سلام به همه ی دوستان پیچیده ی یونیکورن ناپیچیده!
ببینید دارم همین اول میگم که این پست خیلی پیچیده ست...به نفع همه مونه که کنار بکشید ...!!! یعنی اگه کسی حوصله ی پست طولانی نداره یا بعدا میخواد گیر بده لطفا این پست رو بی خیال شه... میدونم خیلی سخته...ولی خب...سعی کنید دیگه...!!! چون "مسولیت عواقب خواندن این مطلب کاملا متوجه خود شما خواهد بود و نویسنده هیچ مسولیتی در قبال حوادث و خطرات احتمالی نمی پذیرد!!!حتی شما دوست عزیز!" یوهاهاهاهاها...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
میریم که داشته باشیم یه پست فوق پیچیده رو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نمی دونم خوبه یا بد...اما بعضی وقتا این خاطرات نیستن که مرز بین زمان های عمر آدم رو مشخص می کنن...شاید کائنات خواستن ما این قدر یکنواخت پیش نریم.اومدن خودشون رو وارد بازی پیچیده ی زندگی پیچیده ی ما آدمای پیچیده کردن،اونم با پیچیدگی تمام!!!
مثلا خود من...! مرز بین دوران فنچی(یعنی همون دوران خردسالی) تا دبستانم یه ماشین اسباب بازی بود با یه نخ کاموایی نارنجی بلند که بهش وصل بود...رنگ خودش یادم نیست...من خیلی بی معرفتم...آخه خوب ازش مراقبت نکردم... متاسفم...!
مرز بین چهارم دبستان و پنجم دبستانم یه عالمه نامه و شعر بود...منحرف نشو...من همیشه بچه ی خوبی بودم...! از طرف معلمم خانوم سرابی...یادش به خیر...همیشه آخر نامه هاش می نوشت...:::"مینا جان! آسمان همه جا یک رنگ است."... آخه من برای دوریش خیلی بی قراری می کردم...از همون روزای اول که قرار شد بریم تا روزای آخر که از این شهر پر صداقت ! و تهران شب از تو دور است! خارج شدیم...البته منظورم تهران پارس بود...! بی خیال...اصلا یادآوریش برام خوشایند نیست... بهترین دوست دوران ابتداییم فرنوش بود...خیلی دنبالش گشتم...اما دیگه پیداش نکردم...بعد از ما اونا هم از اون محل رفته بودن...
مرز دوره ی راهنمایی و دبیرستان یه دنیا برگه ی امتحانی بود با نمره های توپ و اسیدی(البته تا آخرای دبیرستان ادامه داشت این روند!فقط تا آخراش! ) ... وای خدا...چه باکلاس...البته یه دستبند! و یه ساعت که جایزه گرفتم یادگاری نگه داشتم... بهترین دوستام پروین و فاطمه بودن...با تیکه ی "ناریا"!
آما!!! آما دوران دبیرستان...!به اندازه ی هزار تا کهکشان و شونصد تا سحابی و هشتصد و پونصد تا ابر نو اختری ازش خاطره دارم...خیلی توپ بود...چه قدر اذیت می کردم...وای! شیطنت های پیچیده ی یه سری موجود پیچیده که هر کدوم دارای پیچیدگی های خاص خودشون بودن...اما همه با هم کنار اومده بودیم...سه سال تمام با هم زندگی کردیم... اول بزرگترا...! با خانوم گودرزی دبیر ورزش با اون ماشین باعظمت شون!منظورم همون پراید زرشکی بود!!! با خانوم عزتی با سویی شرت های رنگارنگ شون و سوتی های نازشون! با خانوم تمیمی که به همه میگفتن:"از شما دیگه انتظار نداشتم." حالا اصلا طرف رو نمی شناختنا...یادمه روز اول مدرسه ها که این حرفو بهم زدن جلوی خودشون زدم زیر خنده... کلی عصبانی شدن... کم مونده بود کفش شونو دربیارن بیفتن دنبالم تو سالن...ناظم خوبی بودن...ناظم بودن دیگه...! با خانوم بادامیان و اون جمله های سخت سختی که برای تعریب بهمون می دادن...