CompleX LanD
شنبه 15 تیر ماه سال 1387
باران

« به نام خداوند باران و یاس »

 

مدتی بود هوای نوشتن در سرم شور می نواخت ، با خودم گفتم ننویسم ، شاید یادم از یادش

برود . نرفت !

آخرین نوشته ام از آن گروه ِ نوشته هایی که خودم دوست شان می دارم ...

یاد آن روزها به خیر که تازه باران بر دلم باریده بود . آن روزها که هنوز دلم نمناک بودنش بود .

همان روزهای روشن کودکی ام را می گویم که همه اش به بازی و شیطنت و شادی گذشت . آن

روزها چه شتابی داشتند عقربه های ساعت . کوتاه بود اما لحظه لحظه ی بودنش در خاطرم

 هست .

آن روز که به نشانه ی اعتراض به زندانی شدن در حیاط مان ، با یک عالمه زحمت دوچرخه های

قرمزمان را به استخر انداختیم و بعد توبیخ شدیم و آن غروب به ما اجازه ندادند بستنی بخوریم !!

آن روز را که من امتحان علوم داشتم و تو و شیرین از بالای دیوار مدرسه من را صدا می زدید و از

 امتحان می پرسیدید ، هم یادم هست !

و تمام آن روزهای دیگر را نیز هم ( ! ) .

یادم هست که بهترین بازی مان شکل ساختن با ابرهای آسمان آبی بود . و همیشه شکل های

تو نیمه کاره تمام می شدند و شکل های من را جز خودم هیچ کس نمی توانست بفهمد ، مثل

همین حالا .

چیز زیادی تغییر نکرده باران ! من که هنوز تو را همان کودک مهربان می بینم که با تمام خردسالی

 اش همه صبرش را مثال می زدند ، البته دیگر از چهره ات چیزی جز یک تصویر مبهم به یاد ندارم .

 اصلا فکر نمی کنم بزرگ شده باشی . مثل خودم !!

هنوز دوست دارم تاب بازی کنم و دوست دارم مثل همان روزها چشم هایم را ببندم و فکر کنم در

آسمان می دوم . دوست دارم با سرعت تاب بازی کنم . یادم هست آن روز را که البرز تو را از روی

 تاب هل داد و من هنوز دوست ندارم او را ببینم .

دوست دارم بادبادک بسازم و دنباله هایش را رنگارنگ درست کنم . دوست دارم افکار کودکانه مان

را مرور کنم تا شادمانی شان قلبم را به تپش وا دارد و چشمانم را به درخشش ! 

هنوز غروب هایم ارغوانی اند ، پر از باران و یاس .

هوای غروب های تابستان ، کیک های تولد ساختگی با چوب کبریت به جای شمع ( ! ) ، باغ

خانم نوری ، نازنین ، شیرین ، عطر یاس ، من و ... باران ...

هنوز وقتی شکلات هوبی می بینم یاد تو می افتم ( ... ) . من اولین هوبی زندگی ام را با تو

نصف کردم . چه شیرین بود آن شکلات نصفه !! هنوز شکلاتی به خوشمزگی آن نخورده ام .

وای که چه قدر این روزها می گویم " هنوز " !! ...

و ناگهان ابرهای تیره رسیدند و حوض من خراب شد ... و حالا من می فهمم که نباید امیدی به

باریدن باران بست .

همه را گفتم برای همین یک جمله ی آخر ... :

خداحافظ باران ...

 

 

مهرتان افزون    شادیتان فروزان ...

 


جمعه 31 خرداد ماه سال 1387
فقط برای آیدین ...

سلام به خدا ...

 

و به بقیه ی دوستان نیز هم ...

 این مطلب رو دیشب نوشتم . به خاطر اون هایی که خیلی دوست شون دارم میذارمش تو وبلاگ . وگرنه هنوز هم اینجا جای این حرفا نیست !

 

سلام به خدا ...

