CompleX LanD
مهم نیست قطره باشی یا اقیانوس، مهم اینه که آسمان در تو منعکس بشه.

روزگار شاهزاده GEM TV روزگار شاهزاده GEM TV
و ۱۰۰ عنوان  سریال کره ای دیگر
تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران
طراحی سایت
طراحی و بهینه سازی سایت
ثبت دامنه و هاست لینوکس
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
نگارش در تاریخ پنجشنبه 25 تیر ماه سال 1388 توسط میـنـای فـردوس

سلام به خدا...
به شدت مایلم کمی تا اندکی ابری همراه با مه و ابر صبحگاهی، چرندیات به هم ببافم، باشد که مایه‌ی افزایش طیب خاطر اینجانب و حرص‌خوردگی ،حرص‌دادگی یا حرص‌زدگی آنهایی شود که از خواندن این قبیل متون ثقیل‌الفهم (!) لذت نمی‌برند، که البته اندک استند!! بنابراین پیشاپیش از تمام افراد شخیص و موجه این مجلس علی‌الخصوص خودم، عذرخواهی نموده و تقاضای اشدّ عفو و بخشودگی از ایشان می‌نمایم، همه‌ش برای خودم تنها!!
حرف حسابم را به وقتش می‌گویم!! اما حرف ناحساب، تا دلت بخواهد در خیابان‌های تهران و زبان مردم جاری است و من زیاد شنیده‌ام. فی‌المجلس هرگونه تابعیت تهرانی را تکذیب فرموده و از همین فردا به دنبال شناسنامه‌ی المثنی خواهم رفت، البته در صورت موافقت یکی از همین تهرانی‌های سخت‌گیر! موافقت هم نکرد، فدای سرم! با تهرانی بودنم می‌سوزم و می‌سازم!!
نمی‌دانم چرا خیلی از این تهرانی‌ها این همه لهجه دارند... لهجه‌شان عجیب سرد و بدمزه است. آرزو می‌کنی بعضی‌هایشان تا ابد خاموش بمانند و با گشودن لب‌های مبارک خود جماعتی را روی یخ سوار نکنند! بعضی‌ها هم با وجود وزن 3 تن و 750 گرمی و سن بالای 41 سال و 8 ماه و 2 روز که از خدا مفت و مجانی گرفته‌اند، چنین می‌اندیشند که کودکانی خُرد و نازک‌اند که فعلاً باید وقت‌شان را صرف لوس کردن خودشان، سرخ کردن لپ‌هایشان یا نازک کردن صدایشان که طول موجی به مراتب وحشتناک‌تر از امواج کهکشانی دارد، نمایند! ببخشید جمله‌ام کمی تا قسمتی طولانی شد، همراه با گرد و غبار محلی! من فکر می‌کنم آقای هواشناسی بالاخره مجری تلویزیون می‌شود. ماشاالله خیلی سرزبان دارد! ربطش را وقتی که مجری شد می‌فهمی!! این هم جواب شما که پرسیدی چه ربطی داشت!!!
فکر کنم تا نوبت ما برسد ناچار شویم روی پشت بام برج‌های نخراشیده سکنی بگزینیم و پروژه‌های شیک و پیک مشاوره‌ی مدیریت انجام دهیم، گل‌های موزاییکی نزدیک به ابرهای حاوی باران اسیدی را هم آب بدهیم! آن موقع احتمالاً برای نهار نمی‌توانیم کوکتل با قارچ و پنیر، سفارش دهیم. شاید نسل شکلات صبحانه نیز هم مانند کوآلای قرمز جنگل‌های یزد از روی زمین برداشته شود و جایش را کره‌ی بادام زمینی، یا پینات باتر (!!) پر کند، آن وقت من خیلی روزها گرسنه خواهم ماند تا شب!! تا دل بعضی‌ها که چشم‌شان از خندیدن و خسته نبودن آدم‌ها درد می‌گیرد، خنک شود، همان‌هایی که اصلاً مهم نیستند!
نگران نهار نباش! احتمالاً به جای گرسنگی می‌توانیم املت هم بخوریم. من که خیلی دوست دارم! مخصوصاً با لیموناد!! البته حرف شما هم درست است، می‌شود کباب سلطانی هم سفارش داد!!
