CompleX LanD
سه شنبه 30 بهمن ماه سال 1386
عجب کتابی ... !

 

به نام خودِ خودِ خودِ خدا !

 

با اس ام اس هنگامه از خواب بیدار میشم . حس بلند شدن رو تو خودم حس نمی کنم !

صدای باز شدن در میاد . با عجله به سمت در میرم . حسینم صدام میزنه .

 

-  مینا ! بیا برات نون داغ آوردم !


- دستت طلا تنفس ! کجا میرید الان ؟


- با بابا می ریم بانک و تعمیرگاه و ...
.
.
میرم به سمت آشپزخونه . قبل از اینکه هر کاری انجام بدم ، انگار که چیز مهمی یادم

اومده باشه بر میگردم به اتاقم . سریع میرم به سمت میز . خیالم راحت شد . خواب

ندیدم . کتاب هنوز سر جاشه ...
.
.
بی حال و خنثی میفتم روی تخت . کتاب تو دستمه .شاخه گل میخک از پشت صندلیم بهم

 چشمک میزنه .سکوت از در و دیوار اتاق خودش رو تو سر و صورتم می کوبه .کتاب

 رو باز می کنم . کاغذ کوچولویی از بین برگه ها خارج می کنم و روی قفسه ی کنار

تخت میندازم . " تو چی میخوای اینجا؟!"
.
.
با صدای وحشتناکی که سکوت عمیق خونه رو شکسته از جام می پرم و روی تخت

میشینم . فکر کنم یک ساعتی گذشته . صدا شبیه افتادن یه وسیله ی آهنی از ارتفاع زیاده !

به سمت حیاط میرم . دو تا گربه آروم توی حیاط نشستن . نمی دونم با دیدن من ساکت

شدن یا واقعا سر و صدا کار اونا نبوده !!آخرین جمله ای که خوندم توی سرم می چرخه.

 بی تفاوت بر میگردم و دوباره روی تخت دراز می کشم .

مقوای باریک صورتی رنگی که به دیوار چسبوندم بهم زل زده و مثل همیشه لبخند از

صورت خوش رنگش جاریه ...

 

دارم چیزای جالبی کشف می کنم . چه قدر خوبه که تنهام . خدایا خوب می دونی کی، چه

کنی ...
.
.

عجب کتابی ...
.
.
یه دفعه کتاب رو می بندم و بلند میشم . به سمت در میرم . در چرا بازه ؟! می بندمش .

 میرم تو آشپرخونه . هیچی نمی بینم . چشمام سیاهی میره . اما می دونم که چیزی در

حال سوختنه ! بدون اینکه ببینم کدوم شیر رو تو دستم گرفتم ، خاموشش می کنم !!
.
.

چه کتابی . حالا معنی اصرار دلم رو می فهمم .
.
.
اوج داستان ، لحظه ای که دختر خدا رو از توی گفته های خود پسر می کشه بیرون و تو

 روح پسرک تزریقش می کنه . حرارت وحشتناکی داره از درون آتیشم می زنه . سردم

شده . دستم می لرزه . بی اختیار اشکم جاری میشه . کم کم صدام بلند میشه . بلند بلند

گریه می کنم . هنوز مقوای صورتی روی دیوار داره لبخند میزنه . لبخندش برام عجیبه .

 گل میخک داره با من اشک میریزه .انگار تو چشمای من جاریه وقتی کتاب رو میخونم .

 میدونه چرا اشک می ریزم . اما نه بهتر از مقوای صورتی روی دیوار ... !
.
.
هنوز دارم می سوزم از تب . بیشتر می لرزم .هرچی فکر می کنم یادم نمیاد کی بلند

شدم و روی تخت نشستم . پتوی آبی رنگی که مامانی بهم هدیه داده می کشم روی خودم و

 تکیه میدم به دیوار آبی اتاقم ، که حالا دیگه سکوتش رو خودم با تکه تکه های بغضم

شکستم . 
.
.


تموم شد ...

 
.
.
کتاب رو مثل یه آشنای قدیمی تو بغلم فشار میدم و مثل بچه ها میزنم زیر گریه . دلم نمیاد

 از خودم جداش کنم . فقط مواظبم که اشک هام روی کتاب نریزه . سعی می کنم صدام

رو کمی پایین بیارم ! تلاشم بی فایده ست . صدام محکم تر از قبل ، با سکوت ، تصادف

می کنه ! بلند میشم و به سمت میز میرم .به سختی کتاب رو ، که مثل آهنربایی که به تیکه

 آهن چسبیده ، از خودم جدا می کنم و روی میز ، تنها ، رهاش می کنم . سرم گیج میره .

