آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
سلام...
تو که میدونی من برای هیچکس چای نمیریزم. ولی ته حیاط برای تو چای داغ آوردم، که گفتی نمیخوری. آخه خودم توو سرمای زمستون چای داغ رو خیلی دوست میدارم.

نشستم روی برفا. تو سکوت کردی، من گوش دادم. تو گریه کردی، من اشکاتو پاک کردم. ...
تو گرما رو دوست نداری، من سرما رو. من توی اون سرما، از بین اون همه برف رد شدم اومدم ته حیاط که وقتی گریه میکنی یه چشمِ نگرون و یه دست لرزون باشه تا سمت صورت خیست دراز بشه...
اما تو یه ذره هم از جات تکون نخوردی وقتی من درو بستم و با تمام غرورم زدم زیر گریه... حتی تا پشت پنجره هم نیومدی! بیمعرفت...
اشک آدم برفی، بارونه. باصفاست، اما دل میگیره... دل آدما وقتی میسوزه کاری نداره که شعلهش آبی و منظمه یا نه. فقط میسوزه... وقتی از جنس هم نیستیم، همین میشه دیگه...
یکی اشکش رو صورتش یخ میزنه، یکی دستش یخ میزنه تا اشک اون یکیو پاک کنه.
رفاقت با «آدم برفی» نتیجهش تنهاییه...

پ.ن: فلاینلاو نمادهای این چند خطم و مطمئنم به اندازهی کافی باهوش هستی که منظورمو بفهمی.
در پناه خدا...
به نام خدا...
بله... همه چی خوبه... همّه چی!!
وقتی همه چی مطابق نقشهی اربابان جعل پیش میره، مگه میشه خوب نباشه؟؟!
بذار نق نزنم توو این پست آخر!
این دو سه هفته که درستحسابی نبودم. از حالا تا چند هفتهی دیگه نیز هم درستحسابی نخواهم بود احتمالاً (به قول عماد، یحتمل!).
من دلم خیلی گرفته بود، تنها بودم خب. رفتم اینجا...

هم دلم باز شد، هم معلم دوران راهنماییم رو دیدم. حسابی ذوقزده شدم. پرسیدند "یاد ما میکنی؟" یادم افتاد که من کلاً زیاد یاد کسی نمیکنم این روزا...
بعد تصمیم گرفتم یه کم بچهی خوبی بشم. طرح ختم چند تا کتاب رو برای خودم در نظر گرفته بودم که اون لحظه عزمم رو جزم کردم که با جدیت بیشتر پیگیریشون کنم. به امید خدا...
یه کارایی هم در نظر دارم که انجام بدم. لطفاً برام دعا کنید به خیر و خوشی از پسشون بربیام!
... بگذریم...
این طفلیا، با اینکه خونهزندگی درستحسابی ندارند، ولی انگار همین که همدیگه رو دارند، دلشون آرومه...

در پناه خدا...
به نام خدا...
سلام.
الهی قربون هرچی مامان مهربونه... دیشب که داشتم کارامو انجام میدادم، هی میگفتن «مینا! پاشو باز فردا قلبت درد میگیرهها!» منم که غرق کارام بودم تا دیروقت... از صبح هم با درد میسوزم و میسازم! بگذریم...
توی MP3 Player ام یه سری آهنگ داشتم همه مدله (پاپ، کلاسیک، لایت، بیـــب... هرچی خوشم میاد خلاصه)! از 12 آبان جهت بهبود سلامت جسمی توو ترکم. اصلا باهاش آهنگ گوش ندادم. فقط توش بعضی از فایلهای صوتی استاد و بعضی فایلهای دیگه رو میریختم برای مامان که گوش بدن (یا برای وقتایی که خودم حوصله نداشتم پای کامپیوتر بشینم و گوش بدمشون). چون کامپیوتر در تصاحب منه دیگه!
خلاصه... فایلهایی که قرار بود گوش بدن تموم شده، یهو دیدم خیلی سرخوشانه اومدن هدفون رو گذاشتن توو گوش من، میگن گوش بده، در حالیکه مست نوای دلانگیز موسیقی شدهاند. از اون طرف بهرام حصیری با آخرین توان توو گوش من داد میزنه «تو این جان عاشق به من دادهای، دلی چون شقایق به من دادهای...». نه به خدا! من کجا همچین کاری کردم برادر من؟! استغفرالله...
بعد برای زهرا توضیح میدن «این آهنگ حرف نداره. اصلا آدمو از زمین جدا میکنه!...» هدفون زهرا رو هم میزنن به player که دو تایی مستفیض بشن. آخه player من دو نفره ست! دیگه دیگه...
بعد تازه صداشم حسابی زیاد کردن و میفرمان «انگار آدم توی سالن بزرگه! صدا استریو! بیس و تریبل عالی!» حالا من اصلا نمیدونم تریبل چیچیه! (باید از علی بپرسم) تازه این player خیلی هم قدیمیه و امکاناتش در حد سال 85 و اون طرفاست...
خلاصه که با همین Z-Cyber نازنین خاطرهها داشتیم و داریم و خواهیم داشت، چون حالا حالاها قصد ندارم دست از سر کچلش بردارم. خوب کار میکنه طفلی!
من با این بچه، کلی زیر بارون قدم زدم، پرندگردی کردم، از دانشکده تا بوستان دویدم! خیلی وقتا با صداش خوابم برده. با هم خندیدیم، گریه کردیم، فکر کردیم، غصه خوردیم، شاد شدیم... روزایی داشتیم با هم... تازه خرابم بشه نگهش میدارم. یادگاری دوستداشتنی و نازیه.
هیچوقت دوست نداشتم به تکنولوژی و ساختههای دست بشر وابسته بشم. اما خب اون زمان جدیجدی تنها بودم و همدمم بود این بچه.
حالا... اینجا جنگل سیسنگان استش. آبان 89. این عکس عجیب به من آرامش میده... عجیب ها!!

