...سـرزمـیـــن پـیــچــیـده...
مهم نیست قطره باشی یا اقیانوس، زلال که باشی آسمان در تو منعکس میشه.

پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
نگارش در تاریخ دوشنبه 25 اردیبهشت ماه سال 1391 توسط مـــینای فــردوس

به نام خدا...

«ستاره‌ی یک»

اینجا، خانه. خانه‌ی خودم. آرامش خانه‌ی آرام خودم. سوت و کور بودن همیشه هم بد نیست. همه‌چیز سر جایش هست. جز من. که نبودم. که نیستم.

با کلید خودم در خانه‌ام را باز کردم. اول از همه سراغ اتاقم می‌روم. مثل کسانی که خاطره شده‌اند، در اتاقم بسته‌ست و همه‌چیز سر جایش. جز من.

روی میزم را خاک گرفته. تخت‌خوابم مثل همیشه مرتب است. برایم مهم است که اتاقم مرتب باشد. پنجره‌ی اتاق، که واسطه‌ی من و یاس خانه‌ی آقای مزینانی است، بسته‌ست. بازش می‌کنم. به یاد شب‌های اردی‌بهشتی خنک، به یاد عطر یاس، به یاد تنهایی‌هایم در این اتاق... هوا را با شدت می‌بلعم. بوی یاس می‌پیچد بین نفس‌هایم...

«ستاره‌ی دو»

اینجا جایی است که به جای آب، دلستر لیمو می‌خورم. دکتر گفته! اینجا راه می‌روم همه‌جایش. از پله‌های پذیرایی می‌روم بالا. می‌آیم پایین، به سمت آشپزخانه. از روی اُپن می‌پرم توی هال. قبل‌ترش رفته بودم حیاط. سلام و علیکی با درخت خرمالو داشتم. به یاس‌های آقای مزینانی هم که بالای دیوار نشسته‌اند و زل زده‌اند توی اتاقم، چشمک زدم. کلاً جوِّ ما را گرفته، اینجا.

«ستاره‌ی سه»

در می‌زنند. عمه خانم تشریف‌فرما شده‌اند. عرضه می‌دارم «سلام عمه جون. خوش اومدید.». با عتاب نگاهی حقارت‌بار می‌اندازند و می‌فرمایند «سلام!!». حساب کار به دست ما می‌آید که «سکوت اختیار کن تا خونت مباح نشود!». آمده بودم کمی بمانم. عمه اما کنایه می‌زنند. نمی‌دانند برادرزاده‌شان در انتهای هرچه حساسیت به سر می‌برد. قبل از ناهار یک دلستر لیمو نوش جان می‌کنم. عمه می‌فرمایند «من هر چیزی رو کم می‌خورم. بدنم عادت کرده!».

سر سفره یک دلستر لیمو باز می‌کنم. عمه مجدداً یادآوری می‌کنند که از هر چیزی کم نوش جان می‌کنند! یک بار که سیب قرمز نازی را پوست کَنده و از خجالتش درآمده بودم، آنقدر غر فرمودند که پوست‌هایش را مثل ... خالی‌خالی خوردم تا بلکه دست از سر ما بردارند! تا این حد یعنی حتی! کارها را انجام می‌دهم و وقتی می‌بینم عمه قصد اقامت طولانی‌مدت دارند، برمی‌گردم به جایی که بودم.

«ستاره‌ی چهار»

اینجا، خانه نیست. آرام هست. اما آرامش نیست. اینجا خانه‌ام نیست...

نگارش در تاریخ شنبه 23 اردیبهشت ماه سال 1391 توسط مـــینای فــردوس

به نام خدا...

مدتیه مسیر smsها و تماس‌های غریبه به خط من شدیداً هموار شده. یعنی smsهایی می‌رسه که طرف با چه شور و شوقی نشسته ده صفحه نوشته، بعد شماره رو اشتباه وارد کرده بنده‌خدا! فور اگزمپل دیروز یه بنده‌خدایی که نمی‌دونم کی بوده، کلی ابراز احساسات کرده به کسی که نمی‌دونم کی بوده، بعد آخرش نوشته بود «روزت مبارک مامان رضا جیگره». حالا نمی‌دونم دقیقاً مامانه جیگر بوده یا رضائه! خیلی هم مهم نیست به هر حال. مهم اینه که اشتباهی بود!

