CompleX LanD

الکامپ 14 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1387
دلم نگرانته ...

 

سلام .

کاشکی همه مون دنیامون رو طوری می ساختیم که با رفتن یا اومدن یه آدم ، خیلی

 دنیامون زیر و رو نشه ........

 

داخل پرانتز ، حسابی به هم ریخته ام امروز ...

یا حق .


چهارشنبه 4 اردیبهشت ماه سال 1387
سلام خدا . من برگشتم ...

 

بسم الله ...

 

نمی دانم خدایا ! چه داری در دل این ابر سنگین ؟!


( بقیه اش را نمی گویم ! )

 

حالا که دلم را برایت پس می آورم ، در به رویم می گشایی ؟!


ناپرهیزی کودکانه ام را چشم می پوشی ؟!


می دانم که به یاد داری روزهایی که جز تو کسی نگاهم را تجربه نکرد و جز تو کسی

صدایم را نلرزاند !


یادت هست آن روز را که برای دلتنگی ام باران فرستادی ؟


و آن روز را که من " حس یک کبوتر سفید " را از آسمان به امانت گرفتم ؟


یادم هست که به یادم بودی !


یادت هست که به یادت بودم ؟


من اما ... به این مهتاب تنهای آسمانت سوگند یاد می کنم ، که یادی در یادم نماند !


همه اش را به خودت می سپارم ...


" حس یک کبوتر سفید " دل دریایی می خواهد و نگاه آسمانی ...


اما اشک های من قدر یک دریا نمی شوند !


یادم هست که گفتی بی تابی را تاب نمی آورم ! راست گفتی . تب مهر عجب دردناک

است ...


همه اش تقدیم به تو ... فدای تو ...


باز هم برایم لبخند بزن !

 

 


مهرتان افزون   شادیتان فروزان ...

 


پنجشنبه 15 فروردین ماه سال 1387
خدا آمد ...

 

« به نام خدا »


خدا آمد ...

نمی دانم اول تو وارد شدی یا خدا . اما می دانم حالا هر دوی شما در دل کوچک من

هستید . بعید می دانم شماها برای ورود به دلم کوچک شده باشید ( مادرم می گوید " تو "

 باید خودت را بزرگ کنی ! ) انگار آسمان دل من کمی ، که نه ، خیلی کش آمده ! ( ببین!

 ادعا نکردم که بزرگ شده ! )

 

نمی دانم از کی و به خاطر دعای کدام مهربان ، خدا پا به رؤیاهایم گذاشت . آمد تا در

بی خدایی غرق نشوم . دستم را گرفت تا در تاریکی این نور های مجازی ! کور نشوم .

دستان پر نورش را بر چشمان دوان من کشید تا پاک شوند از هر چه ناپاکی ، از هر

چه ... ! ( گاهی بهتر است فقط سه نقطه گذاشت ! )


دستان لطیفش را بر چشمان بی قرار من گذاشت تا نبینم آن چه بیتاب ترم می کرد . نبینم

آنچه پرتابم می کرد به دورها .


وارد شد تا " من "  خارج شود . نه ! " من "  خارج شد تا او بیاید .


آمد که بتابد بر تنهایی ام و در آغوش بگیرد ستاره ی مهر تو را . خدا آمد که بماند . پس

" من " حق ورود ندارد . نباید بیاید ! اگر با او آشنا بودی به خدا بسپارش . دیگر او را

نخواهی دید .

 

" من " رفت !!! 

 

مهرتان افزون   شادیتان فروزان ...



<< >>

.:: CompleX LanD ::.