CompleX LanD
چهارشنبه 27 شهریور ماه سال 1387
یه تشکر بزرگ

سلام به خدا ... 

اومدم که یه حرکت انقلابی انجام بدم و برم دنبال زندگانی م . 

یه سری از دوستان هستن که یه سری حق و حقوقی به گردن این جانب دارن ، خواستم به صورت مجازی و تا حدودی ادای دین کرده باشم . البته از هر کدوم شون به ترتیب و بدون استثنا یه آبنبات چوبی خواهیم ستانید !! 

توضیح اینکه این پست خیلی پیش تر از این ها قرار بود نوشته و آپ بشه ، ولیکن به دلایل امنیتی ِ بسیار پیچیده که در این محفل گرم و صمیمانه به هیچ وجه قابل ذکر نمی باشد ، نوشتنش تا کنون به تعویق افتاده است ، گردید ! ( علامت تکلم ! سر سطر !!! ) 

بگذریم از احوال پرسی که کلا فراموشش کرده ام . یه کمی زمان لازمه تا دوباره یاد بگیرم با دیگران ( ! ) چه طور برخورد کنم .  

تا یادم نرفته بگم که آخر این پست به دلیل قولی که به هنگامه ی خوبم دادم ، باید آخرین جملاتم رو هم بنویسم . چشم . حتما . 


برویم سر بحث شیرین خودمان که از هرچه بگذریم سخن دوست خوش تر است و این حرفا !! 


یه دوستی دارم به نام لیلا ، داخل پرانتز زینب . اسمش برای من فرقی نداره . خدا یه گلی آفریده و فرستاده به زمین ما . حالا دیگه این که چی صداش بزنیم ( یا بگیم نره و بذاره نگاش کنیم ! ) قراردادی است فی مابین ما و او . حالا ! از بچگی با آشنای ما آشنا بوده . گاهی خیلی مظلوم میشه ( البته در موارد خاص که خودش خوب می دونه ! ) . یه مدت بود حافظه ش رو فراموش کرده بود و ما کلی زحمت کشیدیم تا دوباره به دستش آورد . قراره یه بار بیاد با خانم سرافراز !! بریم جمکران . خودش خواست . من گفتم با یکی دیگه بریم !! قبول نکرد . این دوست من رو با خانم ساروخانی اشتباه نگیرید ها ! ( الکی ! اشتباه بگیرید ! ) یه بنده خدایی گفت من خیلی به این دوستم شبیه هستم . حالا از چه لحاظ و چرا ، خدا میدونه . * لیلای نازنینم ، به خاطر همه ی خوبی ها و مهربونی هات ازت ممنونم . دوستت دارم زیاد زیاد ! * 

من می دونم که خدا همیشه دنبال یه نفر بوده که برای من بفرسته تا نذاره من غصه بخورم . یکی که اون قدر به خود خدا نزدیک باشه که اگه من صدام گرفت و به آسمون نرسید ، اون حرف من رو به خدا بگه . من خیلی گشتم ، پیداش نکردم . بعد خدا خودش برام فرستادش . * میترای گلم ، هنوز برام قشنگ ترینی ... *
 
یه دوست دیگه ای دارم که اسمش رضوان استش . یه مهربونیه که خدا می دونه . یه لپ تاپ داره ، از اون باکلاس ها !! مرحله مرحله داره نزدیک میشه به پرند . من نیز هم در آرزوی روزی هستم که برای همیشه پیشم بمونه . واااای از دست این رضوان . خدا نکنه یه وقت دیر بهش جواب بدی یا دور از جون یادت بره جوابش رو بدی . بابا گفتم که خدا نکنه !! * رضوان خوبم ، خیلی گلی ، خیلی عزیزی . به قول خودت دوستت دارم هوار تا ! * 

 در این دنیای بی وفا یه آبجی نرگس گلی هم نیز داریم که خدا نصیب مون کرد . دستش درد نگیره که حسابی خوش به حالم شده . مهربون ، دوست داشتنی ، مثل خودم بچه ی آخر !! و چراغ خونه و اینا !!! ( فکر کردید ؟! اون کلمه ای رو که شماها فکر می کنید هیچ وقت نمیگم ! ) * نرگس مهربونم ، خودت می دونی که چه قدر دوستت می دارم ... * 