از آن مهم‌تر بحث هراسناک سندروم حاد ... ... ... {این سه کلمه را بنا به دلایل امنیتی سانسور می‌فرمایم! البته امنیت خودم نه، امنیت بعضی از دوستان!! ضمناً لازم به ذکر است که این به معنای پس گرفتن حرفم نخواهد بود و نظر اینجانب کمافی‌السابق همان‌جوری است هنوز!! قتل تضمینی!! فقط با سه کلمه، یک بار امتحان کنید و برای همیشه مشتری ما باشید!!!!!!!} است که عجیب زیاد شده‌اند!! توضیح بیشتر را به زمان مناسب‌تری موکول می‌فرمایم! حس پیچیده‌ای خبر از رصد این دنیای پیچیده توسط عوامل نفوذی می‌دهد. عجیب حس وطن‌پرستی آدم را تحریک می‌کنند غاصبان مجازی! این نیز هم بگذرد...
آخ که نمی‌دانی عجیب دلمان هوای چادر مسافرتی‌مان را می‌پرورد! در اندیشه‌ی ما این است که با هم بر مرکبی بنزین‌خوار راکب گشته و متواری شویم به سمت جاده چالوس عزیز خودمان! دو سه روزی را به دور از کوکتل و برتراند راسل و املت و ویل دورانت و مهندسی اطلاعات و زونکن و ... و ... {این دو کلمه نیز هم به همان دلایل امینت دوستان و این‌ها مشمول قانون سانسورینگ می‌گردد!!! هر چند خودم خیلی موافق نیستم!} و زن احمدرضا سپری فرماییم، ببینیم حقیقتاً زندگی واقعی چه حالی دارد؟! دو سه روزی غذای حاضری همراه با اکسیژن خالص، بدون انرژی منفی و قلمبه‌های مونوکسید کربن نوش جان فرماییم، ببینیم جاده چالوس بهتر است یا ولکام تو هتل کالیفرنیا! اینجاست که شاعر علیه‌الرحمه می‌گوید من و این همه خوشبختی محاله!! خدا همه را به راه راست هدایت کند، ما را نیز هم!! آمین...
کویری که رویش حساب ارزی باز کرده بودیم چند ده تا بیشتر ستاره نداشت. کو تا برسد به هزاران هزاران، که هر نقطه‌اش را که نگاه می‌کنی جای خالی نبینی؟!! این هم کویر که بانک مرکزی ستاره‌های من بود! فعلاً ورشکست شده تا این توده هوای آلوده و خبث طینت از آن بگذرد و باز جیب‌هایمان پر از سکه‌های نقره‌ای خدادادی شود! شکر... اگر دستان مبارک‌مان به اسکناس حساسیت دارد، لااقل نقره‌ای‌های آسمان عجیب با پوست‌مان سازگارند! عزیزان دل من، شعرای یمانی، شباهنگ، ابرنواختری مجازی و !!.. .
برای آسمان یک پروپزال نوشته‌ام در مورد مهندسی مجدد ابرهای بالای "باغ ابر شاهرود"! آخر نفهمیدم چرا اسمش باغ ابر است؟! در مورد ابرهای آرشیو شده و قطره‌های باران موجود در دیتابیس نیز هم مذاکراتی خواهیم داشت! اگر این قرارداد بسته شود سود کلانی نصیب اینجانب خواهد شد! فقط باید تیم تهیه‌ی قرارداد را از امین‌ها انتخاب فرمایم!
عجب هوایی شده! از قدیم‌الایام رسم بر این بوده که هر جا به هر دلیلی می‌خواستند باب گفتگو را به دیگر سو بگشایند سخن از آب و هوا، قیمت سیب‌زمینی، مرگ مایکل جکسون (!) و... می‌راندند. حالا که قدیم‌الایام نیست! ما خیلی هم جدید و مدرنیسم و این‌ها هستیم! پس بگویم از میزان تعجبم از مثبت‌ترین آدمی که تا امروز به زندگی خود دیده‌ام!! عجیب!! آدم فرو می‌ماند در لطف و صنع خدای!! بسیار خوب! باب گفتگو را تغییر دادیم. بس است!!
موارد دیگری نیز هم قابل عرض می‌باشد که به تدریج و در زمان مستقبل مرقوم فرموده و گسیل خواهیم داشت! با سپاس!! 

