CompleX LanD

افسونگری Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 23 آبان ماه سال 1386
خورشید شیطون!

 

به نام خدای سحابی های من

 

سلام چیطوری؟!

اینم یه پست فضایی...به جای پست خنده... !

جاشو که نمی گیره... اما خب ...

حالا...مجبورم نکنید حرف بزنم دیگه خب...سخته خب...

بریم سر اصل مطلب!(مبارکه!!!)

 


مقدمه!!!

دانشمندان قرن نوزدهم ، خورشید رو سرچشمه و مسبب! جویباری از ذرات ابر گونه می دونستن که در فضای بین سیارات ولان استن، و فکر می کردن  پدیده‌هایی مثل فروغ های قطبی (ای نفس!) و توفان های مغناطیسی که باعث اختلالاتی در میدان مغناطیسی زمین  میشن (ها؟؟؟ چی؟!توفان؟!!) از برخورد همین ابر گونه های شیطون بلا با جو زمین به وجود میان!

خلاصه می گفتن هر چی می کشیم از دست همین خورشید خانوم خودمونه...

 

 

ویژگی بادهای خورشیدی...

باد خورشیدی همیشه و به طور پیوسته و با سرعت بین 200 تا 900 کیلومتر در ثانیه در فضای میان سیاره ها در حال وزیدن هستش... (رقم بین 400 تا 500 کیلومتر در ثانیه سرعت متوسط بادهای خورشید هست) و ذراتی که به وسیله ی باد خورشیدی حمل می ‌شن حدود 4 تا 5 روز وقت لازم دارن تا به زمین برسن (به هر حال راه دور و بدون وسیله ی نقلیه هم سخته خب!اونم با این وضع وحشتناک بنزین!"من یه سر برم اوین...زود میام!"). باد خورشیدی شامل تعدادی الکترون و پروتون و یه کم هم نیز یون های سنگین هستش! (برعکسش به مشهدی میشه Khonok!.... یوهاهاهاها)

مهمترین ذرات باد خورشیدی رو در فاصله ی خورشید تا زمین ذرات آلفا (یعنی همون هسته ی هلیوم) تشکیل می‌ دن که حدود 4 تا 5 درصد مجموع ذرات رو به خودشون اختصاص دادن.

دمای پلاسمای باد خورشیدی دور و بر زمین حدود کلوین استش . با این اوصاف این جوریا که میگن زمین در پوششی از پلاسمای بسیار گداخته و بسیار رقیق پوشیده شده، این وضعیت پیچیده داره میگه که خورشید از جرم خودش حدود یک کیلوگرم در ثانیه کم میکنه و اون رو به پدیده‌ای به نام  باد خورشیدی تبدیل میکنه(طفلی...یه کیلو در ثانیه آخه!!!(خداییش هیچ ریجیمی این قدر اثر نداره ها!)...از جون و دل داره فعالیت میکنه...! داره خودشو فنا میکنه...! خب یاد بگیر خب...آخه یه کم مفید واقع شو!!!)

مدت زمانی که لازمه تا خورشید کاملا خودش رو فنا کنه - البته با همین سرعتی که داره پیش میره تا خودشو نابود کنه - حدودا ده برابر طولانی تر از مدت زمان شروع پیدایش این طفلی و فعالیتش تا همین حالاست!!!

خلاصه که طفلی داره تمام سعی خودشو می کنه که زودتر یه جوری ردیف کنه قضیه رو که نبینیمش...! (یوهاهاهاهاهاها)

 

 

 

خدایی عکس به این پیچیدگی دیده بودی؟؟؟ کیف کردی؟

 

همین دیگه... حرفی ندارم...

 


مهرتان افزون     شادیتان فروزان...


جمعه 18 آبان ماه سال 1386
. . . . . . !

 

.

.

 

 محبوبم ، اشک هایت را پاک کن! زیرا عشقی که چشمان ما را گشوده و ما را خادم خویش ساخته ، موهبت صبوری و شکیبایی را نیز به ما ارزانی می دارد .

 اشک هایت را پاک کن و آرام بگیر ، زیرا ما با عشق میثاق بسته ایم و برای آن عشق است که رنج نداری ، تلخی بی نوایی و درد جدایی را تاب می آوریم .

.

.

 

هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد ، از پی اش بروید ، هر چند راهش سخت و ناهموار باشد .

هنگامی که با بال هایش شما را در بر می گیرد ، تسلیمش شوید ، گرچه ممکن است تیغ نهفته در میان پرهایش مجروحتان کند.

وقتی با شما سخن می گوید باورش کنید ، گرچه ممکن است صدایش رویاهاتان را پراکنده سازد ، همان گونه که باد شمال باغ را بی بر می کند.

زیرا عشق همان گونه که تاج بر سرتان می گذارد ، به صلیب تان می کشد .

همان گونه که شما را می پروراند ، شاخ و برگتان را هرس می کند .

همان گونه که از قامتتان بالا می رود و نازک ترین شاخه هاتان را که در آفتاب می لرزند

نوازش می کند ، به زمین فرو می رود و ریشه هاتان را که به خاک چسبیده اند

می لرزاند . . .
 
