سلام خدا ... مدتی است که من و تو و اشک هایم از هم دور مانده ایم . این است که حالا دلتنگم . دلم پر شده از ابرهای باران زا ، اما کجاست نگاه بارانی ؟! آسمان تو هم که ابری است امشب . پس چرا باران نمی بارد ؟ آسمان ! ببار شاید به دل ما هم سیلی اشک نواختی ! خسته ام از این همه آرایه ی عاریه ای ! من به دنبال کلمات خودم می گشتم که به اینجا رسیدم . آن هایی که تو ، من ، او و دیگران می دانستیم که برای من هستند . به آنجا رسیده بودیم که گفتم * گاهی از آسمان هم نباید باران خواست . * بقیه اش را یادم نمی آید . ادامه اش را چه طور بگویم ؟ اصلا چرا من بگویم ؟! تو بگو ! از چیزهای دیگر بگو . بگو که چرا آن روز یک تکه سحابی را به آسمان اول آورده بودی ؟ همان ابر رنگارنگ قرمز و آبی و زرد و سبز و هزار رنگ را می گویم ! خواب ندیدم . مریم و حسین هم آن را دیدند . بگو چرا وقتی آن شب آرزو کردم ، شهاب بارید ؟ برای یک آرزو ، سه شهاب ! قابل توجه است . کاش آن آرزو ارزش سه شهاب سنگ را داشته باشد !! کسی از من خواست از تو بپرسم چرا ... ؟ ( بقیه اش را نمی توانم بنویسم . خودت می دانی . ) بگو چرا خرمالو ها تا کلاه برفی نداشته باشند ، به اندازه ی کافی شیرین و خواستنی نمی شوند ؟! چرا این همه ستاره را در دل آسمان کویر پنهان کردی ؟ مگر ما بد ستاره تماشا می کنیم ؟ خوش به حال کویر ... بگو چرا این روزها این قدر هوا سرد است ؟ در دل تابستان سرما را خورده ام و یک فنجان چای داغ هم رویش ! راستی ، درخت های باران زده هم سرما می خورند یا وقتی چشمان ما به خواب بی حواسی می رود ، لباس خیس شان را عوض می کنند ؟ این آهنگ عجیب و غریب هم که آسایش آدم را سلب می کند . نمی گذارد آدم حرف حسابش را بی حساب به خورد این داکیومنت مخفی بدهد !! باز هم سوال دارم ! بگو چرا وقتی به ریحانه گفتم نمی دانم آدم فضایی ها چه شکلی هستند ، گفت : " مگر می شود تو ندانی ؟! " من که هیچ وقت ادعایی نداشته ام و ندارم . بگو چرا ساده کردن لغات و خط زدن درونی جات ( ! ) برایم سخت شده ؟ من فکر می کردم دوستم هرگز دروغ نمی گوید ، اما حالا فهمیده ام که او بزرگ ترین دروغگوی دنیاست . می گویی چه طور دلم را بفرستم دنبال بستنی میوه ای تا متوجه موضوع نشود ؟! راستی خدا ، بگو بچگی بهتر است یا دروغگویی ؟ خسته شدیم از سوال بی مضمون و نامفهوم علم بهتر است یا ثروت ! فکر می کنم مطهره کوچک ترین عروسکی است که روی دو پا راه می رود و من را صدا می زند . درست فکر کرده ام یا باز هم می خواهی غافلگیرم کنی ؟! بگو آن خانمی که دیشب جلوی تالار آپادانا همه ش به دایی من می گفت " محمد " که بود ؟ همان خانمی که مانتوی سبز رنگ و شال سبزتر و صندل های کلروفیل دار داشت !! همه او را می شناختند جز من . راستی یک سوال دیگر . چرا گنجشک ها سحرها آرام نمی گیرند تا ما نیز هم لحظه ای چشم بر هم بگذاریم ؟ ( جواب این را خودم می دانم . ) * نویس : راست می گفت ؛ نباید از دل فاصله گرفت . ( باز هم خنده های شیطنت آمیز !! )
ته نویس : تو می دانی که من از آن آدم های ... ی نیستم که وقتی متن های ادبی می خوانند ، ادبی می نویسند و وقتی غیر ادبی می خوانند ، بی ادبی می نویسند !! من هر لحظه همان طور می نویسم که در تفکراتم به آن اعتقاد دارم . امروز هم همان کاری را انجام دادم که فکر می کردم درست است و از قرار درست بود !!

مهرتان افزون شادیتان فروزان ... |