CompleX LanD
سه شنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1387
باران یه خاطره ست ...

 

سلام .

 از دیروز عصر ... یه کم ... ... آره !!!

 

به به ! عجب هوایی . کلا از عصر هوا خیلی قشنگ شد . بارون و تگرگ و باد و خنکی بهار که من

 خیلی دوستش دارم .


ابرهای تیره دارن با عجله از بالای سرم رد میشن . کجا با این عجله ؟؟ بودی حالا !! اوه اوه

اوه !

حالا چرا عصبانی میشین خب ؟  شوخی کردم خب !! بفرمایین تشریف ببرین ! صداشو

واسه من بلند می کنه بی ادب !

عیبی نداره حالا ! می بخشمت . گریه نکن دیگه . خب پیش میاد خب ! اما وقتی تو گریه

می کنی من دلم باز میشه ! تازه ... هیچی .  یه تازه ی دیگه خب ! ( یه قاصدک افتاد

کنارم . برش داشتم واسه خودم . چون مال منه !! ) می گفتم ! تازه وقتی تو گریه می کنی

 باغچه مون می خنده ، طفلک رنگ و روش باز میشه . ( مدادم دیگه نمی تونه بنویسه !! الان بر

 می گردم . جایی نری ها !! )

باز گردیدیم ! فکر کردم تا جواب اس ام اس الهام رو بدم همه چیز یادم میره ! که رفت !! منم

بی حواس !

راستی قاصدکم رو باد برد . می خواستم یادگاری نگهش دارم از امروز . پیش هر کی بره

اشتباهی رفته ها ! من نفرستادم ها !! گفته باشم ! ...

چتر سبز درخت نمیذاره قطره های بارون مستقیم بهم بخورن . اول باید از برگ ها اجازه

بگیرن !

فقط بعضی از قطره ها از این آزمون سخت سربلند بیرون میان !!  ( امروز جواب کارشناسی

ارشد هم نیز اومده . خبر مجاز شدن ساره رو در ازای دو سرویس شیرینی به او رساندیم ! خوش

خبر هستیم کلا ! با سپاس !!  )

یه سری ابر دیگه از راه رسیدن . یاد یه تیکه شعر افتادم : " ناگهان ... ابرهای تیره می رسند ...

حوض من خراب می شود ... " و یه شعر کوچولوی دیگه نیز هم ...

 

عطر یاس با عطر نم نم بارون ... وای عجب ترکیب بد ترکیبی !!

این میشه که من نمیرم مثل بچه های خوب بشینم طراحی الگوریتم بخونم که پنج شنبه شرمنده

 ی اخلاق ِ خوش اخلاقی ِ استاد پاکدامن ( که خدا فقط یه دونه ازش ساخته ) نشم !

 

راستی ! خدا آبجی لیلا رو واسه همه نگه داره ، البته بیشتر واسه خودم نگه داره ! حسابی آرومم کرد امروز که زیادی آتیش نسوزونم . از دیروز عصر اشک یه  نفر رو در آوردم .

  یکی هم بغض کرد ، اما خدا رو شکر گریه نکرد ! علی هم نیز نزدیک بود راهی درمانگاه

ناهید بشه که نشد خدا رو شکر !  اما باعث متواری شدن 5 دقیقه ای من در سطح منزل شد !!

ایشالا که جمیعا می بخشن ! باید درک کنن دیگه . ( من خودم درک نمی کنم !!! اما بقیه باید

درک کنن ! ) بعضی وقتا انرژی در سطح پرسپولیس میره بالا ! و بعضی وقتا هم در سطح

استقلال ( ببخشیدا البته ! ) میره پایین !


دیگه هر چی خدا بخواد ...

 

اما امروز می خواست که لیلا کنترلم کنه . همون یه جمله ش کافی بود ...

 

دستت طلا آبجی لیلای نازنینم ...

 

مهرتان افزون    شادیتان فروزان ...

 


یکشنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1387
شاپرک ها رو خدا می فرسته ...

 ...

وقتی برگشتم اون قدر چشمام خسته بود و درد می کرد که می خواستم فقط بخوابم . اما دیدم

نصف تمرین های مدار مونده ! (  البته هنوز هم مونده !! ) داشتم حل شون می کردم که متوجه

شدم یه شاپرک نسبتا بزرگ مدام دور و برم می گرده . کلافه بودم . کلافه تر شدم . بلند گفتم : "

خدایا ! ببین ! دیگه اینم داره سر به سرم میذاره !! "


همین که اینو گفتم یه حس پشیمونی وحشتناکی بهم دست داد . دیدم نشسته روی پرده ی

اتاق . نگاهش کردم . چشمام پر از اشک شد . یه کم که گذشت یهو دیدم اون شاپرک به پشت

افتاد رو دفتر و کتابم . تقلا می کرد که برگرده و بالش رو باز کنه و بره . چند ثانیه ای طول کشید تا

تونست . دلم به حالش سوخت . چه قدر من بد بودم . تا اومدم کمکش کنم یهو بلند شد و

رفت ... هنوز داشتم به جای خالیش رو دفترم نگاه می کردم که با گرد پرهاش رنگی شده بود ، یه

 دور دیگه دور سرم چرخید و رفت . دیگه هرچی تو اتاق دنبالش گشتم ندیدمش . حتی اتاق علی

رو هم گشتم . رفته بود ...


آخر نفهمیدم برای چی اومده بود ...

 

عجیب بود برام . نوشتمش که هیچ وقت یادم نره که شاپرک ها رو خدا می فرسته .

 

" خداوند ما را ، شبنم و اشک را ، در تشنگی پر از مهر و محبتش خواهد نوشید ... "

 

 

یا حق ...


شنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1387
دلم نگرانته ...

 

سلام .

کاشکی همه مون دنیامون رو طوری می ساختیم که با رفتن یا اومدن یه آدم ، خیلی

 دنیامون زیر و رو نشه ........

 

داخل پرانتز ، حسابی به هم ریخته ام امروز ...

یا حق .


>>

.:: CompleX LanD ::.