آموزش نفوذ در دلها آموزش نفوذ در دلها
روشهای موثر ایجاد علاقه و اصول برقراری روابط صمیمانه را بیاموزید
سریال دوستان Friends
امکان نداره این سریال را ببینید و از خنده روده بر نشید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
تمنـّـا  چاپ
تاریخ : سه شنبه 9 تیر ماه سال 1388

سلام به خدا... 

صحنه‌ی دوم* 

هوا هوای تمنا بود. تمام وجودش لبریز از حس سوزاننده‌ی خواستن بود. اما هرچه با زوایای ذهن و زبانش جنگید کلمه‌ای به نفع خودش نساخت و نپرداخت. دلش جای دیگری خانه کرده بود. جایی که شعله‌ای می‌سوزاندش؛ تا لحظه‌ای که خاکستر می‌شد و افسانه‌ی ققنوس را برایش یادآوری می‌کرد. امتداد دعایش دل دیگری را نشانه رفته بود. به یاد او قطره‌های اشک مثل ستاره‌های دنباله‌دار در آسمان گونه‌اش جاری می‌شدند؛ به یاد او که دلش پردرد بود و آهش دردآور...
درخت پیر خانه سایه‌ی امنی مهیا کرده بود. جانمازش را تا زد. آسمان گرم غروب رمقی برای آفتاب سوزان باقی نگذاشته بود. چادرش را روی شانه‌اش انداخت و زانوهایش را بغل کرد. ابرها میل باریدن داشتند و ستاره‌ها شوق تابیدن...
"خدایا! تو تنها کسی هستی که همه چیز را می‌دانی. تو اگر نباشی من، بی‌پناه چه کنم؟ تو اگر جوابم را ندهی من، خسته و ناتوان کجا بروم؟ می‌دانم همین جا هستی و مرا می‌بینی. می‌دانم صدایم را می‌شنوی. تو از تمام رازهایی که در دلم پنهان کرده‌ام باخبری. از هرچه پشت درهای اندیشه‌ام خانه کرده آگاهی. تو هرچه لحظه‌ای از قلبم می‌گذرد، می‌دانی. تو از همه بیشتر می‌دانی و از همه بیشتر نزدیکی... بدان که تمام امیدم به توست و چشم‌هایم نه به یاری بنده‌هایت، که فقط به دست‌های نورانی و مهربان توست. چیزی برای خودم نمی‌خواهم. چیزی نمی‌خواهم که بخواهم... فقط... دلی را دیده‌ام که نای نفس کشیدن نداشت. از درد به ستون‌های آسمانت می‌پیچید. می‌دانم که خبر داری از تمام آنچه بود و هست. خواستم بگویم من هم طرفدار آن دلم. دل من برایش دلواپس است. صلاحش را تو می‌دانی، تو آگاهی، تو با او باش..."
چشمانش را به سمت آسمان روان کرد. آسمان غروب عجب سخاوتی داشت. نورِ تنها ستاره‌ی جان‌گرفته‌ی آن لحظه بود که در نگاهش غرق ‌شد و خنکای متبسم قطره‌های باران، که دل از دلش ربوده بود...
امید دریچه‌ای بود که رو به بی‌نهایت خواستن باز می‌شد و مهر، نوری می‌بخشید به وسعت تمام خدا...
  

پی ** نوشتم: ما آدم‌ها عادت کرده‌ایم از مهر بندی بسازیم و به پای هم ببندیم؛ با خودخواهی تمام همه را به خود وصل می‌کنیم. من خسته بودم از تمام این بندها. با اجازه یا بی‌اجازه، بی‌خبر همه را باز کردم، همه‌ی آنهایی که با دلم به بند مهرم کشیده بودم رها کردم و خودم آزاد شدم...  

خدا خیرش بدهد. روزی به من گفت: 

                        "در بند دیگری نباش، که خدا تو را آزاد آفرید..." 

رها 

پی چی بنویسم خوبه؟!: حتماً باید MLSP رو آپدیت کنم. با توجه به چیزای جدیدی که از دی ماه ۸۷ تا امروز یاد گرفتم دوست دارم دقیق‌تر و تخصصی‌تر بشه. 

به امید خدا...

مسافرم  چاپ
تاریخ : سه شنبه 26 خرداد ماه سال 1388

سلام به خدا... 

دیروز تصمیم گرفتم دلم را از همه کس و همه چیز خالی کنم؛ بعد به تدریج با حواس جمع و آگاهی لبریزش کنم از هر چه دوست می‌پسندد... "به امید خدا"
و امروز با یک اتفاق جدید...
تو چه شباهتی داشتی به قهرمان آسمانی و سفرکرده‌ی من، که چشمانم مست معصومیت و نجابتت بود؟!
به خدا هیچ شباهتی نداشتی به یکتای من...
  

  

*************************************

مامان: پس تو هم مثل من ایده‌آل فکر می‌کنی...
من: شاید. نمی‌دونم اسمش چیه.
- استاد میگن کسی که ایده‌آل فکر می‌کنه به جایی نمی‌رسه.
- اما من فکر می‌کنم اونا به خیلی جاها می‌رسن. چون سعی می‌کنن حداقل به یه کم از افکار و آرزوهاشون برسن.
- چه جوری؟
- همیشه در تکاپو هستن.
- اگه نرسن؟
- اصولاً آدم‌های قوی و باپشتکاری هستن...
...
  

