CompleX LanD
چهارشنبه 29 اسفند ماه سال 1386
گردش علمی !


 

به نام خدایی که در این نزدیکی ست ...

 

 ** به درخواست بچه های گلی که پریروز!! با هم بودیم می نویسم . البته **

** ببخشید که دیر شد ... ! **

 


صبح زود ساعت 9 !!! از خواب بیدار شدم . مامان از توی پارکینگ مدام توصیه

های ایمنی رو با یه ریتم قشنگی پخش می کردن :

" مینا دیر نکنی ها . هوا تاریک نشه ها . مواظب همدیگه باشید ها . جاهای

خلوت نرید ها .  بیرون غذا نخورید ها .اگه خواستید وسیله ی بازی سوار بشید

، خیلی مواظب باشید ها . نری ترن هوایی سوار بشی تا دو روز تپش قلب

بگیری ها . ... ها .... ها ..... ها ............."

 

این شکلی !


...


قرار بود با بچه ها بریم گردش علمی ! اما خانوم فریزر نداشتیم ! و اتوبوس نیز

هم !!


با مهندس عاطفه تو مترو قرار داشتم .از همون جا به پیشنهاد اینجانب برای لیلا

 گل خریدیم . من یه شاخه میخک صورتی خریدم وعاطفه یه شاخه میخک

سفید خرید .

رفتیم صادقیه .کنار ایستگاه اتوبوس های پرند سیتی مهندس گلاره رؤیت شد .

 قبل از اینکه بپره صداش زدیم و تحت الحفظ رفتیم سراغ بقیه ی مهندس ها . 

 وارد ایستگاه مترو که شدیم  ، دیدیم اووووووووووووووه ! چه خبره !! مهندسین

 گرامی سمیرا ، سمانه ، مهفام و الهام ، اون وسط همین جوری وایساده بودن

و من هرچی فکر کردم نفهمیدم که چرا چند تا مهندس ، اون وسط بی کار

وایسادن ! من که باورم نشد منتظر ما نبودن !!! ( یوهاهاهاها ! )

خلاصه . جمیعا شدیم چند تا مهندس !جمع شدیم و یه ماشین گرفتیم و رفتیم

 یه جایی که لیلا با خواهر زاده ی بانمکش ، نیلوفر ، سر خیابون وایساده بودن !

واااااااااای ! فکر کن !! خانوم ساروخانی !! سر خیابون ! تا ما رسیدیم زنجیرش رو

 گذاشت تو جیبش !!! ( شوخی ! یوهاهاهاها ! ) جمیعا شدیم چند تا مهندس

؟! 9 تا مهندس ! ( یکی مون کم بود هنوز! (اصلا فکر نکنید شهره بود ها ! یکی

دیگه بود !!) کار داشت بلا !!! ) رفتیم پارک !تعطیل بود انگار ! ( نه ! بهتره بگم

برای ما قرق شده بود !!) اما خب به میمنت ورود ما مهندسین گرامی و البته

بیشتر به خاطر اینکه تولد من بود ، وسیله ها راه افتادن !! البته با 50% تخفیف

 به خاطر مهندس بودن مون !!!


 سمیرا رفت بلیط بگیره  آقاهه می گفت اگر 10 نفر بودین وسیله ها رو براتون

روشن می کردیم . سمیرا هم خیلی رله گفتش : " خب 10 نفریم دیگه ! آخه

فلانی هم میاد !" اصلا اصلا اصلا هم فکر نکرد که اون بنده ی خدا فلانی رو

نمی شناسه !!

در بدو ورود ، یکی از دوستان از پله ها افتاد و ما اصلا بهش نخدیدیم .اما مانتوی

 نو و شیکش سالم موند . خودش هم که مهم نبود !!

 

در تمام مدتی که داشتیم خوش می گذروندیم از نبودن یکی از همین مهندس

ها که گفتم کار داشت و دیر رسید ، لذت می بردیم !! اما چون قرار بود برامون

خوراکی های خوشمزه که دهن ها رو آب میندازه بیاره همش دعا می کردیم

زود برسه !!

