه ی این نوشته ... * شهره ی قشنگم ، هیچ وقت مهربونی ها و راهنمایی هات&nbsp; رو فراموش نمی کنم . *&nbsp;</font></p><p></p><p><font color="#3300ff">یکی هست که دوست دارم فقط با خودش حرف بزنم . آخه تا حالا نشده که زیاد با هم حرف های غیر درسی بزنیم ! خیلی خوبه . همه هم دوستش دارن . من نیز هم . خیلی مهربونه . آروم و ساکته . مثل خودم مودب و خانومه . البته آروم بودنش هم به آبجی ش که من باشم رفته . اسمش چیه ؟؟ اگر گفتی ؟! بلد نیستی ؟ خیلی زشته ! یه کم مطالعه داشته باش بچه جان ! شما دانشجویی آخه قشر فرهیخته !!!!!! اسمش سمانه است . * سمانه ی نازنینم ، از داشتن آبجی خوبی مثل تو به خودم می بالم . *&nbsp;</font></p><p></p><p><font color="#3300ff">امروز میخوام پرده از یه راز بزرگ بردارم . من و اونی که می خوام تو این قسمت معرفی ش کنم یه روز یه نقشه ی شوم کشیدیم برای آزار رسانی به یک موجود محترم و بسیار دوست داشتنی ( که خودش می دونه ! البته این موضوع رو اول از همه با خودش در میون گذاشتیم !! ) مطمئنم هیچ کس نمی دونه این موجود زنده ی دو پا که خیلی هم دوست داشتی ، خوش خنده و مهربون است ، ممکنه هنگامه باشه . * هینگامه !! اگه تو نباشی من بی تو تنهام ! *&nbsp;</font></p><p></p><p><font color="#3300ff">یه روز با یکی از دوستام اومده بودم دانشگاه که حسابی به همه ی بچه هایی که دم دستش بودن آزار رسوند و تا جایی که چشم من رو دور می دید آتیش سوزوند . دستش درد نکنه باعث شد حد اکثر ِ صبر دوستانم رو برآورد کنم . الحق که خوب بلده حرص آدم ها رو دربیاره ! البته در مورد یه نفر که دل من رو حسابی خنک کرد !! خودش می دونه که چند برابر عکس اون صورتک قشنگ روی ترازوی باشگاه شون دوستش دارم ، همون که همیشه داره می خنده و شکل آقای یاهو مسنجر استش . * زهرای خودم ! مغناطیس گلم ! تسلاتیم ! امر کنید کنار هر عددی غیر از صفر می شینیم !! *</font>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;</p><p></p><p><font color="#ff0000">این همه ش نیست . شاید لازم بود اسم خیلی های دیگه هم اینجا باشه . به بزرگی خودتون ببخشید فراموشی من رو .</font>&nbsp;</p><p></p><p align="center"><strong><font color="#009900">*********************&nbsp;</font></strong></p><p align="center"></p><p><font color="#ff0000">قسمت آخر این پست عمل کردن به قولی هست که به هنگامه داده بودم . البته فکر نمی کنم طنز از آب دربیاد .&nbsp;</font></p><p></p><p><font color="#ff0000">آخرین جملات من : چند تا باشه ؟ به کی باشه ؟ نمی دونم . کلا هر حرفی که تو دلم مونده و نزدم رو میگم . ( هنوز ننوشته اشکم در اومد ! )</font>&nbsp;</p><p></p><p><font color="#3300ff">مواظب فولدر تسلای درایو مینا باشید . فایل لامبدای درایو مینا رو پاک کنید ، دلم نمی خواد غریبه ها ببینن که دوستانم چی برام فرستادن . پوستر&nbsp; سحابی هایی که پیشم مونده رو به دست صاحبان شون برسونید . هر چند ، هیچ کس سحابی دیگران رو نمی شناسه .&nbsp;&nbsp;</font></p><p></p><p><font color="#3300ff">این جمله ها رو هم باید به چند نفر بگم :&nbsp;</font></p><p></p><p><font color="#3300ff">* خدا رو شکر که من قبل از شما دارم میرم .&nbsp;</font></p><p></p><p><font color="#3300ff">* ببخشید که دختر خوب و بچه ی بدی نبودم .