روزگار شاهزاده GEM TV
سریال روزگار شاهزاده نسخه کامل تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران |
مستند حیات وحش (حیات)
محبوبترین و جدیدترین مستند جهان کیفیت عالی زیرنویس فارسی اورجینال |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
سلام به خدا...
1) بنا به خواهش جناب مدیر عامل، برای پیگیری امور مربوطه با بابای پروژه تماس میگیری. دل به خواهی که نیست، کار دبیرخانهی شورای عالی اطلاعرسانی لنگ مانده! خیلی خوب بابا! بچه که زدن ندارد، جرأت داری نیت زدن را اندکی در اعمالت نمایش بده تا نشانت بدهم از استادم چه چیزها که یاد نگرفتهام!!
اصولاً چون برای آدم اعصاب نمیگذارند، هر کلمهای که پیگرد قانونی نداشته باشد به جای آمیتریپتیلین نوش جان میکنی! ار جمله "سلام". مثل آن روز من...
- الو! آقای ذال!
- سلامت کو خانم قاف؟! (فامیلیام را اشتباه میگوید تا حرص بخورم. من هم که رژیم دارم!)
- خب سلام. گزارش نهایی رو کجای شبکه ذخیره کردید؟
- منم خوبم! اما تو باور نکن.
- ...
حوصله ندارم. مخصوصاً حوصلهی پیچیدهبازی را. صدا قطع و وصل میشود خدا را شکر! من هم از خدا خواسته، ناگهان انگشتم به کلید قرمز گوشی اصابت میکند:
- مرجان! نتونستم جواب سؤالم رو بگیرم. لطفاً خودت با ایشون تماس بگیر، ببین آخرین ورژن گزارش رو کجا گذاشته؟
* اصولاً منشی موجود بسیار بهدردبخوری است!!
2) دایی محمد با تماسها و اس ام اسهای مداوم و شیطنتهای بهظاهر بیمنظورش کمی تا قسمتی شدید اسباب پریشانخاطری ما را فراهم میکند. جوابش را با خنده میدهم، اما توی دلم غوغا میشود هر بار. جایی نوشته بود "من محرم راز دل طوفانی خویشم"... تقصیری هم ندارد بندهی خدا. فکر میکردم فراموش کرده باشد. یعنی امیدوار بودم. اما دوباره دیشب... صدای آشنا آمد وقتی شمارهی دایی افتاد روی گوشیام و من گفتم "سلام دایی!". صدایی که به گوشم نباید میرسید. دوباره تمام روزهای نوروز برایم دوره شد از نو. تمام اتهامها و نالهها و نفرینها آمد سراغم باز. حالم خرابتر شد...
* صد بار به همهشان گفتهام "فقط در صورتی با خط خودتان به من زنگ بزنید که خودتان پشت خط باشید!"...
3) اصولاً وقتی برنامهی خواب آدم به هم میریزد، توقع هر اتفاقی را میتوان داشت! با رؤیای باربیگونهای که نقش آرش کمانگیر به روشنی در آن رهانیدن باربی افسانه بود، از خواب میپری!! کابوس، کابوس است دیگر! خنده ندارد که! اتفاقاً نه با خنده، که با درد عجیبی در ناحیهی قلب از خواب میپری! و هر روزی که به هر دلیلی بهطور ناگهانی از خواب میپری، تا شب باید با درد چشمهایت دست و پنجه نرم کنی! و این یعنی یک اعصابخردکنی درست و حسابی!!
4) دیدن 2 تا آدم منفی با خصوصیت بارز (ببخشید) غر زدن با صدای یکنواخت و شبیه به صدای ویولون، برای خراب شدن تمام یک سفر کافی است! دربارهی همه چیز غر میزنند، از هوای آلوده گرفته تا مشکلات اخلاقی لئوناردو دیکاپریو و درد تزریق واکسن هپاتیت و... شرط میبندم اگر یکیشان را کنار یک کاکتوس قرمز سواحل اسکاندیناوری قرار دهند، یک ساعته پژمرده میشود!!