منم که کم نمیاوردم! با خانوم طالع بین که همیشه گیر دفتر پرورشی من بودن... می گفتن:"تو که هر وقت میگیم بیا فلان نقاشی رو بکش میگی استعداد نقاشی نداری،پس چرا دفترت پر از نقاشیه؟" طفلی فکر می کردن خودم می کشم...!!! با خانوم شیخ الملوکی و درس مزخرف تاریخ که من همیشه ازش می نالیدم...! با خانوم شمس و درس دادن معرکه شون...کلاس های خارج از مدرسه رو با رضوان می رفتیم...آخرت فیزیک بودن،اما نمی دونم چرا درس بیخود هندسه رو تدریس می کردن... "ماجراهای دایی علی و کیمیا"!!! با خانوم جنتی و درس خشانت بار دفاعی...!وای خدا...چه خنده بازاری بود ساعت هایی که می رفتیم "قدم رو" و نمی دونم "چپ برو" و "راست بیا" رو تمرین کنیم...من هیچ وقت پامو نمی کوبیدم زمین...خوشمان نمی آمد...!خب ایشون هم نمره ندادن...! خوششان نیامد...! فدای سرم!!!!!!!!!!!!!! با خانوم دریس که همیشه من سر کلاس شون خواب آلو بودم،آخه صبح چهارشبنه بود...ولی هیچ وقت به روم نیاوردن آخه همیشه ازم می پرسیدن و منم بچه مثبت!!! 20 میشدم...جغرافی رو شیرین درس میدادن...با اینکه اصلا برام شیرین نبود!طفلی فکر می کردن من از اون بچه های مثبت و تک روزگارم ...زهی خیال باطل...!!! با خانوم فرد که اوه اوه اوه...عجب مدیری بودن...یه بار چنان تیکه ای نثارشون کردم که خودم کم آوردم...خدا رو شکر فقط خودم و خودش بودیم...زیاد خز نشد... گفتن:"داشتم نماز می خوندم یادم افتاد نامه ی شما رو امضا نکردم." گفتم:"سر نماز یادتون افتاد؟" چه گستاخ واقعا! می دونم خودم...! با خانوم داراب زند که اون لهجه ی بریتیش شون منو کشت،از بس هی گفتن:"این بریتیشه...اون اَمِریکَن!"(که مرگ بر آمریکا!!!مرگ بر بریتِین!!!) چه قدر گیر میدادن به فونتیک ها! پدرمون که سهله...تمام پیشینیان مون رو آوردن جلو چشم مون...! با خانوم آذربخش که من با وجود اینکه زبانزد تمام هم مدرسه ای هام بودم از نظر آتیش سوزوندن و به قول یه بنده خدایی ولا ولا زدن، اما سر کلاس ایشون جیک نمی زدم، و از اون جایی که میگن:"سکوت علامت رضایت نیست...کی گفته؟هر کی گفته چاخان پاخان گفته..." نگاه عاشقانه ی من هیچ وقت از روی کتاب زبان فارسی برداشته نمیشد...اما با این حال من همیشه از ته دلم،چشم نداشتم این کتاب رو ببینم،اما هیچ وقت بهش جسارت نکردم که بخوام پاره اش کنم یا چیزی توش بنویسم...به جون خودش...هنوز هست...مثل روز اول!!! و . . . ! ! !
اینا که خانوم معلما بودن و ما خیلی خدمت شون ارادت داشتیم و داریم... اما خب بچه ها یه چیز دیگه بودن...با هر کدوم یه تیکه بین خودمون داشتیم...
البته عمومیاش اصولا یه مشت ترانه و شعر بود...مثلا ما از اول سال تحصیلی تا آخر شعر "ای شاه خائن" رو می خوندیم...یا مثلا اون مستره که میگه:"داشتم فراموشت می کردم اما باز دوباره دیدمت تو غم ها غوطه ور شدم چرا...؟؟؟!" و بقیه ی ماجرا...و خیلی چیزای دیگه...البته فقط نمی خوندیم...!
وای...یاد حمیده به خیر...با اون دست خط فضایی و قشنگش...
با سحر...همیشه براش می خوندیم: "تو این زمونه...عشق نمی مونه... ...رفته محمد...غم شده عادت..."
با پرستو...: :"تو و این همه خوشبختی محاله............منو داشتن مثل خواب و خیاله.............باورت نمیشه پیش تو نشستم.............."
