به نام بی کران مهر
برای تندیس مهر ...
نمی دانم در دل من چه می دید که همیشه می گفت :" قلم و کاغذت همیشه دَم دست باشد."
نمی فهمیدم چه می گوید . فکر می کردم برای یادداشت کردن کارهای مهم و روزانه است که
می گوید . الان فکر می کنم فهمیده باشم . الان که به جای انجام کارهای مهم و تکالیف ! ، دلم
به این کاغذ و قلم قلاب شده است . می نویسم . با شتاب هم می نویسم .
اما حالا که می نویسم او نمی داند . فکر می کنم هنوز بر سر سجاده اش دعا می کند که روزی
بغض قلم من بشکند و سکوت کاغذ های مؤدب ! دلم به فریاد مهر تبدیل شود . آری ! فکر کنم
هنوز هم دعا می کند .
یقین به مهر بی همتای او همیشه آرام نگاهم است . به قول او نگاه ... و شتاب زده ی من .
عشق وجود او را باور دارم . تنها او را باور دارم . آغوش آرامش ، آسایش تشویش و پریشانی این
بی تاب است ، که قلمش اکنون با نگاه تو بازی می کند . شاید هم کمی دلت را به میدان بکشاند
، که ای کاش هنوز به این مرحله ی بازی نرسیده باشی ... که اگر رسیده باشی جز افسوس به
حالت هیچ ندارم برای گفتن .
نگران آنچه گذشت نباش . فقط کمی بیشتر از خیلی ، از سایرین جدا افتاده ای . به راه پیش رو
بیندیش ... راهی جز بیراهه نیست ؟!
.
.
.
اگر می دانست که با این قلم چه دل هایی را به بازی می گیرم ، بدون شک برای مرگش دعا می
کرد ! و چه خوب که نمی داند و من می توانم باز هم بتازم تا جایی که نفس دارم و نفس دارد ...
کاش هیچ کس نداند که این میدان برای نبرد کلمات آذرین من بسیار کوچک و حقیر است !
قبلا هم گفته ام ! اگر می خواستم آن ها را می نوشتم تا ببینید که حتی پهلوان! ترین شما هم
در برابر شان تاب نمی آورند . طعم تند کنایه ، شیرینی عسل عشق ، مزه ی تلخ لجاجت !! ،
عطش سوزاننده ی آتش و ... ، یا حتی تمام آنها را با هم ، در لایه لایه های روح پاک تان حس
خواهید کرد . قبلا هم این کار را انجام داده ام و خدا می داند که هیچ کس مثل من نمی تواند !
قدرت بیشتر از آن را هم دارم و رضوان این موهبت دیگرم را بهتر از هر کسی می شناسد !! شاید
تو هم به اندکی از آن پی برده باشی که در این صورت وای بر من که مراقبش نبوده ام ...
.
.
.
به نظرم می رسد که کمی بهتان بر خورده است ! از دل من چیزی به دل نگیرید که همه تان را مثل
آسمان دوست دارم ...
( پاورقی : نمی دونم چرا این جوری شد . نمی خواستم این جوری تمومش کنم . اما پیش اومد دیگه ... مثل مطلب قبلی ! )
یا حق ...
|