یه الهام لاوین نازنینی هم داریم در این دنیای پیچیده ، که هرچی از خوبی و مهربونی و معرفت و وقار و خانومی ش بگم کم گفتم . خیلی خوبه سوین ! خیلی ها فکر می کنن که آدم حتما باید با یکی مثل خودش همراه بشه ( شاید واقعا همین طور باشه ) ، اما با اینکه بر عکس خودم خیلی آروم و بی آزاره ، ولی حسابی با هم دوستیم و خیلی هم برای این دوستی مون ارزش قائلیم . * الهام دوست داشتنی من ، به اندازه ی تمام سحابی هام دوستت دارم . * 

از قرار ، از همان روزهای اول دانشگاه ، خدا ما را مورد لطف بی حساب خودش قرار داده و موجودی عجیب و در عین حال گل و نازنــــنین برای ما فرستاد تا مایه ی دلخوشی ما در روزهای سخت و طاقت فرسای " اسمش رو نیار " باشد . ( فکرهای حاشیه ای ممنوع ! )  این موجود که هنوز وجودش در کتاب های رکود دنیا به ثبت نرسیده ، اما در قلب ما بارها مقام اول المپیاد معرفت و صبوری را کسب فرموده ، کسی نیست جز همان که باید باشد ؛ شهره ، سوین ، معصومه یا هر چی دوست دارید صداش بزنید ، اما برای من همونی هست که گفتم . بهانه ی این نوشته ... * شهره ی قشنگم ، هیچ وقت مهربونی ها و راهنمایی هات  رو فراموش نمی کنم . * 

یکی هست که دوست دارم فقط با خودش حرف بزنم . آخه تا حالا نشده که زیاد با هم حرف های غیر درسی بزنیم ! خیلی خوبه . همه هم دوستش دارن . من نیز هم . خیلی مهربونه . آروم و ساکته . مثل خودم مودب و خانومه . البته آروم بودنش هم به آبجی ش که من باشم رفته . اسمش چیه ؟؟ اگر گفتی ؟! بلد نیستی ؟ خیلی زشته ! یه کم مطالعه داشته باش بچه جان ! شما دانشجویی آخه قشر فرهیخته !!!!!! اسمش سمانه است . * سمانه ی نازنینم ، از داشتن آبجی خوبی مثل تو به خودم می بالم . * 

امروز میخوام پرده از یه راز بزرگ بردارم . من و اونی که می خوام تو این قسمت معرفی ش کنم یه روز یه نقشه ی شوم کشیدیم برای آزار رسانی به یک موجود محترم و بسیار دوست داشتنی ( که خودش می دونه ! البته این موضوع رو اول از همه با خودش در میون گذاشتیم !! ) مطمئنم هیچ کس نمی دونه این موجود زنده ی دو پا که خیلی هم دوست داشتی ، خوش خنده و مهربون است ، ممکنه هنگامه باشه . * هینگامه !! اگه تو نباشی من بی تو تنهام ! * 

یه روز با یکی از دوستام اومده بودم دانشگاه که حسابی به همه ی بچه هایی که دم دستش بودن آزار رسوند و تا جایی که چشم من رو دور می دید آتیش سوزوند . دستش درد نکنه باعث شد حد اکثر ِ صبر دوستانم رو برآورد کنم . الحق که خوب بلده حرص آدم ها رو دربیاره ! البته در مورد یه نفر که دل من رو حسابی خنک کرد !! خودش می دونه که چند برابر عکس اون صورتک قشنگ روی ترازوی باشگاه شون دوستش دارم ، همون که همیشه داره می خنده و شکل آقای یاهو مسنجر استش . * زهرای خودم ! مغناطیس گلم ! تسلاتیم ! امر کنید کنار هر عددی غیر از صفر می شینیم !! *    

این همه ش نیست . شاید لازم بود اسم خیلی های دیگه هم اینجا باشه . به بزرگی خودتون ببخشید فراموشی من رو . 

********************* 

قسمت آخر این پست عمل کردن به قولی هست که به هنگامه داده بودم . البته فکر نمی کنم طنز از آب دربیاد . 