با زهرا...:"خجالت نمی کشی رفتی جلوی ماشین نشستی؟چه طور جرئت کردی جای منو بگیری؟!" و " به...سلام گرم منو برسون"...
با سمانه ها...گفتنی نیست...شنیدنیه...یه لهجه ی شیرین و موندگار...
با عاطفه...یو یوی من...وای همیشه دنبال یه وام بود که Casio بخره...(البته نه جدی!)
با بیگو...که از دستش در رفتم و نذاشتم آخر پرزنتم کنه... یوهاهاهاها...!
با رضوان که یه دنیا تیکه داریم....البته اگه همین جوری بگم فکر می کنی حالا ما چه قدر شیطونیم و منحرف و این چیزا...ولی ما بچه های خوبی هستیم...به جون هر دومون...! "فکر کنم می خواد بارون بیاد..."،"چه قدر اصغر زیاد شده جدیدا"، "این شد یه خاطره!!!"، ""X-Large ، "گوجه ای جوانان"......................... اینا خوباش بود...که سو تفاوت پیش نیاد...
پیش دانشگاهی...! اوج آبنبات چوبی خوردن ما... حمل سنگ هایی در قطع کوچک به وسیله ی شوتیدن از دم مدرسه تا توی پارکینگ...(کم به خاطر این کارمون تا دم مرگ نرفتیم!!!)... نشستن وسط حیاط مدرسه...البته نشستن که نه...ولو شدن... من که نه... بقیه!... فرار کردن از دست ناظم وقتی یواشکی شعار می دادیم:"انرژی هسته ای...دویست تومن بسته ای".اون موقع مد بود خب...الان خز شده.ولی خدایی اگه اون موقع گیر میفتادیم،الان دیگه اینجا نبودیم... ولان بودن تو سالن... ناظم حکم صدا خفه کن یا مثلا عایق صوتی رو داشت...از جلوی در هر کلاسی که رد می شد گویا در شیپور مرگ دمیده باشند...!همه ســــــــکـــــــــــــــــوت........! از پله ها که می رفت پایین دوباره سالن می رفت رو هوا!یادش به خیر...
یادم نیست...این سال بود یا سال سوم...که برای اولین بار رفتم امزاده داوود و البته بدون خانواده و مدرسه و از این قبیل...که ای کاش هیچ وقت نمی رفتم...نه به خاطر اینکه تنها بودما...حالا! اما چون رضوان هم همرام بود خوش گذشت...اگه نبود.......وای خدا............! بی خیال...از اون دوران هر چی بگم تموم نمیشه...می تونی درک کنی...خودتم بالاخره این دوران رو گذروندی...اما با یه سری موجودات دیگه...از یه تریپ دیگه...! حالا با این تفاسیر یه سوال....! کی درس خوند؟؟؟؟! جواب بدم؟؟؟:::: *دشمـــــــــــــــــن*!!!
اما...اما مرز بین پیش دانشگاهی و دانشگاه... اصلا موضوع اصلی همین بود که زیاد درباره اش حرف نمیزنم...! مثل خودت تمام حرفامو کش میدم از این به بعد...! *یه تابلوی نقاشی*...یعنی قشنگ ترین تابلوی دنیا...چه افتخار بزرگی که من این تابلو رو تو اتاقم دارم و به همه میگم اینو یه نفر "برای من" کشیده...وای چه عشقی داره تو رنگای قشنگش... ممنونم ازت...نمیدونی چه قدر برام عزیزه... البته نه بیشتر از نقاشش...!
اینا رو برای تو نوشتم...فقط برای تو...!که دیگه نگی چرا با من حرف نمی زنی...؟!که دیگه نگی تو هیچ کدوم از حرفاتو به من نمیگی! که بدونی من چه قدر بچه ی خوبیم!چه قدر بامعرفتم... ولی قول میدم از این تابلو دیگه خوب مواظبت کنم...نه مثل اون ماشینه...!قول میدم...
باور کن اولین بارم نیست که برات می نویسم...و مطمئن باش که آخرین بارم هم نخواهد بود...!

کاش می تونستم امضا کنم...مثل تو دفترم...!
مینا تسلا!
مهرتان افزون شادیتان فروزان...
|