بگذریم... یه مسئله‌ای هست که من خیلی بین زوج‌های جوان آشنا و فامیل دیده‌م. اینکه وقتی بحث‌شون میشه (حالا سر هرچی و به خاطر قصور هرکی)، بلد نیستند از دل هم دربیارند. یعنی مثلاً آشتی هم کرده‌ند، اما هنوز دلخورند. این واقعاً افتضاحه که یه آدم بزرگ نتونه یه دلخوری ساده رو از دل کسی دربیاره.

گفتن «معذرت میخوام، ببخشید، اشتباه کردم» بیشتر از اینکه وجهه‌ی آدم رو به خاطر اشتباه کردن در گذشته خراب کنه، دل طرف مقابل رو آروم می‌کنه. اونم نه این‌طوری که دلش خنک بشه! این آرامش‌خاطر برای اینه که می‌بینه «طرف متوجه اشتباهش شده و از اینکه باعث دلخوری شده خوشحال نیست!».

حالا گاهی خاطر فرد اون‌قدر رنجیده که نمیتونه به راحتی ببخشه. واضحه که آدم نباید زود دست از دلجویی بکشه. زده کل وجود طرف رو سوزونده و دلش رو شکسته. بعد میگه «من که گفتم ببخشید! قبول نکرد.» جا داره از همین‌جا به تمام کسانی که این مدلی فکر می‌کنند خسته نباشید بگم. خدا قوت شدیداً.

دوستان! آشنایان! نوگلان باغ زندگانی! یه آدم، کامپیوتر نیست که بهش دستور بدی «فلان کار رو انجام بده!» و بعد Ok رو بزنی و اون هم مجبور باشه انجامش بده!

آدم، آدمه؛ با تمام پیچیدگی‌های موجودی که قدرت تصمیم‌گیری و فکر کردن داره. اگه خیلی ادعا داری، اون‌قدر قابل‌اعتماد و بزرگ‌منش باش که صاحب دلش بشی. اون‌وقت لازم نیست دیگه چیزی بگی، خودش می‌دونه چی کار کنه که شما خوشحال بشی.

این فقط در مورد زوج‌ها نیست. بین دوستان هم صادقه. این‌جور دوستی شیرینه. امتحان کنید...

در پناه خدا...

نگارش در تاریخ پنجشنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1391 توسط مـــینای فــردوس

به نام خدا...

نمی‌دونم چه جوری بگم. اصلا چی رو بگم، چی رو نگم. اما می‌دونم اگه همین‌جوری پیش برم، یعنی همین‌جوری که هیچی نمیگم، در اسرع وقت دیوانه میشم. نمی‌دونم تا کی قراره این‌جوری پیش بره، ولی چیزی که فعلا می‌بینم، اینه که حالا حالاها تغییرات محسوسِ مطلوبِ مبسوطی مشاهده نخواهد شد!

بگذریم اصلا. چی شد من یاد این افتادم؟... آهان! اینکه هی آدم حرف می‌شنوه، گاهی هم حرف می‌زنه حتی! در مورد چیزای مختلف، درس، کنکور، کار، دیدن، شنیدن، زندگی‌ها، دوستان یا همکاران قدیمی، یا جدید و... اما حتی با نزدیک‌ترین آدمای دور و برش، چرا اون حرفایی که گفتن‌شون آدمو سبک می‎کنه نمیگه؟ یعنی حرفای اصلی رو که چگالی‌شون زیادی بالاست.

الانم که اینا رو میگم، نه اینکه بخوام اون حرفا رو بگم، یا بپرسم چرا نمیتونم به هیچکس بگم. همین‌جوری دیدم یه شب اردی‌بهشتی دارم که حیفه خالی بمونه. حتی اگه از خونه‌م دور باشم. حتی اگه بوی یاس آقای مزینانی از پنجره‌ی اتاقم نپاشه توو. حتی اگه هیچکس نباشه که دلتنگش بشم، که بگم «کاشکی بود»...