قبل از اینکه برسه ما مجبور شدیم دو تا وسیله ی بازی سوار بشیم ! با اجبار و

اکراه خلاصه رفتیم دیگه !


یکی ش که کلا همه رو خیلی ترسوند !!


اون اولیه نیز هم بد نبود . البته هیچ کدوم مون اصلا عین خیال مون نبود ! بلیم !

اصلا هم نترسیدیم !!
 

وقتی مهندس غایب ، از پشت پرده ی غیبت خارج شد،همه خوشحال شدیم !

 خوراکی ها رو از دستش قاپیدیم که اتفاقی براشون نیفته . منم که مثل

همیشه اصلا گرسنه نبودم !!!!!

همه مون ردیف نشستیم روی جدول !! و مهندس ظهور یافته ، از اونجایی که با

 همه فرق داره  ، مثل خروس رفت بالای نرده ها نشست ! منم که اصلا نرفتم

پیشش بشینم ، آخه از ارتفاع می ترسم ! ( تازه روز قبلش هم اصلا با عاطفه

نرفتیم اون بالا ! و اصلا اصلا هم از تپه ها بالا نرفتیم و از پشت کوه هم بر

 نگشتیم !! اصلا اصلا اصلا هم از ارتفاع یکی دو متری نپریدیم !آخه زشته خب !!

 اون دو تا خانومه هم که داشتن با مداد رنگی هاشون بازی می کردن ، گفتن

 که بده ! ) کلی سوژه ی خنده مون شد ، وقتی یکی از دوستان چیپس سرکه

ای رو از دسترسش دور می کرد و اون همش ضایع می شد ! ( یوهاهاهاها )

خلاصه قسمتش بود ماشین برقی سوار بشه دیگه !! ما هم که هیچ کدوم اصلا

حال و حوصله ی وسایل بازی رو نداشتیم ، وقتی سانس اولش تموم شد ، با

اصرار به آقاهه گفتیم آقا تو رو خدا سانس دوم رو بی خیال شو دیگه . اما آقاهه

هی اصرار کرد و ما باز هم با اکراه ، راننده گیری! ماشین ها رو برای دومین بار

پذیرفتیم !!


یکی از دوستان کلی ذوق زده شده بود و می گفت : " نمی دونی چه کیفی

داره با ماشین بزنم به این و اون !" ( آخه نمیشه با پراید باباش بزنه به این و

اون !!)


دو تا دیگه از دوستان هم که انگار متوجه تموم شدن زمان بازی نشده بودن ،

سعی می کردن با زور بازوی خودشون ماشین ها رو به حرکت در بیارن و بسیار

هم نیز موفق بودن !!! (  متاسفانه به دلایل امنیتی برای اثبات این ادعا عکسی

 آپ نخواهد شد ! اما خداییش از دست تون رفت ها ! سوژه ی وحشتناک خنده

ای بود ! )

خلاصه ! خسته که شدیم ، عزم بازگشت نمودیم . رفتیم و رفتیم و رفتیم تا

رسیدیم به خونه ی لیلا اینا !! اونجا همه چیز برای پذیرایی از ما آماده بود . از

 جمله نهار !! آخ جون !! گرسنه  و خسته بودیم وحشتناک ! عین لشگر مغول

 خراب شدیم سر مامان لیلای طفلی ! ( یا شاید هم مامان طفلی لیلا ! ) .

شست مون خبردار شد که مستر بابای لیلا جون ( یا شاید هم بابا جون لیلا ! )

، آش رشته رو پختن و زدن بیرون از بس خجالتی هستن بنده ی خدا . ما که

خجالت نکشیدیم ! ایشون رفتن که ما شرمنده نشیم ! 

 

 

 

ببخشید یه کم کیفیتش ناجوره ! به جان مینا فقط همین یه دونه این جوری شده ! همش توپ و خفنه !!

 

خلاصه زدیم به دل آش رشته ! یکی از دوستان که کلا کشک دوست نداشت !!!

