CompleX LanD
یکشنبه 22 اردیبهشت ماه سال 1387
یه سلام دیگه ...

 

  سلام به خدا ...

امروز به یاد تو برایش نامه ای نوشتم . با دقت آن را تا زدم و در پاکت آبی رنگی گذاشتم . عجب

 نامه ای ! هیچ وقت به دستش نخواهد رسید . و چه خوب است که تو می دانی راز من چیست .

اما چه عجیب به همراه باران کنکاش می کنی گوشه گوشه های ضمیر آگاه و نا آگاه و نا خدا آگاه

 مرا ! ( با  " نا خود آگاه "  فرق دارد !! )

 امروز حرفی نداشتم با درخت مان و نهال های کوچکی که برای زودتر به ثمر رسیدن ، شتاب غیر

عاقلانه ای از تو خواسته اند ! آنها هم با من هیچ حرفی نزدند . حتی با یاس هایی که مهمان

حیاط سبزمان شده اند هم بده بستان سکوت داشتیم . امروز بی همه بودم  و پر از همهمه ! پر از

 بی قراری و بی تابی ...

 

امروز روز عجیبی بود . فقط این را به خاطر آوردم که روزی گفته بودم :

" گاهی از آسمان هم نباید باران خواست ... "


 
دیگر حرفی ندارم . اما ... چرا ...


سلام به تو !

هنوز نمی دانم چرا عطر یاس ، تو را به یادم می آورد ...

 

 
همه را به آغوش مهر خداوند می سپارم .

 مهرتان افزون      شادیتان فروزان ...

 


.:: CompleX LanD ::.