5) آدمی شبیه من، که روزگاری اگر حتی ساز دهنیاش را باد میبرد تهران، قیدش را میزد که آن طرفها پیدایش نشود، حالا مدتی است که هر روز خدا کارش شده رفت و آمد به این ویرانه. ویرانهی بیروح، مخروبهای که آدمهایش مثل آدمآهنی شدهاند، سرد و بیتفاوت و مسخره. حالم بد میشود بعضی وقتها... مثل الان!!
6) شنیدن تنها 3 کلمهی نامناسب حتی از اراذل و اوباش توی خیابان، برای تخریب باقیماندههای یک اعصاب مشوش و به هم ریخته کفایت میکند، که به لطف خدا آن هم نزدیکیهای منزل محقق شد!
7) دوست ندارم این را دوستنداشتنی بنویسم. میخواهم زیبا باشد، چون هفت اصولاً برایم عدد زیبایی است. همیشه این عدد را به فال نیک گرفتهام. مثل هفت ستارهای که اول کار از مشهد آوردم برای شبهای تاریک! فرض کن 7 تا قرص مولتی ویتامین. یا 7 تا امتحان سخت. شاید هم 7 موهبت که باید بابتشان خدا را شکر کنی... یا حتی 7 سؤال بیجواب، گاهی اینها هم موهبتاند.
انتها نوشت: گفتم اگر آنقدر که میگویی و میگویند "خدا" هستی، چیزی بگو، راهی نشانم بده که تمام امروز و دیروز را از یادم ببرد. با خودم میگفتم الان میشود یک هیچ به نفع من! آخر بعضی وقتها جواب سؤال ری را به بغداد ارجاع میدهند!! زدم به دل دلنوشتههای خدا... مطمئنم اگر حتی جناب آقای بابای پروژه هم بود، کم میآورد. مرا برد به تودهی نور، همان سورهی نور؛ نور ریخت توی صورتم، توی چشمهایم که کم میبینند این روزها و اینها همه خواست او است... توی نور آمده بود "...اگر خدا را اطاعت کنید، هدایت و سعادت خواهید یافت..." و این تنها جملهای بود که میتوانست دلم را آرام کند...
... شد بینهایت به هیچ، به نفع خدا... "خدا تویی، خدا! به تو میگویند خدا!"...
به امید خدا...
سلام به خدا...
{پیشاپیش بابت کلمات نامناسبی که به کار بردهام، پوزش میخواهم.}
دلم برای تالار نژاد فلاح میسوزد که وسط پارک جهان، توی جهانی از ناپاکیها و بیصفتیها گیر افتاده. دارم فکر میکنم واقعاً طراحی آن فضای سبز زیبا، با آن همه مخارج و هزینهی نگهداری، فایدهای به حال برهوت بیاخلاقیها و بداخلاقیهای ما دارد؟!
دوست من! برایم بگو چه چیزی باعث میشود دستهایت را از دستهای آن پسرک نالایقی که توی خانههای خالی از خدا بزرگ شده، جدا کنی؟ خانههایی که مبلمان و تلویزیون LCD و تابلوهای رنگارنگ و نورهای مخفی و تمام موجودیتهای داخلاش سعی میکنند آدم را گول بزنند که "اینجا زیباست"... اما ساعتی که میگذرد میفهمی اینجا خانهای است که در آن هزاران خدا، جای خدا را گرفتهاند، در اینجا باید بیچشم و رو باشی، حیا رو قورت بدهی و ادب را قی کنی! اینجا همه چیز رنگ دنیا دارد، رنگ مرگ، رنگ لحظهای "بودن" و لحظهای بعد "نبودن"، رنگ فنای پوچ و احمقانه، رنگ تمام بدرنگیهای دنیا... وقتی تمام اینها را دیدی، میفهمی که "اینجا زیباییاش را گم کرده، زیباییاش را به بهای دریافت مجوز انواع ناسپاسیها، به شیطان فروخته". پسرک در این خانه بزرگ شده. اینجا محل امنیت و آرامش او بوده، اینجا روزها و شبها را گذرانده و نفس به نفس خدا را بیشتر از خود دور کرده است. دوست من، اگر من و تو بتوانیم در چنین خانهای نفس بکشیم باید فاتحهی دینداری و زحمتی که برای تربیتمان کشیده شده را بخوانیم...
