به نام خدا ...
تا حالا رد پای خودت رو روی بارون دیدی ؟!
من دیدم . یه کمی سخته ، ولی میشه . دلم برای بارون تنگ بود .
سرویس تو راه خراب شد . چه بامزه !!
بازم فقط من تو سرویس موندم . گفتم طفلک آقای راننده گناه داره این همه راه بره تا
دور بزنه برگرده منزل !
این بار یه کمی بیشتر از چند تا خیابون ، جلوتر پیاده شدم . 20 دقیقه ای زیر بارون راه
رفتم . خوب بود . خیلی خوب . جای مامان خالی که حسابی دعوام کنه . یادم میفته که
دیر شده و الان باید خونه باشم . زنگ میزنم خونه . هیچ کس گوشی رو برنمی داره .
خدا حسین رو برامون نگه داره .
" سلام حسین . خوبی ؟ به مامان بگو من یه سر میرم پیش میترا بعد میام خونه . " . یه
کمی عصبانی شده ! میگه بارون میاد ! هوا سرده !
یادم میفته که مامان میگه وقتی بارون میاد خدا دعاها رو زودتر برآورده میکنه . همین
جوری که دارم از کنار خیابون راه میرم ، یه چیزایی زیر لب زمزمه می کنم . یه کم که
دقت می کنم زیر نور چراغ های قد بلند خیابون جای پای خودم رو روی بارون می بینم .
برق می زنه . خوشم میام .
احساس می کنم تمام قطره های بارون روی من می ریزه . ذوق می کنم .
وقتی می رسم احساس می کنم وزنم دو برابر شده ! قطره های بارون تعدادشون زیاده !!
تمام مدتی که با هم حرف می زنیم ، دلم نمیاد دستش رو رها کنم . دوست دارم دستاش
فقط تو دست من باشه . همش تو دست من باشه . " چه قدر گرمی میترا ! "
اصرار می کنه که یه کم بیشتر از پنج دقیقه بمونم . میگه شاید تا اون موقع بارون آروم تر
بباره . با نگرانی اینکه حسین پیغام منو به مامان نگفته باشه میرم تو اتاقش می شینم . تو
همون چند دقیقه از همه جا برای هم تعریف می کنیم ! البته قرار پنج شنبه رو هم با هم
میذاریم و میگم : " خب دیگه دیره ! من میرم . "
عیدی مو میاره . آخ جون ! البته خوش به حال بعضیا ! از من زودتر عیدی شون رو
گرفتن ! آره خب ، اونم میشه !! ...
یه کمی احساس ضعف می کنم . سعی می کنم بهش فکر نکنم . آروم راه میرم . اما همه
می دوند . حرصم می گیره ! یعنی اینا هیچی از خدا نمی خوان ؟ چرا دوست ندارن یه
کم بیشتر زیر بارون بمونن ؟ بارون که قشنگه !!
...
اِ ! چه جالب ! انگار یکی گفت " سلام " . خب من که نفهمیدم کی بود خب ! حوصله
ندارم برگردم عقب ببینم کیه ! بگذریم !! هر کی باشه بعدا خودش خبر میده ! لبخند
می زنم و میگم یوهاهاها ! یاد دایی محمد میفتم . تو دلم میگم " بی احساس خودتی ! " ...
چه قدر هوا سرده !
. .
انگار خدا خیلی دلتنگ بود . خیلی گریه کرد . نکنه دلش از دست من گرفته !
. .
زنگ می زنم . بابا میگه کیه ؟ میگم مینا ! تو دلم میگم همونی که وقتی سردش میشه تب
می کنه !!
مامان بدو بدو میاد طرفم . میگه خوبی ؟ میگم کم نه !
- قرصت رو خوردی ؟
- بله !
- نهار خوردی ؟
- نه !
- ساندویچ خوردی ؟
- نه !
- کلا امروز چیزی خوردی ؟
- (خنده م میگیره ! ) بله ! هوا ! بارون ! خیلی خوشمزه بود .
میاد جلو . دستش رو میذاره رو پیشونی م . با دلخوری میگه :
" خوب شد حالا تب کردی ؟! "
صدای میترا می پیچه تو گوشم :
" مینا دعا کن ! زیر بارون دعا کن ! "

مهرتان افزون شادیتان فروزان ...
|