به به سلام! حال شما؟! چه عجب!
بسه دیگه... بریم سر اصل مطلب!(هوراااااااااااااااااااااااا....باقالی پلو!*آبجی لیلا داشتی؟!*)
قول داده بودم که یه قضیه ی مشاهده ی یوفو رو براتون بگم... بله مادرم تعریف کردن... راستی من بدون تلخیص و تصرف نوشتما...حرفای خودم و حاشیه ها رو تو پرانتز آوردم... اونی که اول دیالوگ میگه منم!
گوش بدین که خیلی خوشمان آمد...

بسم الله...
- خب قضیه چیه؟! - مشاهده ی یوفو.
- کی و کجا؟ - تابستون سال 59 .شب بود.تاریک تاریک. بیابونای اطراف افسریه.وقتی داشتیم طبق معمول از مشهد برمی گشتیم! به همراه دو تا کبوتر عاشق!!!(آره؟؟؟؟الهــــــی!)
- خب! به حاشیه نرید لطفا! برای ما تعریف کنید که این یوفویی که دیدید چه شکلی بود؟! - چی گفتی؟! اصلا نمیگم!
- ببخشید جون مینا! حالا این یه دفعه رو!!!(منت می کشیــــــــــــــــــــم) - آره...خیلی قشنگ بود...نقره ای رنگ بود...خیلی خیلی بزرگ بود...دقیقا مثل بشقاب نه یه نیم کره بود که یه محفظه ی نواری شکل دورش داشت و مدام می چرخید.خودش ثابت تو هوا وایساده بود،اما اون نوار دورش همش می چرخید... دور تا دور خودش پر از پنجره بود...پنجره های کوچولو کوچولو و رنگارنگ...زرد،آبی،سبز و قرمز...خلاصه همه رنگی داشت... خیلی قشنگ و عظیم بود...
- ارتفاعش از زمین چه قدر بود؟! شما این جزئیات رو چه طوری دیدید؟ آخه ما شنیدیم که یوفوها معمولا به سطح زمین نزدیک نمیشن و به آسمون ما قناعت می کنن...چه جوریاست؟ - تقریبا به اندازه ی یه ساختمون سه چهار طبقه از سطح زمین فاصله داشت...تمام خیابون تاریک بود.در واقع تنها موجودات زنده ی توی جاده ما بودیم که وقتی دیدیمش ترسیدیم و چراغ های ماشین رو خاموش کردیم و کنار جاده منتظر موندیم ببینیم چه اتفاقی میفته!(خدایا کمک!اینا که آدم نیستن!آدم میترسه خب!)
- چه ابهتی داشته پس؟! فکر کن! - آره...خیلی بزرگ بود...خیلی...قدرت خدا! کاملا معلوم بود که آدما نمی تونن همیچین چیزایی بسازن... (سخن نویسنده:::از بس که بی عرضه تشریف دارن!ما که آدم نیستیم...ما فرشه ایم!)
- روی زمین ننشست؟ - نه...توی هوا معلق وایساده بود...اصلا هم ارتفاعش از زمین تغییر نمی کرد...همش تو همون ارتفاع وایساده بود...
- کاش می نشست یه چایی با هم می خوردیم!(ببخشید من که نبودم اون موقع...می خوردید!) شما پرواز کردنش رو دیدید؟نحوه ی حرکتش چه شلکی! بود؟یعنی عمودی پرواز کرد یا مثل هواپیماهای بیــــــــــــــــــب خودمون افقی؟! راستی سقوط نکرد؟! (یوهاهاهاهاها) - نه افقی! نه عمودی! به شکل اریب پرواز کرد و خیلی پرشتاب... انرژی لازم برای اون شتاب رو قطعا سوخت هایی که ما داریم نمی تونست تامین کنه...خیلی فوق العاده بود...
- آخه یعنی چی؟همین جوری اومده بود گردش؟!موجودات پیچیده ی توش معلوم نبودن؟ هیچ کار خاصی انجام ندادن؟! نوری؟صوتی؟ سری؟صدایی؟ پیچیده بازی ای؟!ای بابا! همین جوری خنثای خنثی؟! چه بی خود! - نه...هیچ کاری انجام نداد...این قدر نورش زیاد بود که چشم آدم درد می گرفت...اما هیچی از توش معلوم نبود...فقط چند دقیقه تو هوا معلق موند و بعدش با شتاب خیلی خیلی زیاد از اون جا رفت...اما ما داشتیم با چشمامون تعقیبش می کردیم!(خب؟! کجا رفتن؟! کدوم کهکشان؟!ایول!منم دلم خواست!منم میخوام خب!)
