| فقط برای آیدین ... |
سلام به خدا ...
و به بقیه ی دوستان نیز هم ... این مطلب رو دیشب نوشتم . به خاطر اون هایی که خیلی دوست شون دارم میذارمش تو وبلاگ . وگرنه هنوز هم اینجا جای این حرفا نیست !
سلام به خدا ... آمده ام باز هم مثل همیشه برایت زیاده گویی کنم . چند وقتی هست که سکوت کرده ام در مقابل غیر و غیرها ! آمده ام تا از پسری برایت بگویم که فخر می فروخت بابت شیطان پرست شدنش ، که البته من هنوز شک دارم تا این حد احمق باشد ، باهوش تر از اینها به نظرم می رسد ، هرچه باشد فامیل ماست ! بنده ی خدا فکر می کند شیطان پرست بودن خیلی کلاس دارد و حسابی بین دوستانش معروف می شود . راستش چند وقتی هست که برعکس همیشه جویای احوالش می شوم تا ببینم بالاخره فهمیده چه کسی را بپرستد یا نه !! آمده ام از دختری بگویم که امروز سر مزار پدرش خون گریست و پسری که مردانه خون خورد تا اشکش را نبینند نامردان اطرافش ! آن قدر اشک نریخت که چشمانش گله مند شده بودند و من می شنیدم صدای ضجه ی بی امان اشک های نریخته اش را . آیدین می گفت پسر عمویش امروز برای خودش جشن تولد گرفته بود و من می دانم که چه قدر دلش شکسته بود از نفاق او که شیطان پرست می نمود !! آمده ام از روزهایی بگویم که آقا حمید اجازه ی من و حسین را می گرفت و با مریم و آیدین به پیست اسکیت پارک سر خیابان می رفتیم و تا شب اسکیت بازی می کردیم . چه شب هایی آنجا کنار هم شام خوردیم و چه روزهایی را با هم خوش گذراندیم . آن سیزده به دری را که من زمین خوردم و آقا حمید دست و صورتم را شست یادت هست ؟! آمده ام که بگویم عجب زمانه ای شده ! عجیب زمانه ای شده ! یکی برای نپرستیدن تو دنبال بهانه می گردد و دیگری پایش را بین درهای بهشتت جا می گذارد و از خنده بی هوش می شود . ( ایهام دارد ! ) یکی مدام می خواهد بگوید که شیطان را می پرستد و دیگری آن قدر از تو دم می زند که دمادم می بارد . راستی نبودن تو را چگونه می پرستند ؟ مگر شیطان ، نبودن تو نیست ... ؟ ( این نیز هم ! ) نمی دانم ... یادم هست که از کودکی به هیچ مراسم ختم و عزایی نمی رفتم . اما در کمتر از یک سال گذشته در پنج مراسم ختم دوست و فامیل شرکت کرده ام . نمی دانم ... می دانم زیر آسمان بهترین جای دنیا برای گریستن در حضور توست . آنجا که وسعت آسمان به سمت بی نهایت مهر تو میل می کند ، دلم به تنهایی تمام پیکره ی سکوت را باور می کند . آنجا که نور ستارگان تو در نگاهم نفوذ می کند ، گیراترین نگاه را تجربه می کنم . و آنجا که تو را می بوسم ، غرق رحمت بی منتهای تو به پایت اشک شرم می ریزم و عطایت را بر چشم می گذارم ...
آیدین جان ! بابا حمیدت بهترین بابای دنیا بود ... بیشتر از آقا شهرام و محمد آقا دوستش داشتم ... تو هم پسر بهترین بابای دنیایی ، پس بهترین باش برای مامان فاطمه و آبجی های نازنازی ت . خیالت راحت باشه پسر خوب ! جای بابات عالیه ... این هم آدرس آقا آیدین گل ... : www.d-b.blogfa.com
مهرتان افزون شادیتان فروزان ...
|