آخرین نفر قبل از من هم پیاده شد... " شب تون به خیر...خداحافظ..." . .
داشتم فکر می کردم که این مسیر سه دقیقه و چهل و پنج ثانیه ای رو تا خونه چه طوری برم...با کدوم توان...وای خدا...سرم داره گیج میره... . .
اما...باید امشب می دیدمت... چند تا خیابون جلوتر پیاده شدم... چه قدر امشب به یه کم پیاده روی نیاز داشتم... رسیدم به گل فروشی... تو که می دونی من از جلوی گل فروشی رد بشم محاله یه شاخه گل نخرم... از همون گل هایی که دوست داشتی برات خریدم...سفید سفید سفید... چه قدر خیابون تون امشب قشنگ شده بود...(البته چند تا پسر داشتن با هم دعوا می کردن ..نمی دونم شایدم شوخی بود...ماشالا اینا هیچی شون مثل...نیست!!!به هر حال عادیه!)
رسیدم...
چه قدر دلم برات تنگ شده بود...چه قدر نیاز داشتم امشب ببینمت... چه قدر به آرامش وجودت نیاز داشتم...
یادته اولین باری که کنارت نشستم...یادته چی شده بود..."دنیا دنبالم کرده بود..." منم بدو بدو اومدم نشستم میز اول ردیف وسط !سر جای خودم... یهو دیدم یه نفر دیگه هم هست...کنار من...کنار دل من... دقیقا 10 مهر بود...یادته...وقتی چشمم بهت افتاد خنده مو قایم کردم ... با اون همه هیجان و شیطنت ، با اینکه نفس نفس میزدم ، آروم نشستم کنارت...یهو آروم شدم... نمی دونم...وا رفتم... فقط گفتم :"سلام...!" ... یادته...حتی یه کلمه هم با من حرف نمی زدی...با هیچ کس حرف نمی زدی...اما یه ماه بعد...یادته...
شب و روز و تمام وقت مون با هم بودیم...چه قدر با هم خندیدیم...چه قدر با هم گریه کردیم... چه قدر با هم بودیم...هستیم... . .
میترا نمی دونی...با هر ضربه ی قلم روی لوح زرد و قشنگی که بهم دادی ، انگار یه تیکه از دلم رو روی لوح میذارم...انگار صدای ضربه هاش صدای دلتنگی های خودمه...
میترا... میترای قشنگم...همیشه آرامش قشنگ تو بوده که من تا اینجا رسیدم...کشیدم... همیشه دعاهای تو با من بوده که به این جا رسیدم... موندم...
میترا... چه قدر تو آرومی... چه قدر تو آرومی گل محبوب خدا... بازم تو برام دعا کن...که همیشه ی همیشه ی همیشه دعاهای تو رو خدا شنیده... حداقل دعاهایی که برای من بوده...
میترا برام دعا کن... بازم دنیا دنبالم کرده...برای مینا دعا کن... . . . .
چه قدر خیابون شلوغه امشب... تو رو خدا بذارید رد بشم... میخوام برسم به اون طرف...باید زود برسم...
. . هیچ وقت این همه دقیق نبودم...هیچ وقت... . .
الهی... حسینم تو کوچه ست چرا... آخه...چه قدر نگاهش خسته ست...
-" سلام آبجی خانومی...دیر کردی...بازم گل شیطون؟ " (با دستای روغنی دست میده نفس من...و...!) -" سلام تنفسم...چیطوری جیگر...خسته ای نه...بمیرم..."... -" حسین آقا...شرمنده به مولا...الان جا به جاش می کنم..." (مستر مهندس همسایه که همیشه ماشینش جلوی در خونه ی ماست...!) (این دفعه من به جای حسین شاکی شدم...!)
-"ســـــــــــــــــــلام! من اومدم...! یکی ما رو تحویل بگیره. ملت من رسیدما! " -"سلام مامان جان...خسته نباشی..." . . .
چرا . . . ! خسته ام . . .! خیلی خسته. . .! . .
میترای مهربون من... گل محبوب خدا... تو که به بهترین ها نزدیکی... می دونم که اینا رو نمی خونی...یعنی نمی تونی بخونی... اما قول میدم...قول میدم وقتی از اصفهان برگشتی دوباره بیام پیشت و این رو به خط قشنگ خودت بنویسم...تا بتونی بخونی... . .
(همشو نشنیده بگیر...شبت به خیر...) . .
مهرتان افزون شادیتان فروزان...
|