CompleX LanD

افسونگری Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 6 خرداد ماه سال 1387
دستش طلا ...

« به نام خدا »

 

عجب روز جالب انگیز ناکی بود امروز !


اون خانومه که همیشه وقتی تو ایستگاه منتظر سرویس بودم از اون طرف پل ( پلی که روی جوب

ساخته اند ! ) رد می شد ، امروز با یه فنچ نازنازی و خشگل بود که موهاش رو ( به قول علی )

موتوری بسته بود . یاد شیرین و باران افتادم . عجب دوران قشنگی بود .


تازه اون آقاهه که همیشه با دوچرخه ش از کنارم رد می شد ، امروز دو تا شده بود ! نه ! یعنی با

یه آقاهه ی دیگه بود . خیلی بانمک بود . آقاهه رد شد ، باز دوچرخه ش رو دیدم داغ دلم تازه شد .

 دیدم لاستیک هاش عوض شده ، داشتم تو دلم می گفتم قشر مرفه جامعه و اینا ، که دیدم یکی

 دیگه نیز هم اومد ! گفتم نه بابا ! اون یکی دیگه بوده !!! یاد جوونی هام افتادم . چند شب پیش

ها که با حسین رفتیم تو کوچه دوچرخه سواری . ساعت 2 نصفه شب !!! دو تا موجود شادروان که

 با هم تصمیم بگیرن همین میشه دیگه !! ( !!! )


تازشم آقای گودرزی ( راننده ی سرویس ) همیشه خیلی دیر میاد و امروز دیرتر از همیشه لطف

کردن تشریف فرما شدن !! منم مجبور شده ام یه سری موجود جدید به لیست افرادی که

متاسفانه متاسفانه و باز هم متاسفانه !! هر روز می بینم اضافه کنم . حالا منم خیلی خوشم

میاد !!!

امروز کبوترهای اون آپارتمان قدبلند رو به رویی هم پرواز نکردن . نمی دونم چرا . شاید خواب مونده

 بودن . شایدم خب دوست نداشتن خب !!


آخــــــِـی !! اون گربه با مزهه بود ، که خیلی بی حال بود ، همون که چشماش همیشه خواب آلو

 بود ، رنگش هم نیز تو مایه های آجری بود ، اون هم امروز صبح زود بیدار شده بود . تا سر خیابون

با من اومد که تنها نباشم !! حسابی خندیدم !!!!

حالا اینا مهم نیست . امتحان مدار مهمه ! رفتیم تو سالن اجتماعات . یه عالمه آدم  اونجا بودن .

نمی دونم اون موقع صبح اون همه آدم از کجا خبر کرده بودن . خلاصه نشستیم . فکر کردم قراره یه

 خوراکی خوشمزه بیارن دور هم  بخورم ، اما بعد از پنج دقیقه بیکار موندن ، اول دو تا برگه ی

سفید آوردن برامون ، بعدشم به عنوان مختلفات ( یعنی همون مخلفات ) یه برگه ی عجیب

غریب !! برگه ی بامزه ای بود . توش یه سری عدد پاشیده بودن ، با یه سری شکل های بامزه ،

ذوزنقه ، نیم دایره ، یه شکلی هم بود مثل نوک طلایی جوجه ی خدا بیامرزم بود . ( روحش شاد

 و یادش گرامی !! ) خلاصه پنج دقیقه ای به سر و شکل این برگه ی طفلکی خنده شد و بعد رفتم

 سراغ اصل مطلب ! ( به نظر که مبارک میومد !!! ) 

 

( تقریبا این شکلی بود . جوجه م رو میگم ! )

 
دو ساعتی با موجودات توی برگه دعوا و درگیری و قهر و آشتی داشتیم تا اینکه آخرش دیدیم دیگه

هیچ راهی نداریم . از همدیگه معذرت خواستیم و اون منو سپرد به خدا ، منم سپردمش به استاد

 منوچهری ، باشد که موجب سرافرازی این جانب گردد به یاری حق تعالی !

هی خدا خدا می کردم زودتر دیر بشه که برگردم خونه . امروز قراره یه خبر مهم بهم برسه . اگر خیر

 بود اعلام می کنم که بهم شیرینی بدید !

وااااااااااای ! امروز پنلوپه رو دیدم !! دلم براش فنچ شده بود . حسابی با هم خندیدیم امروز . خیلی

 خوش گذشت .

کلا روز خوبی بود . راحت بودم . جای همگی خالی . البته اگه همه تون بودید دیگه خوش

نمی گذشت !! یوهاهاهاها ( حرص می دهیم !! )

دیر رسیدم . نزدیک بود جریمه بشم ...

روز قشنگی بود . همه چیز عالی بود . دستش درد نگیره ...

 

مهرتان افزون   شادیتان فروزان ...

 


.:: CompleX LanD ::.