&nbsp;</font></p><p></p><p><font color="#3300ff">* دلم برای دلت که خیلی تنگ بود ، خیلی دلتنگ شده .&nbsp;</font></p><p></p><p><font color="#3300ff">* دوست ندارم ببینمت .<br />&nbsp;<br />* مواظب غنچه های قشنگت باش .&nbsp;</font></p><p></p><p><font color="#3300ff">* می دونم که ارزش دل من بیشتر از اونه که دلخوری آدمی مثل تو توش جا بمونه .&nbsp;</font></p><p></p><p><font color="#3300ff">* به همه ی آقایون : شماها خیلی خوش شانس هستید که می تونید هر ساعتی از شبانه روز و هر جا که دوست دارید ، دوچرخه سواری کنید . ما که فقط تو کوچه ی بن بست خودمون اون هم ساعت دوازده شب به بعد و البته در حضور یکی از اعضای هیئت داوران مجاز به انجام این عمل ناهنجار اجتماعی و دون مقام والای انسانی هستیم !!</font>&nbsp;</p><p></p><p><font color="#ff0000">معذرت نوشت : ببخشید خوب تموم نشد . وصیت نامه نوشتن خیلی سخته ها ...&nbsp;</font></p><p></p><p><font color="#ff0000">آینده نوشت : اگر این پست تبدیل به وصیت نامه م نشد ، در نظر دارم با یه پست عجیب غریب برگردم .&nbsp;</font></p><p>&nbsp;</p><p></p><p align="center"><strong><font color="#009900"><img style="WIDTH: 436px; HEIGHT: 370px" height="370" hspace="0" src="http://i35.tinypic.com/mwywef.jpg" width="436" align="baseline" border="0" />&nbsp;&nbsp;&nbsp;</font></strong></p><p align="center"></p><p align="center"></p><p align="center"><strong><font color="#3300ff">این گل های&nbsp;مینا تقدیم به همه ی دوستان خوبم که&nbsp;تا حالا&nbsp;کنارم بودن ، چه اینجا هستن یا نیستن !!&nbsp;</font></strong></p><p align="center"><strong><font color="#009900">&nbsp;</font></strong></p><p align="center"><strong><font color="#009900">&nbsp;مهرتان افزون&nbsp;&nbsp; شادیتان فروزان ...</font></strong></p>]]></description>
					<pubDate>Wed, 17 Sep 2008 00:56:21 GMT</pubDate>
					<comments>http://silveraster.blogsky.com/Comments.bs?PostID=98</comments>
          <guid>http://silveraster.blogsky.com/1387/06/27/post-98/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[خسته شدیم ها !]]></title>
					<link>http://silveraster.blogsky.com/1387/06/19/post-97/</link>
					<description><![CDATA[<p></p><p align="center"><strong><font color="#ff0000">سلام به خدا ...&nbsp;&nbsp;</font></strong></p><p align="right"><strong><font color="#3300ff">&nbsp;تشکر :&nbsp;</font></strong></p><p align="right"></p><p><font color="#3300ff">خدا تمام رفتگان آقای مترو را بیامرزد که این همه خدمات به ما ارائه می کند . خدا متروی کرج را برای ما نگه دارد که اگر نبود من هرگز ریسک رفتن به تهران را نمی پذیرفتم . در آخر خدا ما را حفظ کند تا از دعای ما آنها برقرار بمانند !!&nbsp;</font></p><p><font color="#3300ff">&nbsp;</font><strong><font color="#3300ff">انتقاد :&nbsp;</font></strong></p><p></p><p><font color="#3300ff">اصولا همه جا خوب است آدم با غریبه ها نباشد . فلذا صندلی های تک نفره ی متروی کرج ، از دیرباز جایگاه خاصی در کنج دل ما داشته اند . من که اصلا از تحت نظر بودن توسط چند جفت چشم خوشم نمی آید . ببینم اصلا مگر شما کار و زندگی ندارید که این طور خیره می شوید به اطرافیان ؟! کتاب می خواند ؟ خب بخواند ! موسیقی گوش می کند ؟ بابا گوش کند !! شما را با او چه کار ؟! اصلا ما ایرانی های محترم ( و واقعا محترم ) یک خصلت عجیب و نافرمی که داریم همین کنجکاوی وحشتناک مان است . خدا نکند یک زمانی طرف مشغول تماشای یک کلیپ باشد !! رسیدن پیامک ؟؟ نه نه نه ! این مورد برابر است با مرگ صاحب گوشی زیر دست و پای مسافرین محترم . دوستان اهل ذوق هستند ؛ مبادا از جدیدترین پیامک های روز عقب بمانند . استغفرالله ، زبانم لال ، صورت مبارک شان رو به دیوار !! </font></p><p><font color="#3300ff">&nbsp;</font><strong><font color="#3300ff">فال بدون نیت :&nbsp;</font></strong></p><p><font color="#3300ff">پسرک کلاه به سر و سر به هوا آروم از کنار هر صندلی می گذشت و می رفت ، بدون اینکه هیچ حرفی بزنه . نگاه کردم دیدم یه ساک پر از دستمال جیبی برای فروش داره . تا اومدم صداش بزنم گفت : &quot; یه چیزی بدم برام می خونی ؟ &quot; . هنوز جواب نداده بودم که گوشی ش رو از جیبش بیرون آورد . با حرکت سریع انگشت های کوچولوش یه اس ام اس انگلیسی آورد . گفت : &quot; من خارجی م خوب نیست . نمی تونم بخونمش . &quot; شروع کردم به خوندن ... : &quot; سلام علی جون . من نگینم . خوبی ؟ امروز فروش چه طوره ؟ دلم گرفته داداش ... &quot; .<br />&nbsp;گفت : &quot; مرسی . خیلی ممنون . مزاحم آهنگ گوش کردنت شدم . منو ببخش . &quot; <br />گفتم : &quot; خواهش می کنم . مهم نیست . &quot; <br />--&nbsp; حالا چی گوش میدی ؟ <br />-- خواب های طلایی .<br />-- کی خونده ؟<br />-- خوشبختانه کسی نخونده .<br />طفلک یه کم تعجب کرد . اما چیزی نگفت . <br />-- چی داری می فروشی ؟<br />-- دستمال کاغذی . فال حافظ هم داره .<br />-- من یه دونه می خوام . ( یاد سه تا دستمال جیبی ته کشوی سوم میزم میفتم که از چشم مامان قایم شون کردم . پس آیزنهاور مزمن می گیریم !!! )<br />-- بیا اصلا همش مال شما . <br />-- خیلی ممنون . میشه خودم بر دارم ؟<br />.<br />.<br />.</font></p><p><font color="#3300ff">ای غایب از نظر به خدا می سپارمت</font></p><p><font color="#3300ff">جانم بسوختی و ز جان دوست دارمت</font></p><p><font color="#3300ff">گر بایدم شدن سوی هاروت بابلی</font></p><p><font color="#3300ff">صد گونه جادویی بکنم تا بیارمت ...</font></p><p><font color="#3300ff">.<br />.<br />.</font></p><p><font color="#3300ff">تکلیف فال های بدون نیت چی میشه ؟! مخصوصا که تفسیرش فوق العاده عجیب غریب بود برام !! از بس زده بود به هدف !! هر چند من هیچ وقت از این تفسیرهای من درآوردی و&nbsp;هندی !!&nbsp;خوشم نیومده .&nbsp;</font></p><p>&nbsp;</p><p align="center"><img style="WIDTH: 271px; HEIGHT: 316px" height="316" hspace="0" src="http://i33.tinypic.com/29m5atd.jpg" width="271" align="baseline" border="0" /></p><p align="center"><br /><font color="#ff0000"><strong>مهرتان افزون&nbsp;&nbsp; شادیتان فروزان ...</strong></font></p><p></p>]]></description>
					<pubDate>Tue, 9 Sep 2008 21:25:24 GMT</pubDate>
					<comments>http://silveraster.blogsky.com/Comments.bs?PostID=97</comments>
          <guid>http://silveraster.blogsky.com/1387/06/19/post-97/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