مهرمان که افزون از حد بود، شادی‌مان نیز هم فروزان‌تر گردید!!

نگارش در تاریخ سه شنبه 9 تیر ماه سال 1388 توسط میـنـای فـردوس

سلام به خدا... 

صحنه‌ی دوم* 

هوا هوای تمنا بود. تمام وجودش لبریز از حس سوزاننده‌ی خواستن بود. اما هرچه با زوایای ذهن و زبانش جنگید کلمه‌ای به نفع خودش نساخت و نپرداخت. دلش جای دیگری خانه کرده بود. جایی که شعله‌ای می‌سوزاندش؛ تا لحظه‌ای که خاکستر می‌شد و افسانه‌ی ققنوس را برایش یادآوری می‌کرد. امتداد دعایش دل دیگری را نشانه رفته بود. به یاد او قطره‌های اشک مثل ستاره‌های دنباله‌دار در آسمان گونه‌اش جاری می‌شدند؛ به یاد او که دلش پردرد بود و آهش دردآور...
درخت پیر خانه سایه‌ی امنی مهیا کرده بود. جانمازش را تا زد. آسمان گرم غروب رمقی برای آفتاب سوزان باقی نگذاشته بود. چادرش را روی شانه‌اش انداخت و زانوهایش را بغل کرد. ابرها میل باریدن داشتند و ستاره‌ها شوق تابیدن...
"خدایا! تو تنها کسی هستی که همه چیز را می‌دانی. تو اگر نباشی من، بی‌پناه چه کنم؟ تو اگر جوابم را ندهی من، خسته و ناتوان کجا بروم؟ می‌دانم همین جا هستی و مرا می‌بینی. می‌دانم صدایم را می‌شنوی. تو از تمام رازهایی که در دلم پنهان کرده‌ام باخبری. از هرچه پشت درهای اندیشه‌ام خانه کرده آگاهی. تو هرچه لحظه‌ای از قلبم می‌گذرد، می‌دانی. تو از همه بیشتر می‌دانی و از همه بیشتر نزدیکی... بدان که تمام امیدم به توست و چشم‌هایم نه به یاری بنده‌هایت، که فقط به دست‌های نورانی و مهربان توست. چیزی برای خودم نمی‌خواهم. چیزی نمی‌خواهم که بخواهم... فقط... دلی را دیده‌ام که نای نفس کشیدن نداشت. از درد به ستون‌های آسمانت می‌پیچید. می‌دانم که خبر داری از تمام آنچه بود و هست. خواستم بگویم من هم طرفدار آن دلم. دل من برایش دلواپس است. صلاحش را تو می‌دانی، تو آگاهی، تو با او باش..."
چشمانش را به سمت آسمان روان کرد. آسمان غروب عجب سخاوتی داشت. نورِ تنها ستاره‌ی جان‌گرفته‌ی آن لحظه بود که در نگاهش غرق ‌شد و خنکای متبسم قطره‌های باران، که دل از دلش ربوده بود...
امید دریچه‌ای بود که رو به بی‌نهایت خواستن باز می‌شد و مهر، نوری می‌بخشید به وسعت تمام خدا...
  

پی ** نوشتم: ما آدم‌ها عادت کرده‌ایم از مهر بندی بسازیم و به پای هم ببندیم؛ با خودخواهی تمام همه را به خود وصل می‌کنیم. من خسته بودم از تمام این بندها. با اجازه یا بی‌اجازه، بی‌خبر همه را باز کردم، همه‌ی آنهایی که با دلم به بند مهرم کشیده بودم رها کردم و خودم آزاد شدم...  

خدا خیرش بدهد. روزی به من گفت: 

                        "در بند دیگری نباش، که خدا تو را آزاد آفرید..." 

رها 

پی چی بنویسم خوبه؟!: حتماً باید MLSP رو آپدیت کنم. با توجه به چیزای جدیدی که از دی ماه ۸۷ تا امروز یاد گرفتم دوست دارم دقیق‌تر و تخصصی‌تر بشه. 

به امید خدا...

مجمع پیچیدگان
آخرین پیچیدگی‌ها
انواع پیچیدگی
آرشیو پیچیدگی‌ها
پیچیدگی‌های جانبی
نشان سرزمین من
CompleX LanD


Abc

موجودات پیچیده : 56949
قالب وبلاگ