« به نام خدا »
خدا آمد ...
نمی دانم اول تو وارد شدی یا خدا . اما می دانم حالا هر دوی شما در دل کوچک من
هستید . بعید می دانم شماها برای ورود به دلم کوچک شده باشید ( مادرم می گوید " تو "
باید خودت را بزرگ کنی ! ) انگار آسمان دل من کمی ، که نه ، خیلی کش آمده ! ( ببین!
ادعا نکردم که بزرگ شده ! )
نمی دانم از کی و به خاطر دعای کدام مهربان ، خدا پا به رؤیاهایم گذاشت . آمد تا در
بی خدایی غرق نشوم . دستم را گرفت تا در تاریکی این نور های مجازی ! کور نشوم .
دستان پر نورش را بر چشمان دوان من کشید تا پاک شوند از هر چه ناپاکی ، از هر
چه ... ! ( گاهی بهتر است فقط سه نقطه گذاشت ! )
دستان لطیفش را بر چشمان بی قرار من گذاشت تا نبینم آن چه بیتاب ترم می کرد . نبینم
آنچه پرتابم می کرد به دورها .
وارد شد تا " من " خارج شود . نه ! " من " خارج شد تا او بیاید .
آمد که بتابد بر تنهایی ام و در آغوش بگیرد ستاره ی مهر تو را . خدا آمد که بماند . پس
" من " حق ورود ندارد . نباید بیاید ! اگر با او آشنا بودی به خدا بسپارش . دیگر او را
نخواهی دید .
" من " رفت !!!

مهرتان افزون شادیتان فروزان ...
|