به نفس نفس افتادم . روی میز خم میشم . رنگ آبی میز ، میزنه تو چشمم . سرم رو که

از روی میز بلند می کنم ، می بینم میز تمام اشک های منو تو مشت خودش نگه داشته ...

 

می دوم به سمت حیاط . هنوز مثل دیروز هوا ابری و خنکه . درخت مون دیگه نه برگ

داره نه میوه . منتظره که خدا دوباره برگ های سبز و قشنگش رو بهش برگردونه .

 

بر می گردم به اتاق . چشمم میفته به مقوای باریک صورتی روی دیوار که هنوز هم داره

لبخند میزنه . گل میخک سفید و صورتی مثل من رو هواست ! معلوم نیست کجاها سیر

 می کنه . مثل دل من ...!

 

سرم رو که بلند می کنم ، خیلی چیزا می بینم !


تابلوی قشنگ " و ان یکاد ... " که لیلا برای تولدم خریده بود . 


شاخه گل میخک قشنگم که تو این سفر همراهم بود ...


صفحه ی مقوایی زردی که مامان روش جمله ی  تایپ شده ی : " من در این دنیا

کاری جز راضی کردن خدا ندارم  . " رو چسبوندن .


کاغذ کوچولوی رنگارنگ " بسم الله الرحمن الرحیم " ی که چند وقت پیش از

روزنامه جداش کردم .


مقوای صورتی باریکی که روش آیه ی قشنگ " و إذا سَألـَکَ عِبـَادی عَنـّی  ...

 فَـَـإنـّی قـَریبٌ ... اُجیبُ دعوَةَ الدّاع ِ إذا دَعَان ِ ... " رو با خودنویس آبی

خودم نوشتم .

 

یه دفعه همه ی ابرا کنار میرن . آفتاب میاد بیرون . یهو اتاقم گرم میشه .و من آروم تر

از همیشه می شینم و به اشعه ی خورشید که به موهام گیر کرده نگاه می کنم .

 

چه قدر شاخه گل میخک سفید و صورتی که رو میزم تو گلدون کوچولوی مامان گذاشتم

برام دوست داشتنیه ... !

.
.

یا حق ...

 


دوشنبه 29 بهمن ماه سال 1386
عجب روزی بود امروز ...


 

به نام خدای بارون . . .

 

( ای کاش می باریدی ! )

 

 

عجب روز عجیبیه امروز ! جل الخالق !!

امروز به طرز وحشتناکی زود رسیدیم ( حدود یک ساعت! ) ( این خودش کلی عجیبه .)


هر سه در اوج گرسنگی با در بسته ی بوفه مواجه شدیم . خیلی طفلی بودیم !! (این نیز

هم )

 

امروز به طرز فوق جالبی کارهای انتخاب واحدمون سریع پیش رفت .  جل الخالق .

 خیلی خوب بود . فکر کنم به خاطر عمل کردن به توصیه ی مامان بود که تا ساعت نه و

 نیم همه ی کارها انجام شد . خدا رو شکر غیر از یه سه واحدی که به خاطر سوتی یکی

از دوستان ازش صرف نظر کردم همه واحدهایی که می خواستم انتخاب کردم . شکر

خدا ...

.
.

ساعت  1:45 رسیدم خونه . تا ساعت 3:30 وقت داشتم برای استراحت و نماز و

تغذیه !!!

.
.


داشتم سجاده م رو جمع می کردم و تو دلم می گفتم : " خدایا خیلی گلی!" ، که چشمم افتاد

به کتابی که امروز از دوستم گرفتم (چه قدر متناسب بود با اون اسم ) . دلم داشت پر می

زد که بخونمش . آخه بعد از چند ماه به دستم رسید . اون هم شانسی !!

 

چه قدر شاخه گل میخک سفید و صورتی که رو میزم تو گلدون کوچولوی مامان گذاشتم

برام دوست داشتنیه ... !

 

ساعت رو تنظیم کردم که 3:15 منو خبر کنه تا آماده بشم . آخه بعضی وقتا بدجوری

حواسم پرت میشه و کلی از زمان عقب می مونم . بعد دیر میشه !! بعدترش دیر

میرسم...!

