ازم نخواه بنویسم،نمی تونم،بلد نیستم،نمی خوام! اگه پیچیده
شدی بعدا شاکی نشیا!من پاسخگو نیستم!
دیروز...
امروز روز قشنگی بود.فهمیدم یکی هست که خیلی منو
دوست داره....حتی بیشتر از تو،یعنی خیلی بیشتر از تو! خیلی مهربونه!همیشه فکر می کردم می شناسمش،اما اقرار می کنم؛
به جون تمام گنجشک های محل مون،به جون درخت
بزرگه ی حیاط دایی اینا،به جون رز رونده ی باغچه مون اصلا
نمی شناسمش! متاسفم برای خودم!
تمام لحظه های امروزم با پیام هایی که ازش دریافت می کردم،
شیرین و شیرین تر شد.جالبه فراوان!بسی قشنگه!امیدوارم یه روزی تو هم این حس رو تجربه کنی!
نمی دونم چرا همیشه یادم میره چه قدر دوستم داره!
همیشه حواسش به من هست،اما من همیشه حواسم جای
دیگه ست!
خدا کنه فردا دیگه یادم نره...!آخه اگه یادم بره خیلی قضیه
پیچیده میشه!دیگه روم نمیشه اصلا...
امروز...
امروز فهمیدم یکی هست که خیلی خیلی فراوان منو دوست داره...
منو همین طور که هستم دوست داره.منو به خاطر خودم دوست داره!به خاطر چیزی که هستم.به خاطر من! نه به خاطر هیچ چیز دیگه!
نه حتی به خاطر خودش!براش مهم نیست از کجا اومدم...
کی اومدم...کجا اومدم...تا حالا چی کارا کردم!من همیشه دلش رو
می شکنم،اما اون همیشه لبخند میزنه و میگه"فدای سرت"!
همیشه منتظر منه،اما من هر وقت کارم گیر میکنه بهش سر می زنم!خیلی زشته واقعا!می دونه که من به خاطر نیاز خودم دنبالشم،اما
به روی خودش نمیاره! با بزرگواری کارم رو راه میندازه! با نون اضافه!!!
امروز روز قشنگی بود.آخه فهمیدم که خیلی فراوان دوستم داره!
منم سعی می کنم تمام پیچیدگی های ذاتیم رو کنار بذارم و
همیشه به یادش باشم و دوستش داشته باشم...
وای...!یادم رفته بودم!همه ی اینا رو قبلا فهمیدم...مثلا الآن به
طرز پیچیده ای یادآوری کردم...هرچند...همه میدونن...باید اقرار کنم
که یادم رفته بود!
امروز خیلی از وجود خودم خجالت کشیدم!بد جوری دلش رو شکستم!
چرا مسائل سخت تر و پیچیده تر از این رو ملکه ی ذهنم کردم؟!اما
چیز به این سادگی که فقط مال خودمه،مربوط به پیچیدگی های
خاص خودمه همیــــــــــــــــشـه یادم میره!
خدایا کمکم کن فردا دیگه یادم نره...
فردا...
امروز فهمیدم یکی هست که خیلی فراوان فراوان دوستم داره.........
خدایا حاضرم تنها یادگاری ای رو که از بابایی دارم بدم،اما همیشه
یادم بمونه که چه قدر دوستم داری!
...این جوریه که هر روز راه دیروز و دیروزها رو میریم و خیلی
هم خوشیم،فکر می کنیم داریم یه چیز جدید رو کشف می کنیم!
اما نمی فهمیم که هیچ چیز جدیدی برای کشف کردن وجود نداره...هیچ رازی وجود نداره!رازها مسائل پیچیده ای هستن که
قبلا خدا همه رو فاش کرده!دنیا هیچ چیز جدیدی برای نشون دادن
به ما نداره!
به خاطر همین همیشه میخواد همه چی رو رنگ بزنه و جای یه
چیز دیگه نشون مون بده...به قول خودمون میخواد جلب توجه کنه!
تقصیر خودمونه...ما خودمون دوست داریم همه چی رو پیچیده کینم!دوست داریم همه چی رو به سمت پیچیدگی بکشونیم!هیچ وقت
نمی خوایم قبول کنیم که بعضی چیزا رو خدا خودش ساده آفریده!!!
مثل من...مثل تو...مثل اون چیزی که تو اسمش رو گذاشتی...و
مدام دنبالشی...
چرا می خوای مثل فیلم هندی کشش بدی؟تمومش کن...
خسته نشدی؟!من خسته شدم!نگرانم...می دونی نگرانم!
برای تو نوشتم!بازم می نویسم!خوب نمی نویسم!اما می نویسم!دوست دارم بنویسم!می تونی نخونی!می تونم می نویسم!
.............................................................................................................................................
بقیه اش رو نمی خوام بگم!می خوام برای خودم نگه دارم!برای دلم!برای تنهاییم............!!!

مهرتان افزون شادیتان فروزان.... |