در عوض تو در خانهای بزرگ شدهای که رنگ و بوی آدمها را داشته، خدا توی دل آدمهایش رفت و آمد داشته، هر نااهلی پا به حریماش نگذاشته... شاید مبلمان و تلویزیون و لامپهای هالوژن و موجودیتهای داخلاش ظاهراً فوقالعاده نباشند، اما حقیقتاً زیبا هستند و آدم را گول نمیزنند، فریاد میزنند " اینجا خدا دارد، پس زیباست".
پسرک نمیداند، اما من میدانم تو عادت نداری به نگاههای کشدار. او نمیداند، اما من میدانم کلماتی که موقع جدلها نقل زبان اوست، برای گوش تو نامأنوس و غریب است؛ چون پسرک نمیداند که پدر تو همیشه در اوج عصبانیت، زبانش را از ناسزا نگه داشته تا گوش فرزندانش از آلودگی لبریز نشود. پسرک نمیداند مادر تو خدا را با شیرهی جانش به روح تو خورانده و او نمیتواند نوشیدنیهایی که برایش مثل آب معدنی شده به تو بخوراند و خدا را از روح تو بیرون بکشد.
دوست من! هر روز بیشتر از روزهای قبل به این موضوع پی میبرم که حرارتی که از چشمهای من و تو میجوشد میتواند خدا را از نگاه آدمهای اطرافمان فراری بدهد. و بعد از آن چشمهای بیزبان تبدیل میشوند به دیدههای خراشدیده که نبایدها را دیدهاند و ناپاکی سرازیر شده توی عدسیهایشان...
و من این روزها چه بیزارم از عدسیهای چشمهای رنگارنگ تمام آدمهای غریبه......
{این آخرین نوشتهام نخواهد بود!!}
....
سلام به خدا...
سلام را گفتی، علیکاش را اینجا بشنو! البته علیک خالی نه، علیک سلام!
ببین فلانی! این کارهای من را با هر منطقی که بالا و پایین کنی و با هر خط کش و متری که اندازه بگیری، چیز بهدرد بخوری دستت را نمیگیرد! خودم هنوز توجیهی برایشان پیدا نکردهام، آنوقت شما داری اصول و فروع فعالیتهای خاص این روزهای من را زیر و رو میکنی که فاکتور عقلایی بودن را بهصورت بومیشده در آنها پیدا کنی؟! خوشحال هم هستی گویا؟!!
بندهی خدای عزیز (یا شاید بندهی عزیز خدا!) من کل نظام مدون و جاری زندگانیام را -که با یک عالمه کار فوق تخصصی تدویناش کرده بودم- دارم تغییر میدهم تا با وضع جدیدم سازگار شود، آن هم تا حدودی!! این وضع جدیدی که میگویم زیاد به مزاج آدمهای طرفدار منطق و گزارههای مسخرهاش، با آن گیتهای بدقیافهاش خوش نمیآید! تعجب نکن! اینها را خودم دارم میگویم، من که این جور درسها را با تک تک سلولهایم یاد گرفتهام و فهمیدهام...
حتماً داری فکر میکنی چه شد که این طور شد؟! فلانی! نمیدانی چهقدر غرورم تیر میکشد وقتی این اصول منطقی، پیش بعضی آدمها و بعضی اصول غیرمنطقی کم میآورند! ناسلامتی من مدتها از این آیین بهظاهر عاقلانه پیروی و طرفداری کردهام! به قول استاد علیایی "گاهی آدم به خودش میآید و میفهمد عمری بازی خورده!" البته وضعیت به این افتضاحی هم نیست! فکر میکنم سوژهی مورد بحث بعضی وقتها خیلی خوب عمل میکند و با یک حملهی درست و حسابی حریف را از میدان بهدر میکند. اما گاهی مثل یک شیر پیر، یک گوشه مینشیند و فقط چنگ و دندان نشان میدهد! الآن ترساندناش این طوری است که مدام میگوید: "آخر کجای این کار عاقلانه است؟! آدم مگر در این سن و سال فکر فنا به سرش میزند؟! بیچاره! بیچاره میشوی!!"