 

هنوز 5 قسمت بیشتر از کتاب رو نخونده بودم که صدای جیغ و داد ساعت بلند شد و منو

 از حال پرت کرد بیرون!  

.
.

خیلی خسته ام ...

.
.

حاضر شدم . کوله رو برداشتم و زدم بیرون . چه جالب بود هوا !

بهاری ...ابری...بارونی...خنک...تب وحشتناک امروزم فقط با 15 دقیقه پیاده روی تو

اون هوای خنک و قشنگ قطع شد ... دستت درد نکنه خدا ! ( به قول دوران طفولیت

خودم : خدا عوضت بده خدا !)

.
.

یه کم مونده بود برسم خونه . هرچی راه میرفتم انگار دورتر می شدم...! دلم یه کم تنوع

خواست . مسیرم رو تغییر دادم . راهم دورتر شد . اما عوضش فهمیدم از کدوم مسیر

زودتر می رسم...!

 

تو راه چیزای جالبی فهمیدم . بعد از چند وقت بیرون نرفتن از خودم و خونه ...

 

ظاهرا دیدم که دو تا مشاور املاک جدید باز شده ، یه عطاری (یاد استاد علیایی افتادم !

خدا  بهشون سلامتی بده.) ، و یه چلو کبابی !!

 

چه جالب ! اینجا یه لوازم التحریری بود که الان نیست ! یعنی از اول نبوده ؟؟!!

نمی دونم ...! به خاطر یه دفتر کل بلوار رو زیر و رو کردم ! منم مشکل پسند !!! اشک

 دو تا فروشنده رو هم در آوردم البته !!

.
.

آخه !! الهی ! این کوه دماوند محل ما چرا ازش شبهی بیش نمونده ؟! عجب مه قشنگی ...

دستت طلا خدا ... زنده شدیم با این هوا ... این کوه دماوند محل ما خیلی قشنگه ... هر

جای محل که باشم این دماوند کرج رو پیدا می کنم و نیگاش می کنم .خیلی خوش تیپه ...

 اما امروز زیاد ندیدمش ... دلم براش تنگ شد...!

 

اصلا دفتر نخواستم ! فقط می خوام زود برسم !!

.
.

آخ جون !! دو تا نونوایی !! خب ! انتخاب با من است ! تافتون یا بربری ؟؟! مساله این

است !! انتخاب ساده ای بود ! من تافتون رو ترجیح میدم . اما خب مامان و بابا و حسینم

نون بربری دوست دارن ! اونم برشته و خشخاشی !! و البته داغ داغ داغ !!!!

 

- سلام آقا ! دو تا خشخاشی لطفا ! ( آقاهه داره دنبال خشخاشی می گرده !!!)


ببخشید آقا ! نون ها داغ هستن دیگه ؟

 

- نمی دونم خانوم ! من از تنور در آوردم ! حالا داغه یا نه خدا می دونه !!

 

( نمی دونم چرا آقاهه ی نونوا اون همه عصبانی بود! )

 

بله !! این هم از نون !!! خب دیگه ! بچه ی خوبی باش ! برو خونه ...! هوا داره تاریک

میشه ! باید زود برسی ...!

 


(سر کوچه !) به به !! خانوم محمدی ! از بچه های نیک و مثبت روزگار ! به قول حسینم

رفیق فابریک مامان ! آدم این خانوم رو میبینه کلی اعتماد به نفسش میره بالا !!

 

- سلام دختر گلم ! خسته نباشی ! چرا این قدر خسته ای خانوم ؟

- سلام . زنده باشید . آخه تازه رسیدم . بفرمایید نون داغ !

- ممنون . ان شاءالله همیشه نون تون داغ باشه . به مامان سلام برسون .

( همیشه به من میگن برای همه مون دعا کن . از خودم خجالت می کشم ! من ...؟ دعا

برای شما ...؟...نه بابا ...!)

.
.
.

( داخل کوچه ! ) شهین خانوم ! بهتره چیزی در موردشون نگم !!! متوجه خواهید شد !!

- سلام شهین خانوم . خسته نباشید . بفرمایید نون داغ .

- سلام مینا جان . شما خسته نباشی ! کجا بودی ؟!! ( میاد جلو ! دلم می خواست غیب

می شدم ییهو که یه کم بهشون بخندیم !!)