- یعنی ویـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــژژژژژژژژژژژژژژ؟! - خیلی سریع تر از اون!
- راستی هیچ دودی یا اثری از خودش نذاشت؟! یا مثلا وقتی تو هوا معلق بود هیچ گردی،خاکی،دودی،بخاری هیچی نداشت؟ - نه...تمیز تمیز...خیلی پاکیزه بود! آفرین به اونا!
- یعنی وقتی رفت شما نتونستید ردش رو دنبال کنید؟ - نه از دودش...از نور زیادش...همه مون خیره شده بودیم به نورش... می خواستیم شام رو همون دور و برا بخوریم اما وقتی اون رو دیدیم،دیگه...
- بله دیگه... طبیعتا پشیمون شدید! خب حق داشتید خب... از کجا معلوم نمی خواستن آدم بدزدن ببرن فضا برای تحقیق و کسب اطلاعات بیشتر(به روزنامه های کثیر الانتشار مراجعه نمایید!)؟ - اونا که این قدر پیشرفته هستن دیگه آدما رو میخوان چی کار؟برای آشپزی؟!
- ایول...آفرین... زدید تو خال... حتما بوی قرمه سبزی به مشام شون رسیده بوده هنگ کرده بودن طفلیا، اومده بودن ایران!وگرنه کی میاد اینجا پیچیده بازی دربیاره؟! همه میرن فرنگ... - شاید...
- فکر می کنید اون محفظه ی نواری شکل دورش به چه درد می خورده؟!یعنی چرا می چرخیده؟ - شاید برای تولید انرژی ...
- شایدم برای حفظ تعادل اون غول فلزی در هوا ! بالاخره اون هیکل رو یکی باید نگه داره تو هوا! آخه چه نیرویی میتونه اون کوه فلزی باعظمت رو تو هوا معلق نگه داره؟ حالا نگه داشتنش هیچی! اون شتابی که میگید دیگه خیلی نامردیه... - خدا میدونه...خدا میدونه چی داره میگذره تو این آسمونا...این ستاره ها...
- شایدم یه میدان مغناطیسی ایجاد می کرده که علاوه بر اینکه انرژی شو تولید می کرده با جاذبه ی زمین هم مخالفت می کرده ، یعنی بهش غلبه می کرده و پیچیده بازی و دیگه معلق تو هوا و این حرفا؟!نه؟! - من نساخته بودمش! نمی دونم! شاید...
- حالا ضایع نکنید دیگه!ای بابا!داشتیم نظریه می پرداختیم ! تازه گرم شده بودیم! - آخه من از کجا بدونم؟!
- آره خب...اونم میشه...شما از کجا بدونید؟! اصلا شاید برای قشنگی بوده! شایدم تازه تو محل شون مد شده بوده! - اونا خیلی بهینه تر از اینا فکر می کنن! با اون تکنولوژی این حرفا اصلا نمیخونه! قشنگی چیه؟مد چیه؟!همه که مثل ما آدما نیستن!
- ای بابا! شوخی کردم...بی خیال شید حالا... - ولی واقعا عجیب غریب بود...سرعتش وقتی که رفت حیرت آور بود...به قول تو خیلی پیچیده بود...
- ایول...مامان هم اومد تو خط! پیچیده بود آره؟! آخ جون! - آره دیگه...این جوری...
- آگی! در آخر تشکر می کنیم از اینکه اطلاعات تون رو به ما دادید و نفروختید به اون ایمان بدجنس خبیث خبث طینت بیــــــــــب!خیلی ممنون...حقیقتا(آتنا کجا نشسته؟!) لطف کردید...(خوش گذشت اسیدی!) - قابلی نداشت... غیبت نکن پیلا پیلا... ایمان خوبه...اونم این چیزا رو دوست داره مثل خودت...
- آره خب... بازم در آخر اگه حرف خاصی دارید بفرمایید.آهان! حسن ختام!!!(هرچی فکر میکردم این کلمه با کلاسه یادم نمیومد!) - نه دیگه...جا داره از همین جا تشکر کنم از همه ی مشوقینم و معلم اول دبستانم که به من علم و دانش و سواد و...آموخت!...
شرمنده دوستان از اینجا به بعد دیگه من نفهمیدم چی شد ...ما غش کردیم از خنده...
امیدوارم که خوشتون اومده باشه...اینا همش واقعی بودا! به جون مینا راست میگم! همه ی حرفا و مشاهدات عین واقعیت بود! به جون خودش...
آره خب...میشه دیگه... جا داره از همین جا...!!!(یوهاهاهاهاها)
شادزی...
مهرتان افزون شادیتان فروزان...
|