راستش را بخواهی، جسارت نباشد به گفتههایت و شنیدههایم، ولی... من فکر میکنم منطق خوب است اما برای همسایه! گاهی هم خوب است برای اینکه دم کوزه بگذاری و آب با طعم منطق بنوشی! به هر حال به درد تحلیل این روزهای زندگانی من نمیخورد. شاید یک روزی، یک جوری، یک کسی به من یاد داد بین منطقی بودن و رویکردی که اسماش را نمیدانم هنوز، اما مدتی است به کارش گرفتهام، به یک فصل مشترک، یا چه میدانم، به یک چیزی برسم که بفهمم این همه سال، نان مفت به منطق ندادهام و کلاهاش را نگه نداشته بودم که باد نبرد!... بگذریم...
اصولاً این روزها تعداد آدمهایی که میتوانم از مسائل مهم برایشان بگویم، به سمت صفر که هیچ، به سمت اعداد منفی میل میکند! اصولاً را هم میگویم که گفته باشم تابع اصول هستم و تأکید کرده باشم که تنهایی از اصول بدون تغییر زندگانیام است... لااقل بوده است تا به حال!
حس این روزها را میدانم بهتر است نگویم... اما میخواهم جایی ثبتاش کنم. انگار چشمانت را بسته باشی و بخواهی مثل یک شرطبندی کودکانه، نوک دو انگشت اشارهات را از دور به هم برسانی... اما این مسیر که از قد خودت هم کوتاهتر است، روزها و حتی ماهها طول بکشد و تو در تمام این مدت ندانی بالآخره این دو انگشت به هم میرسند یا نه...
اولین چیزی که آرام نگهام میدارد در این حال، ادای عهدم است با خدا، که هر روز و به مرور، قسمتی را انجام میدهم. *و او بهترین نگهدار و مهربانترین مهربانان است...* بیشتر از هر وقت دیگر، این امید است که به جای من نفس میکشد. اما اگر آن گوشههای پنهان دلم را بگردم، یک جور هیجان، شاید هم اضطراب، یا حتی ترس را میبینم... که گمانم همین آخری است که ضمیر ناخودآگاهم را دزدیده و نافرمانی را یادش داده. یادش داده فکرهای مسخره به خوردم بدهد، و با گستاخی تمام او را منتظر یک خبر بد نشانده!...
اما من خدایی دارم که از ابتدا کنارم مانده، با قدرت... بهواسطهی همراهی او تا اینجای راه را آمدهام. وقتی خدا و امید را دارم، ترسیدن بیمعنی است. خدا کمک میکند ضمیرم را پس بگیرم... و من اجازه نمیدهم ترس، یا اضطراب، یا هر چیزی که اسماش هست در دلم جا خوش کند.
خدا کنار من است. و کنار او... خدا مراقب ما است همیشه...

.......
سلام به خدا...
سلام...
گمانم همین دو سه روز پیش بود که با مامان و آیدین در مورد فال حافظ صحبت میکردیم. حافظ و شعرهایش را همیشه دوست داشتهام، اما وقتی مامان گفتند "فال حافظ که دروغ نمیشه. غزل حافظ که الکی برای آدم نمیاد!" اعتقادم بیشتر از قبل شد. بعد از نماز ظهر بود، همین یک ساعت پیش، که گفتم بعد از مدتها تفألی بزنم به دیوان دیوانگان! البته خودم را میگویم، جسارت نباشد خدمت دوستان!