 طفلکی آش رو بدون کشک می خورد !! یکی دیگه هم بود که به قول ... چیپس

ترکونده بود ، همش آب می خورد !! برای کلاس قضیه می خواستیم آب معدنی

بهش بدیم ، اما دم دست نبود .


تازه این چیپسی که خورده بود رو صداش خیلی تاثیر گذاشته بود.صداش شده

بود مثل صدای یکی از دیجیمون ها که اسمش رو یادم نیست !

 

ولی عجب آش خوشمزه ای بود . ( چه ربطی داشت! ) همه کلی کیف کردیم .

لیلا هم که بچه مثبت ! از دیگران برای جمع کردن سفره و ریختن چای دعوت

می کرد که همه در جمع کردن اجر معنوی این مجمع سهم بسزایی داشته

باشند !! اصلا چه معنی داره تا وقتی دکتر هست اون کار کنه ؟! اونم چه

دکتری !! خودش می گفت مامانش میگه دست به کتری آب جوش نزن ، خطر

داره !! اون وقت گیر میدن به بقیه !!


خداییش خیلی بد جنسی کردین ! بی خیال ! اما ما را دچار وجدان درد شدیدی

فرمودید . بگذریم از شوخی های بچه ها درباره ی بچه ها !! ایشالا که همگی

همدیگه رو حلال می کنن . البته چیزی جز ذکر خیر نبود ! حلال هم نکردن با

کتک حلالیت می گیریم ، یا فوقش دیگه با آبنبات چوبی ! خیالی نیست !!

( یوهاهاها )

خلاصه بعد از خوردن آش و جمع شدن سفره همه برای انجام تحقیقات

تخصصی، در سطح منزل پخش شدن ! آخه این یه گردش علمی بود !! یکی از

 دوستان در راستای تحقق عادت اخلاقی خاص خودش ( که همون پیچیوندن

باشه ) ، رفت سراغ کتاب های یه بنده خدایی و چند تا کتاب رو ( البته با اجازه

 ی خود ایشون ) پیچوند !! که امیدوارم فنچ خونه شون به اون کتاب ها رحم و

مروت روا دارد !

یکی دیگه از بچه ها برامون چای ریخت ! که فکر کنم دکتر نبود ! آخه اگه

مامانش می فهمید سیاهش می کرد !! ( البته به قول ... ! ) چه قدر هم

غلیظ بود چایش ! فکر کرده بود روم به دیوار ما محتاط استیم !!

 

یکی از دوستان دیگه نیز هم سی دی عکس هاش رو گذاشت و همراه با

صدای مصفای رضا صادقی همه رو دیدیم دور هم . خیلی استغفرالله بودش !!

یکی دیگه هم رفته بود سراغ لباس های همون یه بنده خدا که به جا لباسی

آویزون کرده بود . ( کلا اونجا بنده خدایی که بهش در سطح بین الملل ستم

بشه ، زیاد بود !! ) می خواست به مناسبت چهارشنبه سوری باهاشون آتیش

روشن کنه ! البته گوشه چشمی هم به کتاب ها داشت !!

در تمام این مدت مامان طفلی لیلا با کمال تعجب به اعمال و حرکات ما نگاه می

کردن و من مطمئنم که اوج قدرت خدا رو در خلقت ما 9 نفر دیدن ! دلم براشون

کباب شد وقتی ما از در و دیوار خونه شون بالا می رفتیم ! فکر کنم تو دل شون

می گفتن : " جل الخالق ! عجب موجوداتی !"  احتمالا برای خانه تکانی مجدد

هم برنامه ریزی کردن !


تازه منو هم با یه آدمی که اصلا وجود خارجی نداشت ، اشتباه گرفتن .

از همون موقع فکر کردم که شاید واقعا وجود ندارم ... !


بی خیال ...


دلم نیومد دست خالی برگردم خونه . از همون گل فروشی سر خیابون یه

شاخه گل نارنجی خوشگل ( خشگل اسمش نیست ها ! اسمش یه چیز دیگه

 ست . اما سخته . یادم میره همش ! ) برای مامان خریدم . آقاهه آشنا بود .