- بیرون بودم !!!!! بفرمایید . تعارف نکنید ! (هنوز داره میاد جلو!)

.
.

اوه اوه اوه !! با یک حمله ی ناجوانمردانه نصف نون عزیزم ! رو ربود !! اشکال نداره

خب ! دلش خواست خب...

- امری نیست ؟

- نه . خواهش می کنم ! مامانت کجا رفت صبح زود ؟؟؟

- ( البته!!!! خب یه کم کنجکاوی باعث افزایش اطلاعات میشه خب !! لازمه خب !!!)

مامان صبح کلاس داشتن !

-  همیشه شما رو حسین می رسونه دانشگاه ؟ همین جوری می پرسما ! آخه امروز با

حسین رفتی ! برای اون میگم ...

- (مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاااااا! از سقف برو بالا !! فکر کنم دوربین مدار

 بسته داره این خانومه ! تمام کوچه تحت نظرشه !! آخه هوا تاریک بود ما اومدیم

بیرون !! شما اون موقع کجا بودی؟؟ )
 
 نه امروز استثنایی بود یه کم . مزاحم نشم ! خداحافظ !!!

.
.

خب خدا رو شکر !! فرار کردیم !!

اول یه نیمروی کامل همراه با رب فراوان نوش جان کنیم تا روشن شویم ! خوبه ! یکی

یکی همه می رسن سر میز !

- اِ ! مینا نیمرو درست کردی ؟!

- بله ! برای خودم نیمرو درست کردم !!!

- ای شکمو !! تو کی تا حالا یه نیمروی درسته خوردی ؟!

- از امروز به بعد !! من بیشتر میخوام ...

.
.

عجب روز عجیبی بود ها ... هوا ... فضا ( یعنی همون جو !! ) ... کارهای پیچ در پیچ

و به هم ریخته ی من ... خیابون ... کوه ... گل و کتاب روی میز ...  شهین خانوم ...

خانوم محمدی ... بابا ... چه قدر من بی دقت بودم این همه وقت ...

 

حتی نسبت به حرفا و سوال های شهین خانوم ... اقلا" کلی میشد خندید !

 

چه روزی ... همه چیز شبیه یه معجزه و همون طور که فکر می کردم بهتره ، پیش

رفت . خدا خیلی ماهه ...

.

.

انیشتین میگه : زندگی کردن فقط دو راه داره . یکی اینکه تصور

 کنی هیچ چیز معجزه نیست ، و دیگری اینکه تصور کنی همه چیز

معجزه ست.

 

من دومی رو انتخاب می کنم . خدای من بزرگتر و تواناتر از اونه که بخواد همه چیز رو

معمولی و بی مزه پیش ببره !!! معجزه خیلی هیجان انگیز تره !!

.
.

 

 مهرتان افزون   شادیتان فروزان ...


 


پنجشنبه 25 بهمن ماه سال 1386
آره خب ! اونم میشه !

 

سلام ! چیطورید ؟!

 

هی میگم منو به بازی دعوت نکنید ، مثل دفعه ی قبل داغان میشه ها !! هیچ

کس گوش نمیده ! من گفتم هـــا ! بعدا نگی نگفتی ! به هر حال من این دعوت

 رو پذیرفتم ، اما حواس تون باشه دفعه ی دیگه از این خبرا نیست !!!

 (یوهاهاهاهاها)

البته این به نظرم بازی نیست ! شبیه دفتر عقایده که در دوران فنچی همه

داشتن و من نداشتم ! خوشمان نمی آمد !  خب الان فقط کلاسش رفته بالا

یه کم !

 

این هم یه جورشه خب!!

 


- چه گلی دوست داری ؟

همه ی گل ها رو . مخصوصا میخک ( دو رنگ . سفید و صورتی ) .

 

- چه حیوونی دوست داری ؟

 خیلی از حَیَوانات رو دوست دارم . بیشتر اسب ، آهو و قو . جوجوها هم

نیز جای خودشون !


( اینو شما نپرسیدی اما خودم میگم ! فکر کنم از روباه و گربه بدم میاد یه کم !

فقط قشنگن...همین...)

 


- از کدوم بازیگر خوشت میاد ؟

هیچ کدوم ! البته از این جدیدها . از قدیمی ها خیلی هاشون . رضا کیانیان ،

مشایخی و ... یادم نمیاد فعلا . آهان ! از این جدیدها یه خانومه رو دوست دارم .