پ.ن: سمیه جونم، فقط به خاطر شما امضا زدم زیر عکس. ریا نباشه.
در پناه خدا...
به نام خدا...
سلام.
یه اتفاق جالب افتاد امروز. با مادرم داشتیم از جایی برمیگشتیم خونه، (نمیگم مسجد که ریا نشه!) سر کوچهمون یه پسر جوون با فرمت بچهمثبت دیدم که داشت لنگون راه میرفت و مسیرش به سمت ما بود. دلم براش سوخت. داشتم فکر میکردم آخه چرا جوون به این رعنایی میلنگه؟!
در همین افکار غوطه میخوردم واسه خودم که وقتی از کنارم رد شد، تازه به خودم اومدم و فهمیدم چی گفت! اول فکر کردم اشتباه شنیدم. اما وقتی مامانم با تعجب پرسیدن "این پسره چی گفت؟"، فهمیدم که نه بابا! درست شنیدم! با خونسردی و خنده گفتم "هیچی! گفت خدا همهتونو لعنت کنه با چادراتون!" مامانم طفلی هنگ کرده بودن. گفتن "تا حالا نشنیده بودم همچین حرفی رو!". گفتم "اتفاقا من زیاد شنیده بودم! بدترشم شنیده بودم. مهم نیست."
بعد دلم برای خودم سوخت، که چرا الکی دلم برای هرکسی میسوزه. کسی که شعور نداره به شخصیت انسانی و این صحبتا نه، به پوششی که به حضرت زهرا (سلامالله علیها) منسوبه، احترام بذاره، دلسوزی داره آخه؟!
ولی جالب بود برام. دقیقاً سر کوچهمون بودیم. فکر کردم اگه خدای نکرده، نامردجماعت به این ملت مسلط میشد، بعد سر کوچهمون جرأت میکردن بیشتر از "مزخرف گفتن" کاری انجام بدن، اون وقت چقدر ما بدبخت بودیم، چقدر مردامون ذلیل و حقیر و به دردنخور بودن (ببخشیدا!). البته خدا رو صد هزار مرتبه شکر که خودش مواظبه...
بگذریم. بریم چند تا عکس ببینیم...!
خدابیامرز، سیب خوشمزهای بود!

این بندگان خدا، دوقلوهای به هم چسبیده میباشند که طی یک عمل گاز زدگی، از هم جدا شدن، خوشبختانه هر دوشون سالم نوش جان ما شدند!

در این عکس دوران مجردی موسیکوتقی رو میبینید...

در این یکی عکس، همین موسیکوتقی رو به همراه همسر گرامیش مشاهده میکنید...

یه کم قبلتر از اون بالاییا... من فلاینلاو درخت بارونزدهام...

در پناه خدا...
به نام خدا...
سلام.
میخوام یه قصه تصویری بگم. این قصه پشت پنجرهی اتاقم، توو هوای سرد همین روزا اتفاق افتاد.
این یاکریم (به قول مشهدیا موسیکوتقی) هر روز میاد میشینه همینجا...

ولی مهمون همینطور که دارید میبیند پشت کرده بود به یاکریم اولی و اصلا بهش محل نمیداد. نگاشم نمیکرد حتی!

خلاصه طفلی اونقدر ناز مهمون رو خرید و منتکشی کرد تا کمکم اومد نزدیکتر...

دیگه بعد از یکیدو ساعت حسابی با هم دوست شدن...

از بقیهش عکس نمیذارم دیگه!...
خودم میدونم خیلی جالب بود و شکار لحظهها بود و اینا

در پناه خدا...