بله خب... این‌جوریم میشه گفت... «دلش گرفته انگار»...

شاید دعای خیر دوستان، اثر کنه...


پ.ن: عکس هیچ ربطی به موضوع نداره؛ ولی آدم بزرگا! به بچه‌هاتون یاد بدید، هرجا رسیدن «پنج برعکس» نکشن. ممکنه براشون عادی بشه!! (ساحلِ ... یادم نیست اسمشو! اما اینم توی سفر سرعین گرفتم!)

در پناه خدا...

نگارش در تاریخ چهارشنبه 6 اردیبهشت ماه سال 1391 توسط مـــینای فــردوس

به نام خدا...

وقتی سارافون لی کوتاهه رو با بولیز سفید و روسری آبی پوشیدم و با آژانس رفتم خونه‌ی برادر همایونی، یادم نبود که احتمالاً بدون آژانس، این مسیر رو برمی‌گردم. آخه یه کیف سنگین هم همراهم بود و در این حالت جمع‌وجور کردن چادر یه کم سخت میشه، مخصوصاً اگه دوست نداشته باشی هیچ‌کس توی خیابون اون سارافون لی آبی ناز رو ببینه!

موقع برگشتن سوار اتوبوس شدم. یه دختر جوون نشست کنارم. نگاهش کردم. طبق عادت معمول در این شرایط، لبخندی زدم که بی‌جواب نموند. مشغول خوردن هوبی‌م شدم.

دختر معقولی به نظر میومد. اما وقتی یهو بی‌مقدمه و بی‌سلام و بی‌چطوری، پرسید «شما خوشبختید؟» حسابی جا خوردم. چند ثانیه با لبخند فقط نگاهش کردم. همون موقع گوشیم زنگ خورد و من فقط فهمیدم که دارم میگم «میشه لطفا نیم‌ساعت دیگه تماس بگیرید؟!»... دوباره پرسید «شما خوشبختید؟» به شوخی گفتم «شما دانشجوی روانشناسی یا آمار نیستید؟ میخواید ببینید امید به زندگی در بین ملت چگونه‌ست؟!» گفت «نه! نه! فقط میخوام ببینم از زندگیت راضی هستی؟» می‌دونستم بابت این سؤال، جواب نمیخواد و فقط میخواد حرف بزنه... گفتم «خدا رو شکر. ایشالا بهتر میشه! شما خوبی؟!»

شروع کرد به درد دل... از همسرش گفت که معتاده و بد دل، که روزگارشو سیاه کرده و توی شهر غریب چه‌قدر دلشو خون کرده. هی گفت و من هی گفتم «برو طلاق بگیر!»... آخرش شاکی شدم. انگار که مثلاً این خانوم از خویشان نزدیکم باشه، گفتم «نمی‌دونم چرا خانومای ایرانی تا جایی که نفس‌شون یاری می‌کنه تحمل می‌کنن! شما که خودتو نابود کردی به پای این موجود! برو طلاق بگیر. خونه‌ی بابات هرچه‌قدرم سخت بگذره، حداقل زنده می‌مونی!» آخه می‌گفت «اهل یکی از شهرهای اصفهانیم و بابام به خاطر آبروش به طلاق راضی نیست و ازدواجم فقط برای خلاص شدن از وضعیتی بود که توو خونه‌ی بابام داشتم و...» گفت «اگه جای من بودی چی کار می‌کردی؟» گفتم «خودتو حیف نکن! برو طلاق بگیر.» تصمیمش رو گرفته بود، اما می‌ترسید که توو خونه‌ی باباش جایی نداشته باشه. هی با بغض می‌گفت «من جدا میشم. دیگه نمیتونم.»

متأسفانه کم طلاق ندیده‌ام بین اطرافیان و می‌دونم هم که آسون نمی‌گذره بعدش؛ ولی ادامه دادن به چه قیمتی؟!...

