سلام به خدا ...
امروز به یاد تو برایش نامه ای نوشتم . با دقت آن را تا زدم و در پاکت آبی رنگی گذاشتم . عجب
نامه ای ! هیچ وقت به دستش نخواهد رسید . و چه خوب است که تو می دانی راز من چیست .
اما چه عجیب به همراه باران کنکاش می کنی گوشه گوشه های ضمیر آگاه و نا آگاه و نا خدا آگاه
مرا ! ( با " نا خود آگاه " فرق دارد !! )
امروز حرفی نداشتم با درخت مان و نهال های کوچکی که برای زودتر به ثمر رسیدن ، شتاب غیر
عاقلانه ای از تو خواسته اند ! آنها هم با من هیچ حرفی نزدند . حتی با یاس هایی که مهمان
حیاط سبزمان شده اند هم بده بستان سکوت داشتیم . امروز بی همه بودم و پر از همهمه ! پر از
بی قراری و بی تابی ...
امروز روز عجیبی بود . فقط این را به خاطر آوردم که روزی گفته بودم :
" گاهی از آسمان هم نباید باران خواست ... "
دیگر حرفی ندارم . اما ... چرا ...
سلام به تو !
هنوز نمی دانم چرا عطر یاس ، تو را به یادم می آورد ...

همه را به آغوش مهر خداوند می سپارم .
مهرتان افزون شادیتان فروزان ...
|