نصف قیمت حساب کرد بی ادب !!! ( جنبه ی تخفیف ندارم دیگه ! ) البته اگر

بخواد همیشه رایگان حساب کنه ، ورشکست میشه طفلی ! آخه من زیاد ازش

 گل می خرم ! آقاهه تو مغازه اش یه مرغ مینا داره .

 اولین بار که رفتم تو مغازه ، یهو مثل اجل معلق از جلوی صورتم رد شد . آقاهه

 نه ها ! مرغ میناهه !! داشتم سکته می کردم !


گفتم چی بود ؟ آقاهه گفت مرغ مینا ! دلم نیومد واسه ش قاطی کنم !! آخه

آشنا در اومدیم !! گفتم بلده حرف بزنه ؟ گفت هنوز جوجه ست ! نمی تونه . تو

 دلم گفتم : جوجه خودتی ! غیر از علی هیچ کس حق نداره بگه جوجه !!


خلاصه خیلی مغازه ی با صفاییه . همه ی صفاش هم به خاطر مرغ میناست !

( یوهاهاهاها ! )


این شد یه خاطره ! البته توی پرانتز !!! این جوری -----> ( )


............

 

شرمنده از حضور همه ! برای اینکه خیلی از قسمت های این گردش علمی رو

سانسور کردم . تقریبا هیچی نگفتم دیگه . آخه نمیشه بگم که چه آتیشی

سوزوندین که !! منم که مثل همیشه آروم بودم . دیدین چه قدر تو خودم بودم ؟!

( به قول یکی از دوستان ! )

خیلی دلم می خواست همه چیز رو بگم . یا اقلا اسم های همه تون رو بگم !!

اما خب اون جوری دیگه همه باید بریم ترک تحصیل ! کنیم یا انتقالی بگیریم !

آخه این جوری هم که خیلی بی مزه شد ! اگر نوشتن رو به من محول کردین

باید آزادی بیان به من می دادین !! آهای ملت !! این چه وضعیه ! من حرف

دارم .......................................... آهای !!

بی معرفتا ! بار سنگین طلب بخشش از بچه ها رو ، رو دوش من گذاشتید ، اما

اقلا نذاشتید یه کم بهم خوش بگذره! اگه یه کم از شیرین کاری های همه تون

تعریف می کردم کلی آمار بازدید کننده های وبم می رفت بالا !! البته بالا

هست !!!!! میگی نه ؟! یه روز چک کن ! یوهاهاهاها ! حرص می دهیم !!

در پایان از تمام دوستانی که روز دوشنبه در یاد و خاطر ما بودن تشکر می کنیم

و از اونهایی که یه کم  ( فقط یه کم ها ! ) ذکر خیرشون بود می خواهیم که با

زبون خوش خودشون حلال مون کنن وگرنه مجبور میشیم با کتک و آبنبات چوبی

ازشون حلالیت بگیریم دیگه . البته در موارد خاص ممکنه کار به نهار دادن هم

برسه !!!


( قابل توجه 9 مهندس گرامی ! منو ساپورت کنید ها ! من رو گنج ننشستم !!!

ای خدا !! خودمون کردیم که ... صلوات !!  )


حالا همه نگن نهار میخوان ها ! شرمنده شون می شیم ! فقط اونایی که

خیلی دیگه خاص بودن  ( یعنی خیلی مورد لطف بچه ها قرار گرفتن ! ) نهار

می گیرن !

آخه یکی نیست بگه : * بابا !! شماها که جنبه ی وجدان درد ندارید چرا غیبت

 می کنید آخه !!!! *

 

( خداییش دیگه ! چه قدر گفتم بی خیال غیبت بشید ! چه قدر گفتم

سکـــــــــــــــــــــوت !!! )

 

به هر حال پوزش در سطح آندرومدا !!!!!!

 


مهرتان افزون    شادیتان فروزان ...


یکشنبه 26 اسفند ماه سال 1386
وقتی که باید سکوت کرد !

 

به نام بی کران مهر

 برای تندیس مهر ...

 

نمی دانم در دل من چه می دید که همیشه می گفت :" قلم و کاغذت همیشه دَم دست باشد."