عشق ، شما را هم چون بافه های گندم برای خود دسته می کند .

می کوبدتان تا برهنه تان کند .

سپس غربال تان می کند تا از کاه جداتان کند .

آسیاب تان می کند تا سپید شوید .

ورزتان می دهد تا نرم شوید .

آن گاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تا برای ضیافت مقدس خـــداوند ، نانی مقدس شوید . . .

( جبران خلیل جبران )

.

.

 

مهرتان افزون   شادیتان فروزان . . .

 

 

 


شنبه 12 آبان ماه سال 1386
آرام باش . . .

 

 

آخرین نفر قبل از من هم پیاده شد... " شب تون به خیر...خداحافظ..."
.
.

داشتم فکر می کردم که این مسیر سه دقیقه و چهل و پنج ثانیه ای رو تا خونه چه طوری برم...با کدوم توان...وای خدا...سرم داره گیج میره...
.
.

اما...باید امشب می دیدمت... چند تا خیابون جلوتر پیاده شدم... چه قدر امشب به یه کم پیاده روی نیاز داشتم...
رسیدم به گل فروشی... تو که می دونی من از جلوی گل فروشی رد بشم محاله یه شاخه گل نخرم... از همون گل هایی که دوست داشتی برات خریدم...سفید سفید سفید... چه قدر خیابون تون امشب قشنگ شده بود...(البته چند تا پسر داشتن با هم دعوا می کردن ..نمی دونم شایدم شوخی بود...ماشالا اینا هیچی شون مثل...نیست!!!به هر حال عادیه!)

رسیدم...

چه قدر دلم برات تنگ شده بود...چه قدر نیاز داشتم امشب ببینمت... چه قدر به آرامش وجودت نیاز داشتم...

یادته اولین باری که کنارت نشستم...یادته چی شده بود..."دنیا دنبالم کرده بود..." منم بدو بدو اومدم نشستم میز اول ردیف وسط !سر جای خودم... یهو دیدم یه نفر دیگه هم هست...کنار من...کنار دل من... دقیقا 10 مهر بود...یادته...وقتی چشمم بهت افتاد خنده مو قایم کردم ... با اون همه هیجان و شیطنت ، با اینکه نفس نفس میزدم ، آروم نشستم کنارت...یهو آروم شدم... نمی دونم...وا رفتم... فقط گفتم :"سلام...!" ...
یادته...حتی یه کلمه هم با من حرف نمی زدی...با هیچ کس حرف نمی زدی...اما یه ماه بعد...یادته...

شب و روز و تمام وقت مون با هم بودیم...چه قدر با هم خندیدیم...چه قدر با هم گریه کردیم... چه قدر با هم بودیم...هستیم...
.
.

میترا نمی دونی...با هر ضربه ی قلم روی لوح زرد و قشنگی که بهم دادی ، انگار یه تیکه از دلم رو روی لوح میذارم...انگار صدای ضربه هاش صدای دلتنگی های خودمه...

 میترا... میترای قشنگم...همیشه آرامش قشنگ تو بوده که من تا اینجا رسیدم...کشیدم... همیشه دعاهای تو با من بوده که به این جا رسیدم... موندم...

 میترا... چه قدر تو آرومی... چه قدر تو آرومی گل محبوب خدا...
بازم تو برام دعا کن...که همیشه ی همیشه ی همیشه دعاهای تو رو خدا شنیده... حداقل دعاهایی که برای من بوده...

میترا برام دعا کن... بازم دنیا دنبالم کرده...برای مینا دعا کن...
.
.
.
.

چه قدر خیابون شلوغه امشب... تو رو خدا بذارید رد بشم... میخوام برسم به اون طرف...باید زود برسم...

.
.
هیچ وقت این همه دقیق نبودم...هیچ وقت...
.
.

الهی... حسینم تو کوچه ست چرا... آخه...چه قدر نگاهش خسته ست...

-" سلام آبجی خانومی...دیر کردی...بازم گل شیطون؟ " (با دستای روغنی دست میده نفس من...و...!)
-" سلام تنفسم...چیطوری جیگر...خسته ای نه...بمیرم..."...
-" حسین آقا...شرمنده به مولا...الان جا به جاش می کنم..." (مستر مهندس همسایه که همیشه ماشینش جلوی در خونه ی ماست...!)
(این دفعه من به جای حسین شاکی شدم...!)

-"ســـــــــــــــــــلام! من اومدم...! یکی ما رو تحویل بگیره. ملت من رسیدما! "
-"سلام مامان جان...خسته نباشی..."
.
.
.

 

چرا . . . ! خسته ام . . .! خیلی خسته. . .!
.
.


میترای مهربون من... گل محبوب خدا... تو که به بهترین ها نزدیکی...
می دونم که اینا رو نمی خونی...یعنی نمی تونی بخونی... اما قول میدم...قول میدم وقتی از اصفهان برگشتی دوباره بیام پیشت و این رو به خط قشنگ خودت بنویسم...تا بتونی بخونی...
.
.

(همشو نشنیده بگیر...شبت به خیر...)
.
.

مهرتان افزون    شادیتان فروزان...


>>

.:: CompleX LanD ::.