CompleX LanD

مخصوص زوجهای جوان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 27 فروردین ماه سال 1387
...


" به نام خدایی که ... "

 

سلام .


چه قدر دلم می خواست می تونستم بنویسم ...

 

چرا نمی تونم ؟؟؟ ......

 

منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن

 

منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن

 

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

 

که در طریقت ما کفری ست رنجیدن

 

به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات

 

بخواست جام می و گفت راز پوشیدن

 

مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست

 

به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن

 

به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب

 

که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن

 

به رحمت سر زلف تو واثقم ورنه

 

کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن

 

عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس

 

که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن

 

ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب

 

که گرد عارض خوبان خوش است گردیدن

 

...

 

...

 

 

 ( سرده ... خیلی سرده ... )

 

مهرتان افزون   شادیتان فروزان ...


 


شنبه 24 فروردین ماه سال 1387
حرف حساب !!

 

* به نام خداوند زیبایی ها *

 

 مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد ،

 

اگر سفر نکنیم ،

 

اگر مطالعه نکنیم ،

 

اگر به صدای زندگی گوش فرا ندهیم ،

 

اگر به خودمان بها ندهیم .

 

 

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد ،

 

هنگامی که عزت نفس را در خود بکشیم ،

 

هنگامی که دست یاری دیگران را رد بکینم .

 

 

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد ،

 

اگر بنده ی عادت های خویش بشویم ،

 

و هر روز یک مسیر را بپیماییم ،

 

اگر دچار روزمرگی بشویم .

 

اگر تغییری در رنگ لباس خویش ندهیم ،

 

یا با کسانی که نمی شناسیم سر صحبت را باز نکنیم .

 

 

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد ،

 

اگر احساسات خود را ابراز نکنیم ،

 

همان احساسات سرکشی که ؛

 

موجب درخشش چشمان ما می شود ،

 

و دل را به تپش در می آورد ...

 

 

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد ،

 

اگر تحولی در زندگی خویش ایجاد نکنیم ، هنگامی که از حرفه یا عشق خود

 

ناراضی هستیم ،

 

اگر حاشیه ی امنیت خود را برای آرزویی نامطمئن به خطر نیندازیم ،

 

اگر به دنبال آرزوهای مان نباشیم ،

 

اگر به خودمان اجازه ندهیم ،

 

برای یک بار هم که شده ،

 

از نصیحتی عاقلانه بگریزیم ...


 

بیایید زندگی را امروز آغاز کنیم !

 

بیایید امروز خطر کنیم !

 

همین امروز کاری بکنیم !

 

اجازه ندهیم که دچار مرگ تدریجی بشویم !

 

شاد بودن را فراموش نکنیم !

 

( پابلو نرودا )

 

 

 

مهرتان افزون   شادیتان فروزان ...

 


چهارشنبه 21 فروردین ماه سال 1387
رد پای من روی قطره های بارون !

 

به نام خدا ...


 

تا حالا رد پای خودت رو روی بارون دیدی ؟!


من دیدم . یه کمی سخته ، ولی میشه . دلم برای بارون تنگ بود .

 

سرویس تو راه خراب شد . چه بامزه !!

بازم فقط من تو سرویس موندم . گفتم طفلک  آقای راننده گناه داره این همه راه بره تا

دور بزنه برگرده منزل !


این بار یه کمی بیشتر از چند تا خیابون ، جلوتر پیاده شدم . 20 دقیقه ای زیر بارون راه

رفتم . خوب بود . خیلی خوب . جای مامان خالی که حسابی دعوام کنه . یادم میفته که

دیر شده و الان باید خونه باشم . زنگ میزنم خونه . هیچ کس گوشی رو برنمی داره .

خدا حسین رو برامون نگه داره .

" سلام حسین . خوبی ؟ به مامان بگو من یه سر میرم پیش میترا بعد میام خونه . " . یه

کمی عصبانی شده ! میگه بارون میاد ! هوا سرده !

 

یادم میفته که مامان میگه وقتی بارون میاد خدا دعاها رو زودتر برآورده میکنه . همین

جوری که دارم از کنار خیابون راه میرم ، یه چیزایی زیر لب زمزمه می کنم . یه کم که

 دقت می کنم زیر نور چراغ های قد بلند خیابون جای پای خودم رو روی بارون می بینم .

 برق می زنه . خوشم میام .

 

احساس می کنم تمام قطره های بارون روی من می ریزه . ذوق می کنم .

 

وقتی می رسم احساس می کنم وزنم دو برابر شده ! قطره های بارون تعدادشون زیاده !!

 

تمام مدتی که با هم حرف می زنیم ، دلم نمیاد دستش رو رها کنم . دوست دارم دستاش

فقط  تو دست من باشه . همش تو دست من باشه . " چه قدر گرمی میترا ! "


اصرار می کنه که یه کم بیشتر از پنج دقیقه بمونم . میگه شاید تا اون موقع بارون آروم تر

 بباره .  با نگرانی اینکه حسین پیغام منو به مامان نگفته باشه میرم تو اتاقش می شینم . تو

 همون چند دقیقه از همه جا برای هم تعریف می کنیم ! البته قرار پنج شنبه رو هم با هم

میذاریم و میگم : " خب دیگه دیره ! من میرم . "

 

عیدی مو میاره . آخ جون ! البته خوش به حال بعضیا ! از من زودتر عیدی شون رو

گرفتن ! آره خب ، اونم میشه !! ...

 

یه کمی احساس ضعف می کنم . سعی می کنم بهش فکر نکنم . آروم راه میرم . اما همه

 می دوند . حرصم می گیره ! یعنی اینا هیچی از خدا نمی خوان ؟ چرا دوست ندارن یه

کم بیشتر زیر بارون بمونن ؟ بارون که قشنگه !!

 

...

 

اِ ! چه جالب ! انگار یکی گفت " سلام " . خب من که نفهمیدم کی بود خب ! حوصله

 ندارم برگردم عقب ببینم کیه ! بگذریم !! هر کی باشه بعدا خودش خبر میده ! لبخند

می زنم  و میگم یوهاهاها ! یاد دایی محمد میفتم . تو دلم میگم " بی احساس خودتی ! " ...

چه قدر هوا سرده !

 

.
.

 


انگار خدا خیلی دلتنگ بود . خیلی گریه کرد . نکنه دلش از دست من گرفته !

 

.
.

 

زنگ می زنم . بابا میگه کیه ؟ میگم مینا ! تو دلم میگم همونی که وقتی سردش میشه تب

می کنه !!

 

مامان بدو بدو میاد طرفم . میگه خوبی ؟ میگم کم نه !

 

- قرصت رو خوردی ؟


- بله !


- نهار خوردی ؟


- نه !


- ساندویچ خوردی ؟


- نه !


- کلا امروز چیزی خوردی ؟


- (خنده م میگیره ! ) بله ! هوا ! بارون ! خیلی خوشمزه بود .

 

میاد جلو . دستش رو میذاره رو پیشونی م . با دلخوری میگه :

 

" خوب شد حالا تب کردی ؟! "

 

صدای میترا می پیچه تو گوشم :

 

" مینا دعا کن ! زیر بارون دعا کن ! "

 

 

 

 

مهرتان افزون    شادیتان فروزان ...


>>

.:: CompleX LanD ::.