خلاصه... دست ما بود و دیوان او... بالاخره دست از سر این غزل "سمنبویان غبار غم چو بنشینند بنشانند" و ادامهاش که میگوید "سرشک گوشهگیران را چو دریابند دُر یابند" و انتهایش که میگوید "بدین درگاه حافظ را چو میخوانند میرانند" که بسیار دوستاش میدارم، برداشت جناب حافظ، البته به خواست خدا!
خدا دانای کل است. اما اجازه میدهد آدمها داستان زندگیشان را خودشان روایت کنند. ولی خدا همیشه دانای کل است... این را هزارها بار در زندگیام درک کردهام، با تمام وجود... این هم غزلی که دست دانای کل برایم رو کرد...
ای دل مباش یک دم، خالی ز عشق و مستی
و آنگه برو که رستی، از نیستی و هستی
گر خود بتی ببینی، مشغول کار او شو
هر قبلهای که بینی، بهتر ز خودپرستی
با ضعف و ناتوانی، همچون نسیم خوش باش
بیماری اندر این ره، بهتر ز تندرستی
در مذهب طریقت، خامی نشان کفر است
آری طریق دولت، چالاکی است و چستی
تا فضل و عقل بینی، بیمعرفت نشینی
یک نکتهات بگویم، خود را مبین که رستی
در آستان جانان، از آسمان میندیش
کز اوج سربلندی، افتی به خاک پستی
خار ارچه جان بکاهد، گل عذر آن بخواهد
سهل است تلخی می، در جنب ذوق مستی
صوفی پیاله پیما، حافظ قرابه پرهیز
ای کوتهآستینان، تا کی دراز دستی...
همه چیز را دانای کل گفت. حرفی ندارم...
به سلامت...
به امید خدا...
سلام به خدا...
سلام زلزلهی چندین و چندان ریشتری زندگیام...
عادت کردهام به کلمههای وحشی و جملههای آشفتهام... تو چهطور؟ باورت میشود برده باشمشان زیر رادیکال احساسهای سانسوری...؟
قسم میخورم برای فیلتر کردنشان به مغز و عقل و قلب و تمام وجودم رو انداختهام... معنیاش را نمیدانی... باور کن نمیفهمی بر هم فشردن لبهای لرزان، برای حبس کلمههای رامنشدنی، چه شوکران بینظیری را به خورد روح سرکش و بیقرارت میدهد...
انگار ضمیر ناخودآگاهم را دزدیدهاند؛ قسمتی از اندیشهام را نیز هم...
..........
برای کسی که هر شبش، شب آرزوها باشد، روزها حسابنشده پیش میروند، بدون کوچکترین دقتی به آنچه میشنود و میبیند و میگذراند... به شوق شب فقط.
خدا میداند هر شبم شب آرزوهاست... و آرزوهایم هر شب در تاریکی و تنهایی و زیر نور مصنوعی ستارههای مصنوعی سقف اتاق تکرار میشوند جلوی چشمهای خیسم... و دعا میکنم شبی نباشد که دور از یاد تو صبح شود برایم...
شب آرزوها و هر شب، آرزو میکنم روزی ضریب درخشش چشمهایت را با کمک تمام فرمولهایی که یاد گرفتهام حساب کنم و چندین بار به توان آخرین توانی که دارم برسانم و به خودت برگردانم... آرزو میکنم روزی کوانتومهای انرژی حاصل از مهر را از دریای دلت بچینم و شکافشان دهم تا به بینهایت نزدیک شوند و تمامشان را بپاشم توی صورتت تا چشمهایت همیشه برق بزنند...
دعا میکنی برایم؟ دعا میکنی روزی از روزهایی که او دوست دارد، آرزویم برآورده شود؟...
پینوشت نانوشتههای غیر مهم امروزم: اگر یادم بیاید اولین کسی که بازیابی حذفیات و بیرون کشیدن آرشیوشدهها را برایم یادآوری کرد که بود، قطعاً بلایی شبیه به آثار تخریبی امواج کیهانی بر سرش فرود میآوردم... هرچند زیاد هم مهم نیست!!
به امید خدا...