آخرین جملات من : چند تا باشه ؟ به کی باشه ؟ نمی دونم . کلا هر حرفی که تو دلم مونده و نزدم رو میگم . ( هنوز ننوشته اشکم در اومد ! ) 

مواظب فولدر تسلای درایو مینا باشید . فایل لامبدای درایو مینا رو پاک کنید ، دلم نمی خواد غریبه ها ببینن که دوستانم چی برام فرستادن . پوستر  سحابی هایی که پیشم مونده رو به دست صاحبان شون برسونید . هر چند ، هیچ کس سحابی دیگران رو نمی شناسه .  

این جمله ها رو هم باید به چند نفر بگم : 

* خدا رو شکر که من قبل از شما دارم میرم . 

* ببخشید که دختر خوب و بچه ی بدی نبودم . 

* دلم برای دلت که خیلی تنگ بود ، خیلی دلتنگ شده . 

* دوست ندارم ببینمت .
 
* مواظب غنچه های قشنگت باش . 

* می دونم که ارزش دل من بیشتر از اونه که دلخوری آدمی مثل تو توش جا بمونه . 

* به همه ی آقایون : شماها خیلی خوش شانس هستید که می تونید هر ساعتی از شبانه روز و هر جا که دوست دارید ، دوچرخه سواری کنید . ما که فقط تو کوچه ی بن بست خودمون اون هم ساعت دوازده شب به بعد و البته در حضور یکی از اعضای هیئت داوران مجاز به انجام این عمل ناهنجار اجتماعی و دون مقام والای انسانی هستیم !! 

معذرت نوشت : ببخشید خوب تموم نشد . وصیت نامه نوشتن خیلی سخته ها ... 

آینده نوشت : اگر این پست تبدیل به وصیت نامه م نشد ، در نظر دارم با یه پست عجیب غریب برگردم . 

 

   

این گل های مینا تقدیم به همه ی دوستان خوبم که تا حالا کنارم بودن ، چه اینجا هستن یا نیستن !! 

 

 مهرتان افزون   شادیتان فروزان ...


جمعه 8 شهریور ماه سال 1387
بدون عنوان !

سلام خدا ...

مدتی است که من و تو و اشک هایم از هم دور مانده ایم . این است که حالا دلتنگم . دلم پر شده از ابرهای باران زا ، اما کجاست نگاه بارانی ؟!

آسمان تو هم که ابری است امشب . پس چرا باران نمی بارد ؟ آسمان ! ببار شاید به دل ما هم سیلی اشک نواختی !

خسته ام از این همه آرایه ی عاریه ای ! من به دنبال کلمات خودم می گشتم که به اینجا رسیدم . آن هایی که  تو ، من ، او و دیگران می دانستیم که برای من هستند . به آنجا رسیده بودیم که گفتم * گاهی از آسمان هم نباید باران خواست . * بقیه اش را یادم نمی آید .

ادامه اش را چه طور بگویم ؟ اصلا چرا من بگویم ؟! تو بگو ! از چیزهای دیگر بگو .

بگو که چرا آن روز یک تکه سحابی را به آسمان اول آورده بودی ؟ همان ابر رنگارنگ قرمز و آبی و زرد و سبز و هزار رنگ را می گویم ! خواب ندیدم . مریم و حسین هم آن را دیدند .

بگو چرا وقتی آن شب آرزو کردم ، شهاب بارید ؟ برای یک آرزو ، سه شهاب ! قابل توجه است . کاش آن آرزو ارزش سه شهاب سنگ را داشته باشد !!

کسی از من خواست از تو بپرسم چرا ... ؟ ( بقیه اش را نمی توانم بنویسم . خودت می دانی . )

بگو چرا خرمالو ها تا کلاه برفی نداشته باشند ، به اندازه ی کافی شیرین و خواستنی نمی شوند ؟!

چرا این همه ستاره را در دل آسمان کویر پنهان کردی ؟ مگر ما بد ستاره تماشا می کنیم ؟ خوش به حال کویر ...

بگو چرا این روزها این قدر هوا سرد است ؟ در دل تابستان سرما را خورده ام و یک فنجان چای داغ هم رویش !

راستی ، درخت های باران زده هم سرما می خورند یا وقتی چشمان ما به خواب بی حواسی می رود ، لباس خیس شان را عوض می کنند ؟

این آهنگ عجیب و غریب هم که آسایش آدم را سلب می کند . نمی گذارد آدم حرف حسابش را بی حساب به خورد این داکیومنت مخفی بدهد !!

