CompleX LanD

افسونگری Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 27 مهر ماه سال 1386
ما نیز هم بد نیستیم . . .

 

ســــلام . . .

 

 

 

 

 

فکر می کنم کاملا گویا باشه . . . . . . . . . . .

 

منظورم این بود که می دونم اصلا گویا نیست. . . خیلی هم پیچیده ست . . . ! ولی من هیچی نمی گم . . .

 

   اما تـــو . . . هر چی دوسـت داری بگــو . . . من گوش مــیدم . . . ! ! !

 

  باور کن . . . ! !‌ !

 

بی خیال . . .

 

فقط به این همه قدرت نگاه کن و لذت ببر. . .

 

 

خدانــگهدار . . .

 

مهرتان افزون   شادیتان فروزان . . .


یکشنبه 22 مهر ماه سال 1386
ارغوانم . . .

. . . ارغوان . . .

 

 

 

ارغوان شاخه ی هم خون جدا مانده ی من

 

آسمان تو چه رنگ است امروز؟

 

آفتابی ست هوا؟

 

یا گرفته ست هنوز؟

 

من در این گوشه که از دنیا بیرون است

 

آفتابی به سرم نیست

 

از بهاران خبرم نیست

 

آنچه می بینم دیوار است

 

آه این سخت سیاه

 

 آن چنان نزدیک است

 

که چو بر می کشم از سینه نفس

 

نفسم را برمی گرداند

 

ره چنان بسته که پرواز نگه

 

در همین یک قدمی می ماند

 

کورسویی ز چراغی رنجور

 

قصه پرداز شب ظلمانی ست


نفسم می گیرد

 
که هوا هم اینجا زندانی ست

 
هر چه با من اینجاست

 
رنگ رخ باخته است

 
آفتابی هرگز


گوشه چشمی هم


بر فراموشی این دخمه نینداخته است


اندر این گوشه ی خاموش فراموش شده

 
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده

 
باد رنگینی در خاطرمن

 
گریه می انگیزد

 
ارغوانم آنجاست

 
ارغوانم تنهاست

 
ارغوانم دارد می گرید

 
چون دل من که چنین خون ‌آلود

 
هر دم از دیده فرو می ریزد

 
ارغوان!

 
این چه رازی ست که هر بار بهار

 
با عزای دل ما می آید ؟


که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است


وین چنین بر جگر سوختگان

 
داغ بر داغ می افزاید ؟


ارغوان پنجه خونین زمین!

 
دامن صبح بگیر

 
وز سواران خرامنده خورشید بپرس


کی بر این درد غم می گذرند ؟


ارغوان خوشه خون!


بامدادان که کبوترها


بر لب پنجره باز سحر غلغله می آغازند


جان گل رنگ مرا

 
بر سر دست بگیر

 
به تماشاگه پرواز ببر

 
آه بشتاب که هم پروازان

 
نگران غم هم پروازند


ارغوان بیرق گلگون بهار!

 
تو برافراشته باش


شعر خونبار منی!


یاد رنگین رفیقانم را

 
بر زبان داشته باش


تو بخوان نغمه ناخوانده من!!!

 
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من...

 

 

                                                                      ه.الف.سایه

                                                             

مهرتان افزون   شادیتان فروزان


سه شنبه 17 مهر ماه سال 1386
قضیه چیـــــــــه؟!؟!؟!

سلام به جمیع دوستان پیچیده...

این یه آپ عجیب غریبه به نظر خودم...!

این لکچر یه بنده خداییه درباره ی کنسل کردن امتحان... حالا این بنده خدا کیه و این نوشته از کیه...؟ شما حدس بزنید! جایزه هم حالا مثلا آبنبات چوبی... جایزه مهم نیست که... برد و باخت هم مهم نیست... مهم رقابت سالمه...جوانمردانه...!


اول اینکه اگر اشتباهی در این متن می بینید حتما بگید...


دوم هم که اول گفتم... حدس بزنید این بنده خدا کیه...

حالا................!!!

 


Cancel your exams intelligently...!

When I was just a little boy , I was very sly and either now. I did sabotages and bowed  out. So never I pleached. In childhood my brain was more active for this kind of projects. I mean for cancel the exam or annoyance of the teachers.

 

That days we used the traditional ways to cancel them. For example puncturing the tearcher's car(that parked near his house!!!), until he didn't arrive to school. Sometimes I pretexted very well... (But just "sometimes").

 

I said:"My aunt is dead" or something like that , but sometimes I forgot what I had said before and I repeated it. It was my main problem.

 

By the way we - Hamid and I - fleed of exam somehow. And since we were very very positive boys , we went to lin after getting away from school.

 

But now, if I want to cancel my English exam , I can do it very easier that before. Because I have studied and learned many new things. and since I'm an electrician    now , I know how I can make problem in electricity of institute very well.

 

So be aware about your exam,Master! It's a menace...!!!!!!!!!



مهرتان افزون   شادیتان فروزان...

 


>>

.:: CompleX LanD ::.