« به نام خداوند باران و یاس »
مدتی بود هوای نوشتن در سرم شور می نواخت ، با خودم گفتم ننویسم ، شاید یادم از یادش
برود . نرفت !
آخرین نوشته ام از آن گروه ِ نوشته هایی که خودم دوست شان می دارم ...
یاد آن روزها به خیر که تازه باران بر دلم باریده بود . آن روزها که هنوز دلم نمناک بودنش بود .
همان روزهای روشن کودکی ام را می گویم که همه اش به بازی و شیطنت و شادی گذشت . آن
روزها چه شتابی داشتند عقربه های ساعت . کوتاه بود اما لحظه لحظه ی بودنش در خاطرم
هست .
آن روز که به نشانه ی اعتراض به زندانی شدن در حیاط مان ، با یک عالمه زحمت دوچرخه های
قرمزمان را به استخر انداختیم و بعد توبیخ شدیم و آن غروب به ما اجازه ندادند بستنی بخوریم !!
آن روز را که من امتحان علوم داشتم و تو و شیرین از بالای دیوار مدرسه من را صدا می زدید و از
امتحان می پرسیدید ، هم یادم هست !
و تمام آن روزهای دیگر را نیز هم ( ! ) .
یادم هست که بهترین بازی مان شکل ساختن با ابرهای آسمان آبی بود . و همیشه شکل های
تو نیمه کاره تمام می شدند و شکل های من را جز خودم هیچ کس نمی توانست بفهمد ، مثل
همین حالا .
چیز زیادی تغییر نکرده باران ! من که هنوز تو را همان کودک مهربان می بینم که با تمام خردسالی
اش همه صبرش را مثال می زدند ، البته دیگر از چهره ات چیزی جز یک تصویر مبهم به یاد ندارم .
اصلا فکر نمی کنم بزرگ شده باشی . مثل خودم !!
هنوز دوست دارم تاب بازی کنم و دوست دارم مثل همان روزها چشم هایم را ببندم و فکر کنم در
آسمان می دوم . دوست دارم با سرعت تاب بازی کنم . یادم هست آن روز را که البرز تو را از روی
تاب هل داد و من هنوز دوست ندارم او را ببینم .
دوست دارم بادبادک بسازم و دنباله هایش را رنگارنگ درست کنم . دوست دارم افکار کودکانه مان
را مرور کنم تا شادمانی شان قلبم را به تپش وا دارد و چشمانم را به درخشش !
هنوز غروب هایم ارغوانی اند ، پر از باران و یاس .
هوای غروب های تابستان ، کیک های تولد ساختگی با چوب کبریت به جای شمع ( ! ) ، باغ
خانم نوری ، نازنین ، شیرین ، عطر یاس ، من و ... باران ...
هنوز وقتی شکلات هوبی می بینم یاد تو می افتم ( ... ) . من اولین هوبی زندگی ام را با تو
نصف کردم . چه شیرین بود آن شکلات نصفه !! هنوز شکلاتی به خوشمزگی آن نخورده ام .
وای که چه قدر این روزها می گویم " هنوز " !! ...
و ناگهان ابرهای تیره رسیدند و حوض من خراب شد ... و حالا من می فهمم که نباید امیدی به
باریدن باران بست .
همه را گفتم برای همین یک جمله ی آخر ... :
خداحافظ باران ...

مهرتان افزون شادیتان فروزان ...
|