پدر و مادرها! تو رو خدا به دختراتون یاد بدید که محترم‌اند و واقعا هم محترم بارشون بیارید، که وقتی اون آقای مربوطه، حرف نامربوطی حواله‌ی دخترتون داد، دخترتون بدونه که حق داره شاکی بشه! اون‌قدر با دختراتون رفیق بشید و باهاشون همدل باشید که بدونن حمایت شما رو دارن و فکر نکنن مجبورن تا آخرین نفس مقاومت کنن که خدای نکرده طلاق بد أخ وارد فامیل‌شون نشه.

میگم «حرف نامربوط»، چه برسه به بی‌حرمتی‌های دیگه... خدا نیاره روزی رو که پدری از ترس به‌اصطلاح «آبرو» ساکت بشینه و دخترش از یه «نامرد» کتک بخوره!

به طرز عجیبی، این دختر و بغض دلش و گره‌ی زندگیش، امروز هواییم کرد که از یه نفر براش گشایش بخوام. اونم مادرش، که امشب شب پروازشه...

تسلیت...


پ.ن: عکسش جا مونده بود. اونم عکس تکراری!

در پناه خدا...

نگارش در تاریخ شنبه 26 فروردین ماه سال 1391 توسط مـــینای فــردوس

به نام خدا...

قطره‌های بارون ریز ریز و تند تند می‌نشست روی زمین. غروب جمعه خودش کم بود، فرشته‌های بارونم برکتش رو دوچندان کرده بودن...

هر چی سعی کردم توو خونه آروم نگرفتم. گفتم برم یه کم توو این هوای بهاری قدم بزنم، حالم جا بیاد. غروب جمعه خیلیا از خونه می‌زنن بیرون و همه‌جا خیلی شلوغه. اما دیروز خیابونا بیشتر از حد انتظارم خلوت بود. یعنی دریغ از یه تاکسی...

هی پیاده رفتم. هی رفتم. هی رفتم... آقــا! تو رو خدا یکی منو سوار کنه! آب‌کشیده شدم خب!! بعد از کلی انتظار یه «مرد» پیدا شد ما رو رسوند خلاصه!

از خیابون دونفره‌هه پیاده رفتم امامزاده حسن (علیه‌السلام). تا جایی هم که شد آروم رفتم تا کاملاً محظوظ بشم! خنکی بارون بهم آرامش میده.

رفتم نشستم توی حرم همین‌جوری هنگ! در و دیوار رو نگاه می‌کردم. یهو یه دختر کوچولوی سه‌ساله‌ی ناز اومد یه کتاب داد دستم. روش نوشته بود «زیارت عاشورا». گفتم حتماً این روزی منه دیگه! جاتون خالی زیارت عاشورا رو با زیارت آل‌یاسین آدینه‌ای پیوند زدم، عجب معجونی شد!

باز پیاده برگشتم و مجدداً آب‌کشیده‌تر شدم. کلاً خوش گذشت، با فرشته‌های حامل قطره‌های بارون دور هم بودیم!!

... کرج حال و هواش برام بهتره. توو مشهد دلم بیشتر می‌گرفت. اینجا رضوان رو می‌بینم. سحر و دوست رو می‌بینم. درسته خیلی از خاطرات روزی n بار برام دوره میشن؛ ولی ترجیح میدم بمونم و فضا برام ملایم بشه تا برم و هر روز بترسم از برگشتن.

پنج‌شنبه با اکیپ چهارنفره‌مون رفتیم امامزاده داوود (علیه‌السلام). فکر نکنم لازم باشه بگم چه‌قدر خوش گذشت و همه چیز عالی بود! فقط یه چیزی اذیتم کرد که بگذریم... ولی جداً حرف نداشت.

خدا رو شکر...

پ.ن: دیوونگیه که هنوز امیدوارم؟!...

در پناه خدا...

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10   >>
پیام مالک نسبی سرزمین پیچیده

خدا رو دوست دارم آخه همیشه لبخند میزنه...
*
همه‌ی جان و تنم، وطنم، وطنم، وطنم...
مجمع پیچیدگان
پیچیدگی‌های اخیر
انواع پیچیدگی
آرشیو پیچیدگی‌ها
پیچیدگی‌های جانبی
نشان سرزمین من
...سـرزمـیـــن پـیــچــیـده...
موجودات پیچیده: 136187