سلام به خدا...
صحنهی دوم*
هوا هوای تمنا بود. تمام وجودش لبریز از حس سوزانندهی خواستن بود. اما هرچه با زوایای ذهن و زبانش جنگید کلمهای به نفع خودش نساخت و نپرداخت. دلش جای دیگری خانه کرده بود. جایی که شعلهای میسوزاندش؛ تا لحظهای که خاکستر میشد و افسانهی ققنوس را برایش یادآوری میکرد. امتداد دعایش دل دیگری را نشانه رفته بود. به یاد او قطرههای اشک مثل ستارههای دنبالهدار در آسمان گونهاش جاری میشدند؛ به یاد او که دلش پردرد بود و آهش دردآور...
درخت پیر خانه سایهی امنی مهیا کرده بود. جانمازش را تا زد. آسمان گرم غروب رمقی برای آفتاب سوزان باقی نگذاشته بود. چادرش را روی شانهاش انداخت و زانوهایش را بغل کرد. ابرها میل باریدن داشتند و ستارهها شوق تابیدن...
"خدایا! تو تنها کسی هستی که همه چیز را میدانی. تو اگر نباشی من، بیپناه چه کنم؟ تو اگر جوابم را ندهی من، خسته و ناتوان کجا بروم؟ میدانم همین جا هستی و مرا میبینی. میدانم صدایم را میشنوی. تو از تمام رازهایی که در دلم پنهان کردهام باخبری. از هرچه پشت درهای اندیشهام خانه کرده آگاهی. تو هرچه لحظهای از قلبم میگذرد، میدانی. تو از همه بیشتر میدانی و از همه بیشتر نزدیکی... بدان که تمام امیدم به توست و چشمهایم نه به یاری بندههایت، که فقط به دستهای نورانی و مهربان توست. چیزی برای خودم نمیخواهم. چیزی نمیخواهم که بخواهم... فقط... دلی را دیدهام که نای نفس کشیدن نداشت. از درد به ستونهای آسمانت میپیچید. میدانم که خبر داری از تمام آنچه بود و هست. خواستم بگویم من هم طرفدار آن دلم. دل من برایش دلواپس است. صلاحش را تو میدانی، تو آگاهی، تو با او باش..."
چشمانش را به سمت آسمان روان کرد. آسمان غروب عجب سخاوتی داشت. نورِ تنها ستارهی جانگرفتهی آن لحظه بود که در نگاهش غرق شد و خنکای متبسم قطرههای باران، که دل از دلش ربوده بود...
امید دریچهای بود که رو به بینهایت خواستن باز میشد و مهر، نوری میبخشید به وسعت تمام خدا...
پی ** نوشتم: ما آدمها عادت کردهایم از مهر بندی بسازیم و به پای هم ببندیم؛ با خودخواهی تمام همه را به خود وصل میکنیم. من خسته بودم از تمام این بندها. با اجازه یا بیاجازه، بیخبر همه را باز کردم، همهی آنهایی که با دلم به بند مهرم کشیده بودم رها کردم و خودم آزاد شدم...
خدا خیرش بدهد. روزی به من گفت:
"در بند دیگری نباش، که خدا تو را آزاد آفرید..."
پی چی بنویسم خوبه؟!: حتماً باید MLSP رو آپدیت کنم. با توجه به چیزای جدیدی که از دی ماه ۸۷ تا امروز یاد گرفتم دوست دارم دقیقتر و تخصصیتر بشه.
به امید خدا...