باز هم سوال دارم ! بگو چرا وقتی به ریحانه گفتم نمی دانم آدم فضایی ها چه شکلی هستند ، گفت : " مگر می شود تو ندانی ؟! " من که هیچ وقت ادعایی نداشته ام و ندارم .

بگو چرا ساده کردن لغات و خط زدن درونی جات ( ! ) برایم سخت شده ؟

من فکر می کردم دوستم هرگز دروغ نمی گوید ، اما حالا فهمیده ام که او بزرگ ترین دروغگوی دنیاست . می گویی چه طور دلم را بفرستم دنبال بستنی میوه ای تا متوجه موضوع نشود ؟!

راستی خدا ، بگو بچگی بهتر است یا دروغگویی ؟ خسته شدیم از سوال بی مضمون و نامفهوم علم بهتر است یا ثروت !

فکر می کنم مطهره کوچک ترین عروسکی است که روی دو پا راه می رود و من را صدا می زند . درست فکر کرده ام یا باز هم می خواهی غافلگیرم کنی ؟!  

بگو آن خانمی که دیشب جلوی تالار آپادانا همه ش به دایی من می گفت " محمد " که بود ؟ همان خانمی که مانتوی سبز رنگ و شال سبزتر و صندل های کلروفیل دار داشت !! همه او را می شناختند جز من .

راستی یک سوال دیگر . چرا گنجشک ها سحرها آرام نمی گیرند تا ما نیز هم لحظه ای چشم بر هم بگذاریم ؟ ( جواب این را خودم می دانم . )


* نویس : راست می گفت ؛ نباید از دل فاصله گرفت . ( باز هم خنده های شیطنت آمیز !! )


ته نویس :  تو می دانی که من از آن آدم های ... ی نیستم که وقتی متن های ادبی می خوانند ، ادبی می نویسند و وقتی غیر ادبی می خوانند ، بی ادبی می نویسند !! من هر لحظه همان طور می نویسم که در تفکراتم به آن اعتقاد دارم . امروز هم همان کاری را انجام دادم که فکر می کردم درست است و از قرار درست بود !!

مهرتان افزون شادیتان فروزان ...


یکشنبه 6 مرداد ماه سال 1387
سلام ! بهترینم ...

* به نام خداوند مهربان * 

وقتی من رسیدم تو بودی . نمی دانستم چه قدر زودتر از من رسیده بودی ، اما انگار مدت کوتاهی

 می گذشت . آن روزهایی را که زبان زمینی ها را نمی فهمیدم یادم نمی آید ! اما بعد از آنکه با

کمک بقیه حرف زدن را به من یاد دادی ، توانستم تو را صدا بزنم و گاهی بگویم * دوستت دارم * .

می گویند گفتنش سخت است . برای من که سخت نبود و نیست . تازه قبل از این آسان تر هم

نیز بود . این روزها انگار جاذبه ی زمین تمام کلمات را هم به سوی هسته ی داغش فرو می

 کشد . این کلمات جادویی نیز هم بعد از خارج شدن از دروازه ی قلب و راهی شدن در مسیر نگاه

مان گاهی بین شکاف های نامهربانی سقوط می کند  و اسیر جاذبه ی غیر جذاب زمین می

شود !

یادش به خیر کم کم یاد گرفتیم که چه طور بر جاذبه ی زمین غلبه کنیم و در رویاهای مان پرواز

کنیم . یاد گرفتیم چه طور مهرمان را از مکش جاذبه رها کنیم و هدایتش کنیم در آن مسیری که دل

 می طلبد . خدا را شکر که فرشته ای برای مان  آفریده بود تا این اسرار حیاتی را به ما یاد بدهد .

تو که توانستی ! من اما ... نه هنوز ...

 

.


.

 

من بودم . تو بودی . خدا بود  و آسمان ؛ که می گویند نتوانست بار امانت بکشد و برای همین

قرعه ی کار به نام من و تو ِ دیوانه زدند ... !

 

آسمانی هستی برایم ، پر از زیبایی . با تو مهر ورزیدن را آموختم .

با تو فهمیدم * می توان تکه ای از آسمان بود ، اما به روی زمین ! *

 

روز زیبای مهربان رویاهایم مبارک ...

 

 

مهرتان افزون    شادیتان فروزان ...


>>

.:: CompleX LanD ::.