اما نمیگم بهتون!

خارجکی ها هم که هیچی !!

 


- از کدوم خواننده خوشت میاد ؟

خب خواننده مهم نیست زیاد . آهنگش مهمه که دلنشین باشه . اما صدای

 اصفهانی و معین رو دوست دارم . اندی ویلیامز رو هم به خاطر همون یه دونه

آهنگ معروفش دوست دارم . آهنگ خواب های طلایی رو هم که به گوش جان

 نیوش می کنیم !! چه ربطی داشت به خواننده !!

 


- نظرت راجع به سیاست چیه ؟

ازش بدم میاد . ( ببخشیدا! )

 


- طرفدار کدوم تیم هستی ؟

 هیچ کدوم ! اوایل استقلال رو دوست داشتم چون آبی بود ! بعد دیدم بدون

هیچ تعصب و علاقه ای به این تیم فقط فحش های مربوطه و نامربوطه به ما

اصابت می کند ! گفتم چه کاریه خب ! آبی بدون استقلال هم نیز آبیه ! کلا

 فوتبال رو دوست ندارم .

 


- چه ورزشی دوست داری ؟

کلا ورزش خیلی خوبه سوین !! اما رزمی ها رو خیلی دوست می دارم .

تیر اندازی را بسیار می پسندیم . سوارکاری رو هم دوست دارم نیگا کنم .

 


- چه ورزشی انجام میدی ؟

چی کار داری شما خب ! یه ورزش رزمی لطیف (به قول یه بنده خدایی!) .

بسکتبال بازی می کردم قدیم ندیما . فوتبال و والیبال بعضی وقتا تو حیاط با

حسینم . در دامان طبیعت نیز هم بعضی وقتا . 

 


-  نظرت راجع به یه تیکه ابر و جنگل چیه ؟

سوال روان شناسی جواب نمیدم ! شرمنده !

 


- کدوم شاعر رو دوست داری ؟

شاعر ها تقریبا همه شون دوست داشتنی استن . حافظ را دوست می داریم .

 و سهراب را نیز هم .

 


- قشنگ ترین کتابی که تا حالا خوندی ؟

پیانو .

 

- قشنگ ترین موجودی که تو طبیعت دیدی ؟

 نگفتی زنده یا غیر زنده ! به هر حال ! همه شون قشنگن خب . آسمون .

سحابی ها رو که خب ندیدم ، یعنی عکس شونو دیدم ، اما خیلی

دوست شون دارم . جوجه . ابر . یه بنده خدایی . 

 

- مهربون ترین کسی که تا حالا دیدی ؟

اولیش رو که ندیدم . اما دومین نفر مامانم .

 


- عجیب ترین کسی که تا حالا دیدی ؟

یه بنده خدایی !! به قول اون سربازه یه آقایی !

 

 

- جالب ترین کسی که تا حالا دیدی ؟

بازم همون بنده خدا !

 


- خوش اخلاق ترین آدمی که تا حالا دیدی ؟

عمو فرید .

 


- بد اخلاق ترین آدمی که تا حالا دیدی ؟

ندیدم !

 


- پر رو ترین آدمی که تا حالا دیدی ؟

اِ ! بی ادب ! من شرمنده ام !!

 


- بانمک ترین آدمی که می شناسی ؟

رضوان . لیلا . شهره . دایی محمد . عمو فرید .

 


- یخ ترین آدمی که می شناسی ؟

چون نمی شناسیدش و هیچ وقت هم نخواهید دیدش ، میگم ! بهنود .

 


- الان دوست داری کی کنارت باشه ؟

همین هایی که هستن + رضوان + دایی محمد + علی و *** .

 


- الان دوست داری کدوم دوستی که خیلی وقته ندیدی ببینی ؟


اول اون دوست مهربون ، قریب ترین یار آسمانی که آخرین بار تو عالم ذر

دیدمش ! بعد ...  بعد رو بعدا" هم نمیگم !

 


- چه شهری رو دوست داری ؟

مشهد رو خیلی فراوان . کرج رو هم نیز . عاشق قدمگاه می باشم .

 


- چه شهری رو دوست داری ببینی ؟

شیراز . اصفهان . ارومیه . همه ی شهرهای دنیا رو !!

