شاپرک ها رو خدا می فرسته ...

 ...

وقتی برگشتم اون قدر چشمام خسته بود و درد می کرد که می خواستم فقط بخوابم . اما دیدم

نصف تمرین های مدار مونده ! (  البته هنوز هم مونده !! ) داشتم حل شون می کردم که متوجه

شدم یه شاپرک نسبتا بزرگ مدام دور و برم می گرده . کلافه بودم . کلافه تر شدم . بلند گفتم : "

خدایا ! ببین ! دیگه اینم داره سر به سرم میذاره !! "


همین که اینو گفتم یه حس پشیمونی وحشتناکی بهم دست داد . دیدم نشسته روی پرده ی

اتاق . نگاهش کردم . چشمام پر از اشک شد . یه کم که گذشت یهو دیدم اون شاپرک به پشت

افتاد رو دفتر و کتابم . تقلا می کرد که برگرده و بالش رو باز کنه و بره . چند ثانیه ای طول کشید تا

تونست . دلم به حالش سوخت . چه قدر من بد بودم . تا اومدم کمکش کنم یهو بلند شد و

رفت ... هنوز داشتم به جای خالیش رو دفترم نگاه می کردم که با گرد پرهاش رنگی شده بود ، یه

 دور دیگه دور سرم چرخید و رفت . دیگه هرچی تو اتاق دنبالش گشتم ندیدمش . حتی اتاق علی

رو هم گشتم . رفته بود ...


آخر نفهمیدم برای چی اومده بود ...

 

عجیب بود برام . نوشتمش که هیچ وقت یادم نره که شاپرک ها رو خدا می فرسته .

 

" خداوند ما را ، شبنم و اشک را ، در تشنگی پر از مهر و محبتش خواهد نوشید ... "

 

 

یا حق ...