آمده ام باز هم مثل همیشه برایت زیاده گویی کنم . چند وقتی هست که سکوت کرده ام در مقابل غیر و غیرها !

 آمده ام تا از پسری برایت بگویم که فخر می فروخت بابت شیطان پرست شدنش ، که البته من هنوز شک دارم تا این حد احمق باشد ، باهوش تر از اینها به نظرم می رسد ، هرچه باشد فامیل ماست ! بنده ی خدا فکر می کند شیطان پرست بودن خیلی کلاس دارد و حسابی بین دوستانش معروف می شود . راستش چند وقتی هست که برعکس همیشه جویای احوالش می شوم تا ببینم بالاخره فهمیده چه کسی را بپرستد یا نه !!

 آمده ام از دختری بگویم که امروز سر مزار پدرش خون گریست و پسری که مردانه خون خورد تا اشکش را نبینند نامردان اطرافش ! آن قدر اشک نریخت که چشمانش گله مند شده بودند و من می شنیدم صدای ضجه ی بی امان اشک های نریخته اش را . آیدین می گفت پسر عمویش امروز برای خودش جشن تولد گرفته بود و من می دانم که چه قدر دلش شکسته بود از نفاق او که شیطان پرست می نمود !!

آمده ام از روزهایی بگویم که آقا حمید اجازه ی من و حسین را می گرفت و با مریم و آیدین به پیست اسکیت پارک سر خیابان می رفتیم و تا شب اسکیت بازی می کردیم . چه شب هایی آنجا کنار هم شام خوردیم و چه روزهایی را با هم خوش گذراندیم . آن سیزده به دری را که من زمین خوردم و آقا حمید دست و صورتم را شست یادت هست ؟!

 آمده ام که بگویم عجب زمانه ای شده ! عجیب  زمانه ای شده !

یکی برای نپرستیدن تو دنبال بهانه می گردد و دیگری پایش را بین درهای بهشتت جا می گذارد و از خنده بی هوش می شود . ( ایهام دارد ! )

یکی مدام می خواهد بگوید که شیطان را می پرستد و دیگری آن قدر از تو دم می زند که دمادم می بارد . راستی نبودن تو را چگونه می پرستند ؟ مگر شیطان ، نبودن تو نیست ... ؟ ( این نیز هم !‌ ) 

نمی دانم ...

 یادم هست که از کودکی به هیچ مراسم ختم و عزایی نمی رفتم . اما در کمتر از یک سال گذشته در پنج مراسم ختم دوست و فامیل شرکت کرده ام . نمی دانم ...

می دانم زیر آسمان بهترین جای دنیا برای گریستن در حضور توست . آنجا که وسعت آسمان به سمت بی نهایت مهر تو میل می کند ، دلم به تنهایی تمام پیکره ی سکوت را باور می کند . آنجا که نور ستارگان تو در نگاهم نفوذ می کند ، گیراترین نگاه را تجربه می کنم . و آنجا که تو را می بوسم ، غرق رحمت بی منتهای تو به پایت اشک شرم می ریزم و عطایت را بر چشم می گذارم ...

 

آیدین جان ! بابا حمیدت بهترین بابای دنیا بود ... بیشتر از آقا شهرام و محمد آقا دوستش داشتم ... تو هم پسر بهترین بابای دنیایی ، پس بهترین باش برای مامان فاطمه و آبجی های نازنازی ت . خیالت راحت باشه پسر خوب ! جای بابات عالیه ...

 این هم آدرس آقا آیدین گل ... :    www.d-b.blogfa.com

 

مهرتان افزون   شادیتان فروزان ...

 


شنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1387
دلم نگرانته ...

 

سلام .

کاشکی همه مون دنیامون رو طوری می ساختیم که با رفتن یا اومدن یه آدم ، خیلی

 دنیامون زیر و رو نشه ........

 

داخل پرانتز ، حسابی به هم ریخته ام امروز ...

یا حق .


>>

.:: CompleX LanD ::.