 نمی فهمیدم چه می گوید . فکر می کردم برای یادداشت کردن کارهای مهم و روزانه است که

می گوید . الان فکر می کنم فهمیده باشم . الان که به جای انجام کارهای مهم و تکالیف ! ، دلم

 به این کاغذ و قلم قلاب شده است . می نویسم . با شتاب هم می نویسم .

 

اما حالا که می نویسم او نمی داند . فکر می کنم هنوز بر سر سجاده اش دعا می کند که روزی

بغض قلم من بشکند و سکوت کاغذ های مؤدب ! دلم به فریاد مهر تبدیل شود . آری ! فکر کنم

هنوز هم دعا می کند .

یقین به مهر بی همتای او همیشه آرام نگاهم است . به قول او نگاه ... و شتاب زده ی من .

عشق وجود او را باور دارم . تنها او را باور دارم . آغوش آرامش ، آسایش تشویش و پریشانی این

بی تاب است ، که قلمش اکنون با نگاه تو بازی می کند . شاید هم کمی دلت را به میدان بکشاند

، که ای کاش هنوز به این مرحله ی بازی نرسیده باشی ... که اگر رسیده باشی جز افسوس به

حالت هیچ ندارم برای گفتن .

 

نگران آنچه گذشت نباش . فقط کمی بیشتر از خیلی ، از سایرین جدا افتاده ای . به راه پیش رو

بیندیش ... راهی جز بیراهه نیست ؟!

.

.

.

اگر می دانست که با این قلم چه دل هایی را به بازی می گیرم ، بدون شک برای مرگش دعا می

کرد ! و چه خوب که نمی داند و من می توانم باز هم بتازم تا جایی که نفس دارم و نفس دارد ...

 

کاش هیچ کس نداند که این میدان برای نبرد کلمات آذرین من بسیار کوچک و حقیر است !

 

قبلا هم گفته ام ! اگر می خواستم آن ها را می نوشتم تا ببینید که حتی پهلوان! ترین شما هم

در برابر شان تاب نمی آورند . طعم تند کنایه ، شیرینی عسل عشق ، مزه ی تلخ لجاجت !! ،

عطش سوزاننده ی آتش و ... ، یا حتی تمام آنها را با هم ، در لایه لایه های روح پاک تان حس

خواهید کرد . قبلا هم این کار را انجام داده ام و خدا می داند که هیچ کس  مثل من نمی تواند !

قدرت بیشتر از آن را هم دارم و رضوان این موهبت دیگرم را بهتر از هر کسی می شناسد !! شاید

تو هم به اندکی از آن پی برده باشی که در این صورت وای بر من که مراقبش نبوده ام ...

.

.

.

به نظرم می رسد که کمی بهتان بر خورده است ! از دل من چیزی به دل نگیرید که همه تان را مثل

 آسمان دوست دارم ...

 

 ( پاورقی : نمی دونم چرا این جوری شد . نمی خواستم این جوری تمومش کنم . اما پیش اومد دیگه ... مثل مطلب قبلی ! )

 

یا حق ...

 


دوشنبه 20 اسفند ماه سال 1386
باز باران ، بی بهانه ...

 

« به نام خدای درخت های باران زده »

 

این روزها به موضوع جالبی فکر می کنم . شاید یک ایده ی ناب و شاید حتی مهم تر از

آن .

شک ندارم که از نتیجه ی بازی رئال مادرید با نمی دانم کجا هم مهم تر است .


شرط می بندم خیلی ساده تر از تعریف آفساید است که حسینم حدود ده بار برایم

توضیحش داده و من همیشه فراموشش می کنم . بعضی مسائل به دلیل نا معلومی - مثل

دلیل ناپدید  شدن هواپیماها و کشتی ها در مثلث برمودا - هیچ وقت در ذهنم مستقر

نمی شوند . چه خوب ! نه ؟! بعضی وقت ها بسیار مفید است !!