**************************************

تا الان سه تا داکیومنت ناقص دارم که شرمنده‌ی هر سه تاشون هم هستم!!
این روزا بیشتر از هر چیزی دلم یه جای خالی از آدم و (جسارتاً) آدم‌نما میخواد با اکسیژن اضافه! نفسم تنگه...

بسیار مربوط به حرف‌هایم!!!

 به امید خدا...

الهی به امید تو  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 13 خرداد ماه سال 1388

سلام به خدا...

دارم می‌نویسمش، امیدوارم جوری از آب در بیاد که خیلی خیس نشه!! یعنی بشه که جاش اینجا، تو دنیای پیچیده‌م باشه...

به قول مطهره که هر شب قبل از خواب میگه: *الهی به امید تو، نه به امید خلق روزگار..."

خدانگهدار من و بقیه!! 

  

پی تو و دوستان دیگر نوشت: (00:27 ،  ۱۵/۰۳/۸۸ ) 

من می‌نویسم برای دلم و برای دلش. می‌نویسم که یادم به یادش بماند. دوست ندارم روزی بگویم یا بگوید: "یادم تو را فراموش..." 

اما تو چرا می‌خوانی مرا؟!... نکند تو می‌خواهی روزی به جای ما بگویی: "یادم شماها را فراموش!"......؟ 

تو را به امر خطیر تفکر دعوت می‌کنم! 

منم خدا!  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 7 خرداد ماه سال 1388

سلام به خدا...

حالم بدجوری یه جوریه!! نمی‌خوام بگم چه جوری...

هر سال این روز و این شب که میشه، دنیا برام یه رنگ دیگه میشه... خدایا چه خبره امشب...

از عصر همش منتظر فرصتم دلم خالی بشه، اما نشد که بشه. الان هم یه عالمه کار رو گذاشتم کنار و اومدم براش بنویسم، شاید دلم باز شد و رفتم دنبال کارهای انبار شده روی میز و توی کیف...

یه قصه چند روزه خیلی تو ذهنم قدم می‌زنه، اما هنوز نخواستم که جلوی چشمم باشه، برای همین ننوشتمش. اما انگار باید نوشته بشه! اونم به یه فرم خاص!! جزئیاتش تو ذهنم نیست. اما کلیتش خیلی داره برام خودنمایی می‌کنه. فکر کنم باید با توجه به اتفاقی که امروز عصر افتاد بنویسمش.

عجب عطر یاسی پیچیده...

خدایا ! چرا ما آدما بعضی وقتا این همه بد میشیم؟! چرا راضی می‌شیم اشک کسی رو دربیاریم...؟

عصبانیم. به خاطر اون که دوستش دارم و طاقت دیدن اشک‌هاش رو ندارم. حالم داره از همه‌ی ...ها بد میشه! البته جسارتاً و برای مدت کمتر از 24 ساعت!! (این میزان زمان، اوج فاجعه رو نشون میده!!) 

پی او نوشتم: خدایا اصلا بهش نمیاد. نمی‌تونم باور کنم. آخه چه جوری ممکنه؟؟  

***************

پی امروز (۰۷/۰۳/۸۸) می‌نویسم...: اتفاق خوبی افتاد. خدا رو سپاس. دوست خوبم (اسمش فعلا مخفی است) باعث شد از چیزی که بیشتر از 6 سال پیشم بود، جدا بشم. خدا رو شکر... جاش یه بهترش اومد. این رو نیز هم دوست می‌دارم زیاد.
- عصبانیتم فروکش کرده، جاش یه دید بد نسبت به بعضی از اقشار دوستان اومده!! امیدوارم اون که باعثش شده، خودش یه فکری کنه!! فهمیدی؟؟؟!

به سلامت........

صحنه‌های عجیب  چاپ
تاریخ : شنبه 2 خرداد ماه سال 1388

سلام به خدا... 

سلام... 

قسمت جدیدی رو اضافه کردم که شاید ادامه پیدا کنه. شاید...
یه توصیه‌ی دوستانه: زود قضاوت نکن. همین!
 

صحنه‌ی اول* 

آن قدر دلش کوچک بود که فقط چند تا آدم در آن جا می‌شد. خیلی خدا را کم داشت توی دلش... دلش بزرگ شد اما خالی بود. از بس هوا می‌کشید، دلش ترکید. ترمیمش کرد... بماند کدام آدم و چه‌طور! بزرگ شد انگار. آن قدر که باریدن را هم یاد گرفت؛ اما طاقت یک لرزه هم نداشت... یک روز سقف دلش ترک برداشت و آخر آوار شد روی سرش! تقصیر او نبود که او تنها بود. خواست این بار پنجره‌اش را رو به باغ یاس بسازد، هوایی به سرش زد و بی‌هوا همه چیز را گذاشت و رفت... فرار کرد از خودش و چیزی که از آن راهی به بیرون نبود... تقصیر او نبود که نمی‌خواست. آن قدر دور شد که دیده نمی‌شد. نقطه شد! آن قدر کوچک شد که دیگر آدم‌ها هم توی دلش جا نمی‌گرفتند. دلش آن قدر کوچک شد که دیگر پنجره برایش معنی نداشت؛ بیچاره دلش جعبه‌ی تنفر شده بود...

پر باز...

به سلامت!!


Abc