 


- آخرین فیلمی که دیدی ؟

آخریش نمی دونم چی بود . "یک تکه نان" رو همین اواخر دیدم . خیلی

دوستش دارم .

 


- الان برای سلامتی کی دعا می کنی ؟
 
مهدی . دوستام و همه ی کسانی که می شناسم . مخصوصا لیلا که سفره .

 


- از چه مغازه ای خوشت میاد ؟

هر مغازه ای که توش خوراکی بفروشن ! مخصوصا اسمارتیز ، آلوچه ، لواشک

و ... کلا خوردنی جات ! یه عطر فروشی تو بازار رضای مشهد هست که خیلی

دوستش دارم . گل فروشی . سالیان نیز هم خیلی بانمکه ! همه ی بیکارها

 اونجا قرار میذارن !!! البته من فقط از اونجا رد میشم !!

 


- برای تفریح چه کاری انجام میدی ؟

بعضی وقتا میریم جاده . اما بیشتر با رضوان میرم بیرون . بیرون یعنی بیشتر

کتاب فروشی اون هم فقط بهمن !! همین که با هم باشیم خودش تفریحه ...

 


- با کی زیاد تلفنی حرف می زنی ؟

رضوان . لیلا . * . (فکر بد نکنیدا ! من بچه ی خوبیم ! )

 


- برای کی زیاد اس ام اس می فرستی ؟

 دایی محمد . علی . حسینم .

 


-  بدترین اتفاق زندگیت ؟

خدا رو شکر اتفاق خیلی وحشتناک برام نیافتاده تا حالا ! اما مدتی که تو تهران

 ( از نوع پارسش ! ) زندگی می کردیم ، دوست نداشتنی ترین روزهای زندگیم

بود و ترم اول نیز هم به شدت !!

 


- بهترین اتفاق زندگیت ؟

اتفاق خوب که زیاد برام افتاده خدا رو شکر . آخریش که خیلی خیلی خوب بود

تولد حضرت معصومه بود که اون روز مامان و حسین و علی برام کادو خریده

بودن ! کلی بهم خوش گذشت !

 

- جالب ترین روز زندگیت ؟

نمی دونم خب . زیادن ! اما روزی که برای اولین بار تنهایی رفتم مشهد خیلی

برام جالب بود !

 


- یکی از سوتی های خودت ؟

خیلی سوال فنی ای بود !! میخواستم از استاد روزبه بپرسم که ناصرالدین شاه

 رو کجا دفن کردن ، اشتباهی گفتم کجا پهن کردن ؟!!


( البته سوتی که زیاده ! سوتی های دوستان بیشتره !! ان شا الله با اجازه ی

خودشان در قالب یک پست خدمت تان ارائه خواهیم نمود ! )

 


- چه ماهی رو دوست داری ؟

ماهی قرمزِ قرمزِ قرمز!! مخصوصا اگر توی حوض آبی باشه !! ( یوهاهاهاها )

آبان رو دوست دارم . آذر . فروردین . بهمن . مرداد  و ... همه ی روزها و ماه

هایی که مال خدا هستن .

 


- بدترین عذاب وجدان شدیدی که تا حالا داشتی ؟

خیلی سوال های فنی ای می پرسی ها!! فکر کنم یکی دو ماه پیش .

دوستم بهم گفت که دل منو هزار بار شکستی با اون حرفت . نمی دونم هنوز

ازم دلگیره یا نه ...

 


- نسبت به کی بیشتر احساس مسولیت می کنی ؟

خب همه ی اون هایی که می شناسم . اما خب اندازه داره دیگه . یکی خیلی

 کم . یکی کم . یکی زیاد . یکی وحشتناک ! ( فکر کنم اشتباه باشه ... ! )

 


- الان نگران کی هستی ؟

بیشتر خودم ! علی . یه بنده خدایی . لیلا . ( البته دیگه جای نگرانی نیست .

 صدقه گذاشتم کنار . )

 

 


بقیه ی سوال هاتو شاید تو یه پست دیگه جواب دادم . شاید هم نیز جواب

 ندادم اصلا !!! ( آزار می رسانیم ! )

 

 


 

این عکس رو هم چون خودم خیلی دوست داشتم آپ کردم !!

خوش بگذره . . .

 


مهرتان افزون     شادیتان فروان . . . 

 

 


>>

.:: CompleX LanD ::.