 

می دانم که از نتیجه ی مبارزه ی هفته ی آینده هم برایم مهم تر است .شاید  سخت ترین

مبارزه ی زندگیم باشد .( هم چنان من بچه ی خوبی هستم ! اصلا هم اهل دعوا نیستم ! )

قطعا از اس ام اس های روزانه ام به حسین و علی هم ضروری تر است .

نمی دانم با این همه اهمیت و اولویت و حساسیت و جدیت و چند تا "ــیت" دیگر به

همراه دنیایی از دقایق غرق در فکر! و دریایی از تکه و پاره های کلمات ِ مجاورین

چرا هنوز نمی توانم نتیجه ای بگیرم . شاید می ترسم از نتیجه ی نتیجه !

 

استاد زعفرانی می گفتند برای مسائل زندگی تان گزاره های منطقی بنویسید و سعی کنید

آن ها را ساده کنید . باور نمی کنم . ساده تر از این نمی شود . پر است از ابهام و چرا و

اگر و اگر و اگر ...


اما باز هم امید دارم که به یک تاتولوژی برسم . کاش می توانستم چند تا از "اگر" ها و

"چرا" ها را بدون اندک خللی در نتیجه حذف کنم .

 

یک بار استاد ستاره گفتند :


At last these “why”s will kill you …

پاسخی برای حرف شان نداشتم ، اما نمی شد از آن ها به سادگی گذشت . و هنوز هم .

 

شاید خدا خواست ، نه ، قطعا خدا خواست که بعد از مدتی فراموش کردنش ،خودم را در

 آغوشش رها کنم تا بیش از آن صدمه نبینم .چه روزهایی ... تلخ ... تلخ ... تلخ ... چه

 رحمتی ... شُکر ... شُکر ... شُکر ... چه توان و شتابی به من داد برای فراموشی .

قطعا خداوند بر همه چیز تواناست ! باز هم شکر .

او حتی توان مقابله با کسانی که دسته جمعی اشتباه می کنند هم دارد . اما ما ... ؟!


به خودمان شک می کنیم ، اما به اشتباه بارز آنها هرگز !!! اگر در مقابل بیراهه رفتن آنها

 سکوت کنیم ، همان بهتر که اسمی از خدا نبریم که او را هم مثل خودمان بی حرمت

نکنیم !!

... قطعا خدای من می تواند همه ی ما را دوست داشته باشد .

 
( ! )


حتی او که از انعکاس مهر مهتاب در چشمان شب بی خبر است .


حتی کسی که تنهاترین ها را تنها رها می کند .


حتی آن که نورانی ترین اشعه ی خورشید وجود جانان را برای خودش می خواهد .


حتی او که عرشیایی ترین قسمت آسمان را برای باریدن باران پاکی ، برای خودش

می خواهد .

حتی او که فقط و فقط و فقط خودش را می خواهد ! مثل من ...


و قطعا او را که تمام ستاره های آسمان را در نگاهش پنهان می کند و من می شناسمش ،

 بیشتر از همه دوست دارد .

 

خدای من بزرگ است ، آن قدر که همه ی قلب ها با تمام وسعت شان در آن جای می

گیرند ، نه ، آرام می گیرند . حتی قلب کوچک و بیتاب صبـــا .

 

... آن قدر چراغ های زمینی برای مان پر نور و جذاب نمایانده شده اند که دیگر چلچراغ

 های آسمان نگاه پاک خداوند را نمی بینیم . آن قدر که روشن کردن یک چراغ زمینی با

 خاموش دیدن! صدها چلچراغ آسمان او یکی ست . نور مهتاب ها را داده ایم و نور

مهتابی را گرفته ایم !!

 

... باران ! دلم تنگ است برای صدای نم نم باران . برای عطر لطیف درخت های

باران زده .

 

کاش خداوند از تمام دلتنگی اش بغضی می ساخت به عطش اشک و آن را رها می کرد

 در دل ابر های آسمانش . و آسمانش را می بوسید برای باریدن . و باران را نوازش می

کرد برای جاری بودن .

 

 

من می دانم ! قطعا خدای من است که می تواند همه ی ما را دوست

 داشته باشد ...

 

 

یا حق ...


 


>>

.:: CompleX LanD ::.