** به نام خدای گل های مهربون**
یکی بود...همون یکی موند...
غیر از خدا هیچکی نموند...
یه مینایی بود...یه دنیایی داشت... قفس آبیش دنیاش بود...اما همون قفس از این دنیا خیلی بزرگتر بود...
مینا بود و دنیاش...
تو این دنیا خیلی از آدما رفت و آمد داشتن...اما اومدن ها بیشتر از رفتن ها بود... آخه مینا همه رو دوست داشت...
خیلی کم پیش میومد کسی از دنیای مینا بره ...
مینای قصه ی ما یه دوستی داشت...یه گلی داشت...یه همراهی داشت...که خیلی دوستش داشت...
اما مینا همیشه از یه چیزی می ترسید... از یه اتفاق...از یه لحظه...
بگذریم...
روزها می گذشت و مینا هر روز برای گلش می خوند و حرف می زد...آخه اون گل قشنگ حرف زدن رو به مینا یاد داده بود...
مینا تمام دلتنگی هاش رو برای گلش زمزمه می کرد...
وقتی تو دل مینا طوفان می شد ، فقط اون گل قشنگ مواظب بود که چیزی نشکنه...!
مینا همیشه با گلش بود...همیشه منتظر گلش بود...قشنگ ترین کوچه باغ دل مینا مال گلش بود... گل مهربون مینا هر روز بزرگتر می شد...هر روز قشنگ تر می شد...هر روز دوست داشتنی تر می شد...و...
و هر روز ترس مینا بیشتر می شد...
تا اینکه یه روزی رسید که گل قشنگ مینا یه غنچه داد... یه غنچه ی خوشرنگ به اسم عشق...
کم کم غنچه هم باز شد...هر روز قشنگ تر می شد... هر روز دوست داشتنی تر می شد...مثل خود گلش...
مینا عاشق اون غنچه شد...مینا عاشق اون گل بود...
مینا تو دلش وسط یه دریاچه ی آبی! یه خونه ی جدید برای اون گل و غنچه ی جدیدش ساخت... تو دنیای خودش!
مینا اون گل و غنچه ی قشنگش رو سپرد به همونی که موند...گلش رو بوسید و بویید...
غنچه رو بهش سپرد... بعد هر دوشون رو داد به دل خدا...داد به دست مهربون خدا...
از اون روز به بعد...ترس مینا تموم شد...!
مینا...گل و غنچه شو همیشه تو دنیای خودش...تو دست خدا می دید...!
اون روز یه سحابی تو دنیای مینا متولد شد...غیر از همه ی اون هایی که داشت...!

مهرتان افزون شادیتان فروزان...
|